محمدرضاعلی حسینی


+ محمدرضا علی حسینی

انشای این مصاحبه انشای بنده نمیباشد .من گفته ام ،ضبط شده و بعد دیگران پیاده وتایپ کرده اند

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمدرضا علی حسینی عباسی هستم، متولد 1335. کودکی­ام را در شهرستان نهاوند گذراندم، در دبستان پهلوی سابق و آن موقع تا کلاس 6 ابتدایی بود، 6 کلاس هم در دبیرستان بود. من تا کلاس 4 دبیرستان یعنی تا کلاس 10 در دبیرستان ابن سینا بودم. بعد سال 4 در هنرستان مخابرات تهران در آزمون ورودی شرکت و قبول شدم و از سال 4 به بعد یعنی سال 5 و6 دبیرستان را در اصل 2 سال هنرستان را، در هنرستان مخابرات تهران گذراندم و دیپلم هنرستان گرفتم. دیپلم مخابرات در رشته­ی بی­سیم. هنرجویان مخابرات را 2 قسمت می­کردند، باسیم و بی­سیم، آنها که یک کمی درسشان بهتر بود در رشته بی­سیم و بقیة دوستان در باسیم قبول می­شدند. براساس امتحانات و نمرات. بعدازانقلاب لیسانس مهندسی الکترونیک و ادامه آن در رشته مدیریت مالی...... 

بعد از انقلاب ازدواج کردم یک پسر، به اسم آقای ابوذر و 2 دختر دارم به اسم خانمها زهرا و فاطمه که ابوذر، متولد 1360 است و زهرامتولد 1362 فوق لیسانس معماری و خانم فاطمه دانشجوی معماری متولد1370. همسرم خانه دار است لیسانس الهیات و فکر کنم گرایش فقه دارند.

آن آیه­های پاک که خواندی هزاربار

    در گوش و جان من شکفت و زهر سو جوانه زد

 

ما از کودکیمان با یک ارزشهایی سروکار داشتیم، در تماس و اصطکاک بودیم که اینها ارزشهای والای انسانی است. یعنی ما وقتی که چشم به جهان میگشائیم به ما شهادتین را ، به ما اذان و اقامه میگویند، در گوشهایمان و نام خدا را بر ذهن و مغز ما جاری می­کنند و بعد هم به طور طبیعی در خانواده­هایی که عموما ما بودیم، مسلمان بودیم، از همان روزگاران کودکی وقتی که به مراسم تاسوعا و عاشورا در خیابانها مراجعه می­کردیم، این در ضمیر ما و در وجود ما یک آثاری داشت. یعنی همان اولین چیزی که ما با آن در امور اخلاقی و اجتماعی روبرو می­شویم، مسئله ظلم و ظالم و عدالت وبرابری و برادری و دوستی و عشق و فداکاری و ایثار است. وقتی یک بچه کوچک در بغل مادرش به خیابان می­­آید و نگاه می­کند مراسم عاشورا تاسوعا را، با مفاهیم ایثار و از جان گذشتگی و عدالت و ظلم و اینها آشنا می­شود. این زائیده مکتب ماست و من آن موقع مثل همه کسانی که تفاوتها را در جامعه می­دیدند، آنها را خیلی خوب لمس میکردم و می­دیدم.

این که می­فرمائید واقعا انگیزه­تان چه بود؟ یک انگیزة ما چیزهایی بود که از فطرت ما بلند می­شد این که عرض کردم تاسوعا عاشورا، خدا، اشهدالله اله الا الله، اینها بالاخره روی ما، همانطور از کودکی، یک تاثیراتی می­گذاشت. بعد که در اجتماع یک کسی، کسی را کتک میزد یک چیز ناخودآگاهی در ضمیر ما یک اثرهایی داشت و بعد هم می­دیدیم که بالاخره مردم، عموما در سختی و مشقت زندگی می­کنند. من آن موقع، یادم است که درکلاس شاید دوم دبیرستان بودم. یک خانمی بودکه کارهای منزل ما را انجام میدادو ما حالا خودمان یک وضع زندگی خیلی خوبی نداشتیم، بد نبود، البته گرسنه نبودیم، الحمدالله پدرم فرد زحمت کشی بود. زحمت می­کشید. یعنی از مردمی بود که واقعا کار می­کرد دو نوبت در روز کار می­کرد. بیرون کاری می­کرد و جایی که در اداره­ای که به عنوان کارمند جزء بود هم کار می­کرد. ولی ما مستاجر بودیم.

یادم است که کلاس اول و دوم ابتدایی که بودیم یک حیاطی بود که 3-2 تا خانواده در آن حیاط زندگی می­کردند. که 2 خانواده، صاحبخانه بودند. فکر می­کنم 2-3 هم مثل ما مستاجر بودند و هر کدام یک اتاق 2 اتاق دستشان بود. حالا شما ببینید ما خودمان مستاجر بودیم در یک اتاق بزرگ، بعد کسی بود که می­آمد ما به او کمک می­کردیم. در منزل به مادرم کمک می­کرد، در کارها و ما نان و غذای می­دادیم و میبرد. یک زنی بود و یک دختری داشت، خیلی در فقر و سختی زندگی میکردند. عدالت خواهی دینی و فقر اجتماعی روی من تاثیر داشت. یعنی از یک طرف آن لااله الا الله و از یک طرف آن قضایای اجتماعی و برخوردها و بی­عدالتی­ها. در شهر ما ماشین نبود و خیابانها خاکی بود و فکر می­کنم کلاس 4 و 5 ابتدایی بودم که شهر نهاوند صاحب برق شد. پدر م اصالتاً ملایری هستند. یکی دو تا ماشین در شهر، بیشتر نبود.

یادم است من بچه بودم، کلاس دوم ابتدایی بودم داشتم می­رفتم، یکی از این ماشینها رد شد، مال  ارباب یکی تز روستاها بود، اسم اش را یادم نیست، نمی­دانم من چه حرکتی کردم؟ مثلا دستم را تکان دادم، مثل این بود که سنگ پرت کرده­ام، در حالی که پرت نکرده بودم. بعد راننده آمد پایین و گرفت حسابی من را کتک زد. یعنی اینکه تفاوتهای اجتماعی کاملا ملموس بود و اینها در جان ما اثر داشت. مبارزه از کجا شروع شد؟ من اگر برای شما بگویم، انگیزه دو تا مطلب بود، یکی انگیزه آن لا اله الا الله که در گوش و جان ما شکفت و آنکه مادرمان از کودکی در گوشمان این را زمزمه می­کرد و بعد این امام حسین. و اینها را می­گذاشتیم کنار آن تفاوت­های اجتماعی که متاسفانه الان در یک حد و حدودی مشابه آنها را شما می­بینید. این تفاوتها را و آن فقر مفرط که مردم دست به گریبانش بودند.

 علی­ایحال اینکه در شهر ما لوله کشی آب نبود من کلاس چهار یا پنج بودم که برق آمد. آموزش و پرورش هم این جوری بود که یادمه یک بار سرکلاس زبانم را تکان دادم، معلم فکر کرد من چیزی خورده­ام 5،6 تا ترکه حسابی زد توی دست من. این یک نمونه کوچک پرورش بود من چیزی نخورده بودم، یعنی نحوه آموزش هم در اجتماع این بود. یعنی این جوری ما را آموزش می دادند و آن هم نحوه فقر مردم و آن طرف آموزشهای حسینی بود و ذکر لااله الا الله بود. اینها همه وجود داشت، اینها در ما بود، اما ما نمی­دانستیم که اینها را باید چه کار کنیم. علت این تضادها اصلا به ذهنمان نمی­رسید. من دقیقا یادم است، یعنی فکر می­کنم که آدم عاطفی هستم. شبها روی پشت بام می­خوابیدم، تابستان­ها دقیقا آن صحنه­ها در ذهن خودم است. آن حالات خودم را که به ستاره ها فکر میکردم. بچه بودم ولی به ستاره­ها فکر می­کردم. مثلا عظمت این آسمان، عظمت ستاره­ها، بعد یادم است کارهایی که در روز اتفاق می­افتاد و گاه ظلم که مثلا کسی به من زور گفته بود و یا پدرمان دعوامان کرده بود و گاهی وقتها در دل تنهایی، من دقیقا یادم است گریه می­کردم و  فکر می­کردم در این اعماق آسمانها. تا اینکه کم­کم فکر می­کنم، سنم شاید به 14 سال رسیده بود، هنوز به سن 15 سالگی که بلوغ هست نرسیده بودم، یک مسجدی بود، نزدیک منزلمان که این را مسجد آشیخ محمدولی می­گفتند. آیت الله حیدری فامیلیش بود، او امام جماعت آن مسجد بود روضه می­خواند وعظ می­کرد. من از حرفهای او خیلی کیف می­کردم. یک پیرمرد با صفائی بود. لهجه لری داشت و خیلی ساده حرف می­زد. من خیلی خوشم می­آمد، می­رفتم پای منبرش، در ابتدایی روزه می­گرفتم. کلاس دوم دبستان نه اینکه کامل ولی بعضی روزها را روزه می­گرفتم. من کلاس 9 دبیرستان بودم. تقریبا 14-15 ساله بودم، ثلث اول تجدید آوردم، ناراحت شدم. از اینکه تجدید شدم، نشستم یک برنامه برای خودم نوشتم. در این برنامه، برای ثلث دوم و سوم امتحاناتم نمره گذاشتم. مثلا فکر می­کنم آن درس هندسه بود 8 و 9 گرفته بودم برای خودم گذاشتم برای ثلث دوم و سوم نمره 19 در آن درس گذاشتیم و بعد  رفتم یک برنامه درس خواندن برای خودم نوشتم و سرم را از ته تراشیدم. آن موقع دبیرستان بود و آدم تو آن سن دوست دارد سرش را شانه کند و این جوری، ما این شلوارمان را شبها می­گذاشتیم زیر تشکمان که اتو بگیره و صبحها که راه می­رفتیم جوری قدم برمی­داشتیم که اتویش نشکند. یک مقداری با احتیاط راه می­رفتیم. علی­ایحال اینکه برنامه ریزی کردم و آن برنامه را اجرا کردم.

در آن مقطع یک معلمی داشتیم بنام آقای طالبیان. این آقای طالبیان با یک چند نفر دیگر 2-3 تا کار را همزمان شروع کردند. آقای طالبیان، معلم دینی و فارسی ما بود و حرفهایش روی ما اثر می­گذاشت. یک جلساتی را گذاشتند. اول اینکه یک هیئتی داشتیم می­گفتند هیئت دوشنبه، شبهای دوشنبه، آشیخ حسین یک فردی بود که روحانی نبود، شخصی بود. می­گفتند شیخ حسین و الان فکر می­کنم زنده است، مغازه دار است، بازاری بود، قاری بود، و قرآن در جلسه درس می­داد. شبهای دوشنبه آن جلسه را مرتب میرفتیم. رفقای هم سن و سالمان در آن جلسه می­آمدند. جدای از آن هئیت، آقای طالبیان برایمان خارج از کلاس دبیرستان، در بیرون، در خانه­ها، کلاس آموزش گذاشته بود که مسائل دینی تدریس می­کرد. بعد تبدیل شد به جلساتی که هفتگی بود و در این جلسات بعضی وقتها آقای سید کاظم اکرمی که بعد از انقلاب مدتی وزیر آموزش و پرورش شد، از همدان می­آمد، درس می­داد، درس توحید. آن جلسات بود و آن هیئت هم بود. کم کم این بچه­هایی که در آن جلسات می­رفتند، و در این هیئت می­آمدند، با هم دیگر نسبت به سایر بچه­های دبیرستان بیشتر رفیق شده بودند. یک روز، روز 21 ماه رمضان بود. آن موقع یک محلی بود در نهاوند که به آن می­گفتند «چال غسالخانه» یعنی یک محوطه­ای که کشتارگاه گوسفندان در گوشه­اش بود. در آن محوطه روز 21 ماه رمضان نماز را آن جا می­خواندند. عید فطر هم نماز را آن جا می­خواندند آیت الله شیخ عزیز الله علی مرادیان، نماز را آن جا می­خواند. نماز 21 رمضان و عید فطر را.

 آن سال در 21 ماه رمضان من حالا ذهنم یاری نمی­دهد که دقیقا بگویم چه سالی بود. اعلام کردند که می­خواهیم یک مدرسه اسلامی دایر کنیم. مدرسه مهدیه که این بچه­های شما که می­روند مدرسه، مدرسه اسلامی باشد. آشیخ عباس اسلامی، این را اعلام کرد. ایشان از تهران آمده بود برای سخنرانی. مردم پول جمع کردند مثلا خانمها انگشترشان را می­دادند و هر کسی کمک می­کرد فکر می­کنم 40 هزار تومان، جمع شد. بالاخره یک مبلغی جمع شد و با این پول رفتند یک محلی را خریدند که قدیمی و کلنگی بود. خریدند برای مدرسه. این آقای طالبیان هم در آن جا برای ما کلاس می­گذاشت و برای اینکه آن محل آماده شود برای کلاس در آن جا ما کار می­کردیم. یعنی یکی دو ماه افتخاری کار کردیم، محوطه را درست کردیم، دیوارها را درست کردیم. آن چه که خراب شده بود، مدرسه را از نظر ظاهری ساختیم. ما که اهل این هیئت و جلسات بودیم، آمدیم مدرسه را آماده کردیم. هم مدرسه افتتاح شد و هم محلی شد برای یک کتابخانه و هم برای جلسات آقای طالبیان که گفتم در آنجا برگذار می­شد. من یادم است چراغ توری می­گذاشتیم، غروب ها که هوا تاریک می­شد، جمع می­شدیم و آقای طالبیان به ما درسهای خارج از کلاس  می­دادند. آن جا یک کتابخانه درست کرده بودیم. هرکسی یک کتابی را می­برد، می­خواند و هفته بعد می­آمد سخنرانی می­کرد. کم کم طبیعی است که وقتی بحث مذهبی است در جامعه و خارج از محیط دبیرستان، مسائل اجتماعی هم مطرح می­شود. البته اوایل مسائل احکام و اینها بود، یواش یواش بوی سیاست پیدا می­شد، در این جلسات و یک روحانیونی بودند که اینها می­آمدند در مواقع مختلف در نهاوند صحبت می­کردند و دعوت می­شدند برای سخنرانی و در آن سخنرانی ها به طور طبیعی افرادی که در این جلسات بودند، می­رفتند در آن جلسات هم شرکت می­کردند و فعالین پروپا قرص سخنرانی­ها بودند. کم­کم بحثهای سیاسی جا باز می­کرد و در این جلسات و سخنرانی­ها بود که بحثهای سیاسی آرام آرام شکل می­گرفت.

آدمها کم­کم جذب می­شدند به این جلسات. یعنی تعداد شرکت کننده­های در آن هیئت و این کلاسهای طالبیان و کلاسهای اکرمی که از همدان می­آمدند کم­کم این جمعیت از دبیرستان بیشتر می­شد. رفیقی داشتیم که البته یک کلاس از ما بالاتر بوده و در سال بعد بود و در دبیرستان معروف بود. اسمش بهمن منشط بود، خواننده بود، در آن موقع جاز می­خواند، من هنوز هم نمی­دانم جاز چپه ولی او جاز می­خواند و خیلی از این آهنگها و صداش چون خوب بود طرفدار داشت، یعنی ترانه­های آن موقع را می­خواند. بعد تحت تاثیر همین قضایا، ما یکدفعه دیدیم که آقای بهمن خواننده ناگهانی جاز و ماز و ترانه و خوانندگی و بزن و برقص، همه را یکدفعه کنار گذاشت و دیدیم بله ایشان آمد در جلسات ما، جلسات هیئتها و کم کم جلسه طالبیان و اینها. من فکر می­کنم، آرام آرام یک چیزهایی شکل گرفت. کم­کم این بچه­ها با یکدیگر حرف سیاسی می­زدند. یک پسری بود توی شهرمان که به او می­گفتند عباد چهار کلک، یعنی چهار انگشت، چهار تا انگشت داشت، ترقه از مواد منفجره برای شب عید و چهارشنبه سوری درست می­کرد و می­فروخت و کشتی گیر هم بود. مقام قهرمانی داشت، من یادم نیست جهانی بود یا کشوری. ولی این عباد برای کسب معاش از این چیزها درست می­کرد و می­فروخت. مواد منفجره برای ایام نوروز و بعد یکدفعه منفجر شده بود و انگشتش رفته بود. خیلی هم بچه شروری بود و اهل دعوا زیاد بود. شرور که من فکر میکنم آن موقع با مظلوم زیاد کار نداشت و اگرکسی گردن کلفتی می­کرد و عباد با او درگیر می­شد. چنین آدمی بود و خیلی­ها از او حساب می­بردند و اهل این برنامه­هایی که ما داشتیم، نبود. یک شب دیدیم عباد هم آمده نشسته در هیئت. اینجا آمدی برای چی؟آمدم ببینم چی می­گید؟ شما حرف حسابتان چیه؟ و می­گند جلسه است و حرفهایی می­زنید می­خواهم ببینم چی می­گید؟

من یادم است شاید 4-5 ساعت آن شب با این بچه­ها صحبت می­کردند، هیئت هم تمام شد، در خیابان یک ساعت 2 ساعت می­رفتیم و می­آمدیم، بچه­ها با این بحث می­کردند و دیگر تقریبا می­شه گفت که فردا این عباد آن عباد همیشه نبود، یعنی آثار کلام لا اله الاالله این بود. می­گویند که بلال هیچی حالیش نبود. گفت که شنیده­ام یک نفر آمده می­گوید من رسول الله هستم. رفت پیش پیغمبر، گویند این بلال حبشی که هیچی نمی­دانست، وقتی از پیش پیغمبر آمد بیرون، این بلال دیگر آن بلال نبود، یک تولدی نو یافته بود. خواباندندش روی آن سنگهای داغ عربستان و شکنجه­اش کردند، کتکش زدند، اما بلال دست از کلام لا اله الا الله بر نداشت. این عباد، دیگر آن عباد دیروز نبود، عباد عوض شده بود. اینها آدمهای متحولی شده­ بودند که اگر گرما و سوزندگی سنگهای داغ عربستان بر بدن بلال اثر نمی­کرد، همان طور جذبه­های سخت موسیقی­های اغواکننده آن روزها هم، در جانهای این بچه­ها بی­اثر بود. اگر مثلا در جامعه آن روز، مظاهر فساد و جذبه­های فساد فراهم بود، اما این جوانهای تازه جوان شده و بسیار پرشور و حرارت در مسائل جوانی، اینها همان طور که سنگهای داغ بر جسم بلال تاثیری نداشت، جذبه­های فساد آن زمانهم بر اینها اثر نداشت. علی­ایحال اینکه این جلسات تداوم داشت. کم­کم توی شهر انعکاس پیدا کرد که یک عده­ای از جوانها افتاده­اند دنبال دین و ایمان و مذهب و خانواده­ها هم خوشحال بودند. یعنی واقعا جو خوبی در شهر ایجاد شده بود و خانواده­ها از اینکه بچه­هاشان در آن مظاهر فساد، تبدیل به یک جوان مسجدی شوند برایشان خیلی خوب بود و برای خانواده­ها اطمینان قلبی ایجاد می­کرد. در سطح شهر چنین وضعیتی ایجاد شده بود. یعنی در دلهای جوانها و خانواده­ها یک آرامشی ایجاد شده بود، اما این آرامش قبل از طوفان بود و حالا کم­کم به  طوفانش می­رسیم. عرض شد که بحث­ها کم­کم سیاسی می­شد، عده­ای از همدان می­آمدند نهاوند. اینها کارشان مبارزه بر علیه بهائیت بود و جلسات ضد بهایی داشتند. انجمن حجتیه بود و ما هم در آن حول و حوش، عضو این انجمن شدیم و آن هم یک جلسه اضافه شد به این سه 4 تا جلسه­ای که داشتیم و دو سه جلسه رفتیم در آن هیئت و می­گفتند می­نوشتیم و اینها خیلی مرتب و منظم بودند. بعد در بحثها گفتند انجمن ضد بهائیت حق دخالت در مسائل سیاسی را ندارند و این برایمان شده بود سوال یعنی چه؟ دخالت در مسائل سیاسی؟ حرفهای سیاسی زده می­شد، چرا دخالت نکنیم؟ خلاصه بعد از سه چهار جلسه انجمن را پاشوندند. انجمن ضد بهائیت از بین رفت به دلیل اینکه مسائل سیاسی در میان بچه­ها جا افتاده بود. دیگر کم­کم جو یک جو سیاسی شده بود. خیلی تعجب نکنید جو، جو سیاسی شده بود و بچه­ها دوست داشتند مباحث سیاسی مطرح شود و اینها که درس میدادند مثل آقای طالبیان و اکرمی، اینها هم بالاخره بحث سیاسی را کم­کم وارد قضایا می­کردند. کم­کم این جلسات مذهبی وارد بحثهای سیاسی شده بود. یک هیئتی بود به اسم هیئت ذاکرین. رئیس آگاهی نهاوند از گردانندگان این هیئت بود و بقیه­اش آدمهای خیلی محترمی بودند، یکی از هیئتهای مهم شهر ما بود یک روز با این بچه­ها قرار گذاشتیم، گفتیم برویم هیئت ذاکرین. رفتیم آنجا و در هیئت، بهمن منشط اجازه خواست و گفت من می­خواهم یک کمی صحبت کنم. بعد حرفهایی زد و مقدار قابل توجهی از بحثهای دکتر شریعتی را مطرح کرد. صحبتهایش از کتابهای او بود. مفهوم حرفهایش اینها بود. حالا صحبتهای او مسئولیت شرعی برایم نداشته باشد، نه اینکه عینا نقل کنم، بعضی از صحبتهای او فکر می­کنم که در کتاب «نهاوند در انقلاب» نوشتۀ آقای حسین زرینی نوشته شده. فکر کنم، کسانی که می­خواهند تحقیق کنند، می­توانند بروند کتاب نهاوند در انقلاب را تهیه کنند، از انتشارات موسسه آثار امام است. آن جا این مباحثی که من می­گویم را خیلی مشروح و این اطلاعیه­ها و اعلامیه­ها و این سخنرانی­ها آن جا آمده. خلاصه کلام ایشان این بود که شما پدر من، برای چی نماز می­خوانید؟ برای چی به من میگوئید نماز بخوان؟ اگر می­خواهی به من که یک جوان امروزی هستم و آن روز هم می­گفتیم جوان امروزی، امروز هم می­گویند جوان امروزی، امروزی هستم و دنبال آواز و اینها هستم، به من می­گویی نماز بخوان برای اینکه مثلا هر صبح بلند شوی یک نوع ورزش انجام دهی. من خودم الان یکسری ورزش استاندارد سوئیسی بلدم که به من آموزش دادند و خیلی بهتر از آن حرکات تو در نماز، بدن من را آماده می­کند. صبحهای زود اگر به من می­گوئی که تو نماز بخوان برای اینکه همیشه روزی 5 بار 4 بار دست و صورتت را بشوئی، تمیز باشی، خوب من روزی دو بار دوش می­گیرم. برای چی شما به من می­گوئید نماز بخوان؟ اگر به من می­گوئی در عزاداری امام حسین(ع) شرکت کن اگر امام حسین(ع) هم این است که من آنجا قطره­ای اشک بریزیم و گناهم را خدا به برکت این یک قطره اشک ببخشد که این اصلا ترویج گناه است و اینکه نمی­شود امام حسین(ع). من بروم گناه بکنم بعد بیایم یک قطره اشک بریزیم، بعد بگوئید امام حسین(ع) این صحبتها را گفت و بعد خودش توضیح داد وگفت نه، آن نماز برای اینهایی که تو به من گفتی نیست. تو نمی­دانی بزرگ من، پدر من، تو نمی­دانی برای چی من باید نماز بخوانم؟ و به خاطر همین است که خیلی از بچه­های تو نماز نمی­خوانند. اما من رفتم تحقیق کردم، می­دانم که این نماز برای چیست و بعد توضیح داد که در این نماز وضو می­گیری یک مفهوم شعاری دارد یک مفهوم معنوی دارد. یک مفهوم جسمی دارد و چی دارد. این جلسه گذشت. جلسه بعد آن رئیس آگاهی شهرمان که بالاخره امروز بچه­هاش، بچه­های خیلی خوبی هستند او هم آدم بدی نبود، اما بالاخره کارش این بود در آن زمان. چون ساواک نبود در شهر ما آگاهی این کار را می­کرد. یک روحانی که که به نهاوند می­آمد این آدم باید او را می­برد و تعهد از او می­گرفت. اگر بحث سیاسی بود، باید گزارش می­کرد. علی ایحال اینکه جلسه بعد از ما دعوت کردند. گفتند خیلی خوش آمدید، حرفهای قشنگی زدید و جلسه بعد دوباره بیائید شرکت کنید. این دفعه که رفتیم همان آقا بلند شد، جواب ما را داد، صحبت کرد و بحث را به این جا کشید که، البته نه به این صراحت، من حالا مفاهیم کلی را می­گویم، من الان هم بحثهای او یادم نیست، که بگویم این حرفها را دقیقا گفت. حالا عمدة حرفهای منشط را یادم است ولی فکر می­کنم که کلیات بحث رئیس آگاهی این بود که چون شما به سمت سیاست و اینها می­روید به گورستان می­روید این را یادمه که گفت « این ره که تو می­روی به گورستان است»  این جمله­اش را دقیقا توی ذهنم است و ما را کوبید و ما وسط صحبتش با اشاره و ایما یکدیگر را متوجه کردیم و بلند شدیم، آمدیم بیرون، این بحث در شهر پیچید که این جوانها این کار را کردند، رفتند در هیئت ذاکرین این حرفها را زدند. در شهر خیلی این حرکتهای این بچه­ها انعکاس پیدا کرد و مردم هم این بچه­ها را خیلی دوست داشتند جوانهای دیگر خیلی سعی می­کردند هرکسی به یک شکلی خودش را به اینها بچسباند. من یادمه رفته بودیم یک جایی بود به آنجا به زبان علی محلی «پل لاغه» می­گفتیم. نهاوند یک رودخانه­ای دارد که آن جا تفریحگاه و باغ و سرسبز و تفریحگاه مردم بود. دو سه نفری رفته بودیم درس بخوانیم بعد دو سه نفر دیگر آمده بودند آن جا شنا می­کردند دو سه تا خانواده نشسته بودند آن طرف­تر، ما دیدیم که اینها رفتند لخت شدند توی آب پریدند و ما که جزو این مذهبی­ها بودیم، خیلی به ما برخورد که اینها با وجود دو تا خانواده، رفتند لخت شدند، دارند شنا می­کنند خلاصه رفتیم دعوا، حمله کردیم به اینها و با الله اکبر رفتیم و گلاویز شدیم، خلاصه یک خورده بزن بزن شد و دعوا تمام شد و خودمان از هم جدا شدیم، نشستیم و اول به هم تکه پراندیم، بعد یکی از آنها گفت که خوب شما نماز می­خوانید و به شاه فحش می­دهید من عرق می­خورم و به شاه فحش می­دهم. او به این وسیله می­خواست خودش را بچسباند به ما، چون ماها اسممان در رفته بود که سرمان بوی قورمه سبزی می­دهد. به این وسیله    می­خواست یک جوری بگه که من هم مثل شما، من هم سیاسی­ام و یکجوری می­خواست بعد از دعوا دل ما را به دست بیاره. یعنی احساس می­کرد خوب اینها که آدمهای خوبی­اند همه می­گویند آدمهای خوبی­اند، من با آنها دعوا کنم بد است. مثلا چنین احساسی را داشت و میخواست یکجوری آشتی کنیم و گفت آره شما نماز می­خوانید و به شاه فحش می­دهیم و ما هم عرق می­خوریم و فحش می­دهیم و دوتامون یک کار انجام می­دهیم. خلاصه بگذریم با هم، هم آشتی شدیم. این را می­خواهم بگویم که جو مردم و جوانها گرایش به سمت جوانهایی بود که مذهبی بودند و چون جامعه هم و حکومت ترویج فساد می­کرد این جذبه اش بیشتر بود. این قضیه مذهبی بودن و مذهبی شدن دیگه این نبود که یک جوانی که نماز بخواند بگویند او اُمله، این عقب افتاده است. این یک حالت، افتخاری برای خودش پیدا کرده بود. در آن زمان و آن روزگار ما با این بچه­ها با خیلی­ها همدیگر را می­شناختیم. جلسات مختلف بود، می­نشستیم بحث سیاسی می­کردیم و همدیگر را می­شناختیم. البته اون هیئتی که ما بودیم همه احکام را می­خواندند برای همه مراجع تقلید منجمله امام را، همه را می­خواندند برای اینکه رساله امام را بتوانند در کنار آنها بخوانند. چون اگر رساله امام را به تنهایی می­خواندند مشکل ایجاد می­شد. مجبور بودند بگویند نظر آیت­الله فلان و فلان این است و آقای خمینی هم این است همه را می­گفتند و امام را آن وسطها می­گفتند و در راس، هدف اون بود بیشتر بعد از کتاب امام، بحثهای سیاسی، مسائل 15 خرداد و بیشتر کتابهای دکتر شریعتی بود که توی بچه ها صاحب نفوذ شده بود و سال هم شده بود سالهای 50-51 این حدودها بود یکی دو تا حرکت مسلحانه هم در تهران شده بود. مهدی رضائی و احمد رضایی و رضا رضایی و اینها و این کارهای مسلحانه­ای که اینها کرده بود که خدا رحمتشان کند اگر چه متاسفانه بعدا به عنوان سازمان مجاهدین بزرگترین خیانت را رجبی به ملت این کشور و جوانهای این کشور کرد که آنها یک بحث جدایی دارد که این بدبختی­هایی را که گاهی می­بینیم، اینها همه متاثر از آن ضربه­هایی است که این نامردها به این کشور وارد کردند و چه مغزهایی را از این کشور گرفتند که اگر بودند د راداره کشور چه قدر می­توانستند موثر بشوند و اینها این خیانتها را کردند. علی ایهال آن موقع آنها بودند. در اصل مجاهدین اصلی مهدی رضایی احمد رضایی، رضا رضایی بودند. اینها یک حرکت مسلحانه­ای در تهران کرده بودند و کم کم به گوش ما هم رسیده بود. نمایشنامه اباذر هم در حسینیه ارشاد اجرا می­شد. خیلی بچه ها خوششان آمده بود از این نمایشنامه و بحثهای دکتر شریعتی. خیلی بر جان و دل بچه ها می­نشست. من در سال 52 با این بچه­ها یک عده­ای بودیم و خیلی همدیگر را می­شناختیم و رفیق بودیم. این جلسات را با هم شرکت می­کردیم. سال 52 من آمدم هنرستان مخابرات تهران و تهران که آمدم سال 51 بود. من هنرستان مخابرات قبول شدم و آمدم تهران. ولی تهران که آمده بودم، مرتب می­رفتم نهاوند و می­آمدم با این دوستان، در ارتباط بودم و هر وقت می­رفتم در این جلسات شرکت می­کردم. در آن هیئت شرکت می­کردم و مخصوصا از کتابهای دکتر شریعتی هم می­بردم توزیع می­کردم و یک کتابهای دیگر هم بود که آن موقع بوی سیاسی می­دادند. مثل کتابهای صمد بهرنگی و امثال اینها هم که من مرتب می­آوردم و می­بردم. گاهی وقتها از کتابخانه همین هنرستانی که بودم می­بردم برای بچه ها و گاهی وقتها می­خریدیم. دوستان پول می­دادند در ارتباط با این دوستان بودم تا اینکه این دوستان به این نتیجه می­رسند که کار مسلحانه انجام بدهند یک گروه تشکیل بدهند به اسم گروه ابوذر و 9 نفر از این بچه ها می­آیند به عنوان اعضای اصلی این گروه تشکیل می­شوند و من بیخبر ازاین کار نظامی بودم که اینها تدارک دیده بودند و در تهران بودم، اما حرکتهایی که اتفاق می­افتاد می­دانستم که کار این طیف بچه­های خودمان است. مثل منفجر کردن خانه زنان، به آتش زدن ژاندارمری و از این کارهایی که دوستان کرده بودند. این فعالیتهایی که می­کردند به اسم گروه ابوذر تشکیل شده بود، من می­دانستم کار بچه­های خودمان است. اما این را مطلع نبودم که این 9 نفر با هم دیگر متشکل شده­اند و الان اسم گروه ابوذر را گرفتند. اینها برای خودشان یک مرام نامه خودسازی درست کرده بودند که این بیست و دوسه مورد است. در همان کتاب « نهاوند در انقلاب» مفصل نوشته شده که هر نفری در ماه باید اینقدر روزه بگیرد، این خودسازی­ها را انجام دهد، سختی­هایی را بکشد. این کار هم کرده بودند، من هر وقت به نهاوند می­آمدم احساس می­کردم که یک حرکتهایی شده و من مطلع نیستم، این احساس خودم بود. تا اینکه ما شاء الله سیف که یکی از همین اعضای این گروه بود وما با هم خیلی نزدیک بودیم و من مرتب به منزل­شان می­رفتم و مادرش هم خیلی به من محبت می­کرد و من از نظر عاطفی حذب خانواده اینها بودم و خیلی وقتها که به نهاوند می­رفتم شب منزل آنها بودم. گاه از تهران می­رفتم، سر می­زدم و بحثهای سیاسی می­کردیم، با این بچه­ها رفیق بودیم اما من از تشکیلاتشان مطلع نبودم. روزی ماشاءالله سیف سر بحث را انداخت به این جا که آیا اسلحه می­شود تهیه کرد؟ و یا نمی­شود تهیه کرد؟ من به ذهنم رسید که یک آقایی بود در تهران. من با او آشنا شده بودم به اسم جواد خادم مامور آگاهی تهران بود آگاهی شهربانی تهران و اینطوری تصادفی با او آشنا شدم و سلام و علیک داشتیم. او مسلح هم بود. در تابستان 52 این بحث شده بود با ماشاءالله و ماشاءالله به من گفت و صحبت مسلح شدن شد و حالا برای چی می­خواهید مسلح بشوید؟ یا اینکه بگوید که ما یک تشکیلاتی هستیم، گروهی هستیم این بحثها را به من نگفت. اما من یک احساسی داشتم، ولی ایشان هم این بحث را کرد که حالا اسلحه تهیه کنیم و یک کاری کنیم. شاید مثلا زمینه عضوگیری من را داشت فراهم می­کرد، می­خواست من را ارزیابی کند آیا می­توانم عضو بشوم؟ نمی­توانم بشوم؟  وقتی من این پیشنهاد را دادم استقبال کرد. یعنی این پیشنهادم این بود که من با یک مامور آگاهی رفیق هستیم، می­خواهی با هم برویم آن جا و او را خلع سلاحش کنیم. یک شب برویم خانه­اش خلع سلاحش کنیم. گفت باشه فکر کنیم و رفتیم و آمدیم و یک هفته بعد دو هفته بعد، این بحثها دو هفته طول کشید. ظاهرا این می­رفت مطرح می­کرد و با کسی یا جائی مطرح می­کرد اینهاش را من دیگر نمی­دانم. ولی به این نتیجه رسیدیم که من دقیقا با این آقا خانه­اش رفت و آمد، شناسایی، برنامه­ریزی کنم در تهران، ماشاءالله کشتی­گیر بود. با ماشاءالله سیف برنامه ریزی کردیم که برویم یک شب خانه­اش و اگر شد ببندیمش و اسلحه اش را بگیریم، بکشیم و یا هر کار دیگری. این بحثی بود که بین من و ماشاءالله شده بود. این برنامه را داشتیم. من داشتم شناسایی­ام را انجام می­دادم. آمدم با این رفیق شدم، رفتم منزلش، خانه­اش، قاطی شدیم، برنامه داشت آماده می­شد. تا اینکه این اتفاق برای گروه ابوذر افتاد. یعنی 3 نفر اعضای گروه ابوذر می­روند قم با یک پاسبانی درگیر می­شوند، می­خواهند خلع سلاحش کنند، اینها دستگیر می­شوند. حالا گروه ابوذر که تشکیل شده بود و من هم از آن ساختار نظامی­اش بی اطلاع بودم. اینها چند تا کار کرده بودند. خانه زنان را دینامیت گذاشته بودند، ماشین ژاندارمری را منفجر کرده بودند. یک شب می­روند قم، در آن جا عباد خدارحمی و ولی الله سیف، این سه نفر که پاسبانی را در ساعت 12 شب در قم خلع سلاح کنند اینها می­روند و با پاسبان در بازار قم درگیر می­شوند، پاسبان عکس­العمل نشان می­دهد و سوت می­زند و یکی دو تا پاسبان دیگر در سر بازار، متوجه می­شوند و ماشین گشت می­آید و درگیری و فرار و اسلحه پاسبان را اینها می­گیرند و شلیک می­کنند و بالاخره و آنها اینها را می­زنند و اینها آنها را می­زنند و این سه تا دستگیر می­شوند.

ساواک یک هجوم وحشتناکی را به نهاوند آورد. یعنی ریختند ظرف 2-3 شب فکر می­کنم، 52 -53 نفر را دستگیر کردند. من هم تابستان بود ودر تابستان سال اول هنرستان مخابرات را گذرانده بودم، سال دوم را می­خواستم بگذرانم.

وسط تابستان ما می­رفتیم کارآموزی در کارآموزی خودت باید انتخاب می­کردی. یعنی می­گفتی من می­توانم در مخابرات فلان شاخه کارآموزی ­کنم. 2 ماه باید می­رفتی، گواهی می گرفتی که 2 ماه اینجا کارکرده­ای. ما از موسسه محل درسمان برای نهاوند نامه گرفتیم مخابرات کارآموزی را شروع کردیم.

در این رفت و آمدها و جلسات به مسجد، می­رفتیم و می­آمدیم مسجد، و دوستان و رفقا و بحث سیاسی ادامه داشت. یکی از این بچه­ها، که اسمش مصطفی قیاسی بود، خدا رحمتش کند آدم بسیار صادقی بود. من در مخابرات نهاوند کارآموز که بودم، یک تلگراف شوخی قلابی به اسم مصطفی قیاسی درست کردم، نوشتم آقای مصطفی قیاسی شما فردا جهت پاره­ای مذاکرات ساعت 8 صبح به آگاهی نهاوند تشریف بیاورید. تلگراف را نوشتم و در پاکت تلگراف گذاشتیم و به مسجد امامزاده رفتیم، ببخشید مسجد جامع که یک مسجد قدیمی در نهاوند است. نماز را آن جا می­خواندند.

 بچه­ها نماز را در محل امامزاده می­خواندند، در امامزاده شاهزاده محمد یا توی مسجد جامع. نزدیک هم بودند. آشیخ جلیل هم پیش نماز اینها بود و او یک خورده­ای سرش بوی قورمه سبزی می­داد. (یعنی سیاسی بود) من یادمه یک بار در دبیرستان یک کارتی به ما دادند که عضو یک انجمن شاهنشاهی بشویم، نمی­دانم جمعیت چی بود که دستگاه درست کرده بود. آوردم پیش ایشان گفتیم حاج آقا برویم عضو بشویم؟ نگاه کرد و گفت: خودتان می­دانید من صلاح نمی­دانم. چون می­دانست این کشاندن ما به سمت رژیم است.

این آدم هم بعدا، بعد انقلاب خیلی سختی کشید و الان هم زنده است و من هم سعادت ندارم بروم زیارتش کنم. روحانی است و الان از نظر مالی وضعیت خوبی ندارد پستی و مقامی نگرفته و اهل این حرفها نیست. زاهدتر از این چیزهاست، به خیلی آدمها بعد انقلاب کمک می­کرد و خودش هم کار می­کرد. یعنی در آمدش از محل فرش فروشی بود. خودش کار می­کرد می­خرید و می­فروخت. در می­آمد زندگی­اش اینجور تامین می­شد. خیلی هم کمک می­کرد. آدمهای بیچاره و فقیر و این کمکها باعث شد بنده خدا بعد انقلاب هم ور شکسته شود، بعد آمد تهران. بسیار آدم محترمی است کاش قدرش دیده می­شد، چون در آن شرایط و برای بچه­ها یک محوری بود که در مسجد نماز می­خواند و بعد مورد بی­مهری قرار گرفت. حالا 30 -40 سال گذشته و ماها دیگر الان جایگاهی نباید داشته باشیم. علی­ایحال عرض می­کردم که در مسجد می­خواستیم نماز بخوانیم من تلگراف قلابی را با خودم آوردم، دادم یکی از این بچه­ها به اسم احمد رضا چگینی که هیکلش خیلی کوچک بود و گفتم که بروید به آن آقا یعنی به مصطفی قیاسی بدهید و این رفت داد به او و من نگاه می­کردم، او خواند و رفت تو فکر گذاشت تو جیبش و بعد از نماز به من گفت فلانی بیا کارت دارم. گفتم چی کار داری؟ گفت بیا برویم تو این کوچه­ها با هم صحبت کنیم. رفتیم توی کوچه پس کوچه­ها و تلگراف را از جیبش در آورد و گفت این برای من آمده. چی کار کنم و فردا باید بروم اداره آگاهی. گفتم که والا مصطفی جان بیا برویم خانه تان هرچی کتاب داری، همه را بده من ببرم و ما رفتیم یک چمدان بزرگ پر از کتابهای دکتر شریعتی و رساله امام و 2-3 تا کتاب امام که آن موقع بود، کتاب ولایت فقیه و اینها را، همه را کرد توی یک چمدانی و ما کشان کشان این را برداشتیم بردیم. آقاجان ساعت 12 شب اون شب ریختند خانه مصطفی و او را گرفتند و یک ورق کاغذ به دست نیاوردند. یعنی کتاب و همه چیزها را من برده بودم، این یک شوخی بود ولی باعث خیر شد. حضور مبارکتان عارضیم که حالا راجع به این قضیه و این اتفاقاتی که می­افتد یک روحانی بود در نهاوند، و روحانی بزرگواری بود، او روحانیون دیگر را دعوت می­کرد می­آمدند نهاوند و به مناسبتهای مختلف، صحبت می­کردند. یکبار یک روحانی را دعوت کرده بود این اصلا بحث سیاسی نمی­کرد و من با یکی از دوستان آمدیم یک نامه نوشتیم و به این گفتیم تو باید بحث سیاسی بکنی. برای مثال تو مطالبی که برای مردم مفید است مطرح کن. مطالب شما اصلا مفید نیست. این نامه را به آدم کوتاه قد و ریز اندامی به نام احمدرضا چگینی سپردم و به وی گفتیم یاداشت را به حاج آقا بدهد. یادداشت به دست حاج آقا رسید و او آنرا به رئیس آگاهی شهربانی که در جلسه حضور داشت داد. او پرسد که چه کسی نامه را داده به حاج آقا؟ رئیس آگاهی نیز دست احمدرضا را گرفت ولی چون کوتاه قد بود به قیافه­­اش نمی­آمد که این نامه­ی او باشد. او را بازخواست کردند گفت این را 2 نفر به من دادند گفت چه کسانی؟ گفت 2 نفر من نمی­دانم و حالا ماجرا را بعدا برای ما تعریف کرد. در آن زمان ما از دور می­دیدیم ولی بعدا گفت این حرفها را از من پرسیده که چه کسی بوده و من گفتم نمی­شناسم. ما به خیابان رفتیم، مامور شهربانی و رئیس آگاهی پسر را سوار پشت موتور می­کند و می­گوید برویم بگردیم در خیابان این 2 نفر را هر کجا دیدی به من نشان بده تا من بگیرمشان. ناگاه مشاهده کردم که رئیس آگاهی و احمد رضائی پشت موتورش دو نفری آمدند از جلوی ما رد شدند و احمدرضا نگاه ما کرد و خندید و رفتند. در این شرایط او را بردند به آگاهی. چندین بار به ساواک همدان، او و پدرش را تحت فشار و تهدید قرار می­دهند تنها به خاطر سن کمش او را نگه نمی­داشتند. تا آنجا گفتم که گروه ابوذر به خوبی فعالیتش را انجام می­داد و آن شب هم به قم آمده بودند و هدف آنها دنبال خلع سلاح بود و ناگهانی درگیر می­شوند که در نهایت دستگیر شدند. عباد خدارحمی مورد اصابت گلوله قرار می­گیرد و زخمی و دستگیر می­شوند بعد از آن شب، ساواک طی یک هجوم به نهاوند حدودا 53-52 نفر را دستگیر کرد و جو بسیار خفقان و وحشتناکی را در شهر ایجاد کرد از ساواک تهران به نهاوند آمده بودند و ظرف 2-3 شب به خانه­های مردم حمله کردند و در نهایت گروه ابوذر دستگیر شدند. اعضایش و هوادارانش و افرادی که در نهاوند بودند، مدتی بود که من رسما در تهران زندگی می­کردم، هر چند رفت و آمد داشتم ولی حضور زیاد و چشمگیری در نهاوند نداشتم و اعترافی روی من نشده بود. گرچه موقع دستگیری گروه ابوذر نهاوند بودم و ماشاءالله سیف جریان اسلحه مذکور و ماموری که با هم شناسایی کرده بودیم لو نداده بود. دستگیری آنها برای ما خیلی ناراحت کننده بود و 2-3 ماهی حالت بهت زده داشتیم. مردم و خانواده­ها همه بسیار غمگین بودند. بعد از این موضوع کمتر من در نهاوند آفتابی می­شدم و قضایا اینطوری ادامه داشت، من تهران در مخابرات درس می­خواندم 2 ماهی که گذشت به این فکر افتادیم که بایستی کاری کنیم و با سازماندهی، تشکیلاتی ایجاد کنیم و اینطور نمی­شود. تا بهمن ماه همین طور گذشت و ما ناراحت بودیم و فکر و ذکرمان مشغول بود. دوستان دیگری هم بودند که در این خط بودند و دستگیر نشده بودند و یا اینقدر نمودی نداشتند، افرادی که هم فکر ما باشند بودند که دستگیر نشده بودند. من دوستی در تهران به اسم جلال قربانی پیدا کردم. جلال قربانی را ماشاءالله سیف به من معرفی کرده بود. به من این آدرس را داد و گفت او پسر خوبی است، در تهران با او اشنا شو و با هم آشنا شدیم البته وقتی آشنا شدیم. این قرار را گذاشتیم که اگر روزی دستگیر شدیم و از ما پرسیدند چه طوری با هم آشنا شدید؟ اسم ماشاءالله را نیاوریم. فکر نمی­کردیم که ماشاءالله قبل از ما دستگیر شود. اسم ماشاءالله را نیاوردیم. گفتیم ما در راه تهران در ماشین هم صندلی بودیم و با هم آشنا شدیم. در 30 بهمن خبر شهادت 6 تن از اعضای گروه در روزنامه­ها چاپ شد. در 30 بهمن 52 این عزیزان را در چیتگر به جوخه اعدام سپردند. کسانی که با آنها هم بند بودند خیلی از آنها در زندان خاطرات خوبی را تعریف می­کنند. روح بلند آنها. تزکیه نفس عمیق آنها، آن خداپرستی قلبی آنها، واقعا هنوز که هنوز است زبانزد کسانی است که همزمان با آنها در زندان بودند هرکسی با هر طرز فکری آنها را تحسین می­کنند و به آنها احترام می­گذارند. به رفتار و منش و کردار اینها. بعد از اعدام که افراد را از سلول عمومی به دادگاه و پس از قرائت رای تجدید نظر که برای آنها محکومیت به اعدام بود به سلول انفرادی می­بردند. آنها دست در دست گردن یکدیگر می­اندازند و از ته بند زندان قصر سرود می­خوانند و آواز می­خوانند که « ای رفقا سوی خدا می­رویم» آوازی را با این معنا و مفهوم می­خواندند. برای خداحافظی می­خوانند و بعد به زیر 8 و از آن جا هم ( زیر 8 محلی بود که بندها به هم متصل می­شدند) به انفرادی می­بردند و آنگاه برای اعدام آماده می­کردند در سحرگاه 30 بهمن 52 این عزیزان در حالی که در سنین 18 سال 19 سال بودند و بزرگترین آنها عباد بود که فکر می­کنم 22 سال داشت، اعدام شدند و به درجه رفیعه شهادت نائل آمدند. خبر شهادت 6 تن شهدای گروه ابوذر در روزنامه ها پخش شد که 6 خرابکار تیر باران شدند خبر برای ما سنگین و دردناک بود و 30 بهمن با 2-3 نفر از رفقا که محمد ساکی بود و کریم حالا یادم می­آید کریم بود و 2-3 نفر دیگر ما شب آمدیم توی مسجد، گفتیم که امشب مسجد برای آنها ختم می­گیریم، ولی نمی­شد، اعدام شده بودند، اسم نماز جماعت آن شب را ختم برای آنها گذاشتیم و به تمام رفقایی که می­شناختیم آدم سیاسی هم فکرمان هستند اطلاع دادیم و آمدند مقداری خرما خریده بودم، بچه­ها پخش کردند در این موقع که این را پخش می­کردند، محمد ساکی هم که با یکی از رفقا بود شعری را خواند، الان یادم نیست خودش می­داند و در خاطرات خودش گفته شعری را خواندند و همه فهمیدند که ما  این حرکت را برای آن شهدا انجام دادیم. برای شب بعدش، من حدود 20 نفری از بچه ها را دعوت کردم که شب بیاید منزل ما و آنها آمدند. مختصری به عنوان شام یادم نیست یا نان و پنیر و خیاری،  چیزی به این شکل به این عنوان تهیه کردیم و شمع و اینها گرفته بودیم. در آنجا بچه ها آمدند و حرف می­زدند و گریه می­کردند، از این شهدا خاطره می­گفتند و شمع را روشن کرده بودیم و یک محفل شام غریبان خیلی خصوصی و خودمانی بالاخره محفلی جمعی شد و دوستان کسانی بودند که به طریقی نسبت به این بچه ها سمپاتی داشتند و در جلسات مذهبی شرکت می کردند و در رده های اون ورتر بودند که دیگر دستگیر نشده بودند. ضمن اینکه عضو گروه ابوذر که 9 نفر سازمان یافته بود، اینها نبودند. آن شب گذشت و ما با 2-3 تا از این بچه ها بیشتر دنبال این بودیم که بالاخره باید کاری کرد. نباید نشست؛ اینها را اعدام کردند و ما می خواهیم آرام بگیریم و بنشینیم؟ نمی­شود و حال ما آرام  نمی گرفت.

سال 52 بود و اسفندماه، با این دوسه نفر یک اعلامیه بدهیم و یک اعلامیه نوشتیم و50-60 تا از روی آن نوشتیم. دوسه تا کاربن می­گذاشتیم و می­نوشتیم و دست نویس بود. حدود 50-60 تا نسخه از این را تهیه کردیم و ضمن اعلام شهادت آن بچه­ها در مورد وضع مملکت نیز صحبت شده بود. اعلامیه هم متن­اش فکر می­کنم در کتاب «نهاوند در انقلاب» حسین زرینی هست. ایشان که تحقیق کرده بود و به دست آورده بود. اینها را بعد از انقلاب نوشته بودند ابتدا آیه قرآن و بعد راجع به مبارزه و بعد شهادت این 6 تن و اینکه این رژیم فکر می­کند که با شهادت این 6 تن مبارزه تمام شده و ما شکست خوردیم و دیگر دست از مبارزه کشیده­ایم ما انتقام خون برادرانمان را از این رژیم می­گیریم. نوشتیم و این را شب بردیم، سرمای سختی در اسفند ماه نهاوند بود، آنها را سر مسیر در جاهای حساس شهر چسباندیم و با سریش روی دیوارها، جلوی دبیرستان­ها، حتی بر سر در شهربانی چسباندیم. و بیشتر جلوی مساجد، جلوی دبیرستان­ها و این طور جاها. فردا صبح پاشدیم راه افتادیم ببینیم عکس­العمل ها چیست. می­دیدیم هرجا یک عدد اعلامیه هست، یک عده­ای ریخته­اند و با ولع این اعلامیه را می­خوانند. این خیلی برای ساواک و رژیم مساله بود که چه طور شد؟ ما اعدام کردیم این کارها را کردیم نتیجه چه شد و خلاصه به عبارتی می­توان گفت این آغاز کار گروه ابوذر 2 بود که ادامه گروه ابوذر 1 بود. یعنی ما تکلیف خود می­دانستیم که تفنگ این برادرانمان را، پرچم این برادرانی که در راه خدا این پرچم از دستشان افتاده بود و روزها و ماهها همنشین بودیم و همه وجود اینها را درک می­کردیم، حالا امروز دیگر تکلیف ماست که باید پرچم اینها را برداریم. فکر می­کنم که این اعلامیه سیاسی تحت عنوان گروه ابوذر بود.

با جلال قربانی و 2- سه نفر و یک نفر به اسم محمد شیخی ( محمد شیخی در این موسسه آموزش مخابرات دانشجوی مهندسی مخابرات بود) در یک محل درس می­خواندیم. من با او آشنا شده بودم،  در این مدرسه یک کتابخانه تشکیل شده بود که بچه­ها راه انداخته بودند. با دوستان یک نمازخانه درست کرده بودیم یکی از اتاقها را نمازخانه کرده بودیم. در موسسه آموزش مخابرات، آموزش عالی، یک قفسه گذاشته بودیم و تعداد قابل توجهی کتاب قرار داده بودیم، آن جا شده بود محل بچه­های مسلمان و مذهبی که می­آمدند، کتاب می­گرفتند و ما به نوبت پشت آن کتابخانه می­ایستادیم و کتاب به امانت دست دانشجوها که می­آمدند می­ دادیم.

 خوب کم­کم این جور جاها توی آن رژیم پهلوی، جلب توجه می­کرد، آدمهایی که در نمازخانه می­رفتند و می­آمدند. به هر حال در آن تشکیلات تفکر اسلامی جلب توجه می­کرد آنجا ما با محمد شیخی آشنا شدیم. در آن کتابخانه و موسسه آموزش مخابرات. وی دانشجوی مهندسی مخابرات بود. بعد با کریم امان آشنا شدیم که او هم دانشجوی مهندسی مخابرات بود و آقای دیگری هم آنجا بود که اسمش یادم نیست. 6 ماه آن را گرفتند در زندان بود بعدا با وی هم به اصطلاح آشنا شدیم. آقای محمدحسین شریفی بود که بعدا یک دوره نماینده مجلس شد و بعد هم معاون وزیر مخابرات و پست و تلگراف و تلفن بعد از انقلاب بود و افراد دیگر هم بودند. آن نمازخانه در مدرسه مخابرات را ما اداره می­کردیم با آنها رفیق شده بودیم و گاه بحث سیاسی می­کردیم.کتاب و اینها را از این جهت گفتم که نحوه آشنایی با محمد شیخی را بیان کنم. بالاخره با محمد شیخی بحث گروه ابوذر این بچه­ها را باز کرده بودیم و همینطور با جلال قربانی که او هم نهاوندی بود و با هم خیلی رفیق شده بودیم. بعد از معرفی جلال به من، وسیله ماشاءالله سیف ما با جلال قربانی خیلی رفیق شده بودیم  البته در ساواک نحوه آشنائی را جور دیگری که قرار گذاشته بودیم گفتیم . آن اعلامیه­ای که درنهاوند دادیم و بعد از شهادت بچه ها و همین طور آدمهایی که با آنها در ارتباط بودیم مثل کریم کاظمی، اطلاعیه که دادیم محمد ساکی و احمدرضا چگینی و تعدادی هستندحدود بیست نفر که خوشبختانه در زیر شکنجه ها لو نرفتندسمپات من بودند که اسامی­اشان مفصل در کتاب نهاوند در انقلاب آمده که برای نشست بعدی اسامی را می­نویسم که بگویم. برای اینکه ثبت و ضبط شود اسامی را خواهم گفت و مفصلتر با اینها در ارتباط بودیم.

برای شهادت آن بچه­ها در چهلم­ آنها اطلاعیه دادیم. نمی­دانم شاید در همان چند روز اول بود دقیقا یادم نیست. اما این اطلاعیه را من بردم در قم هم پخش کردم. در قم یک طلبه نهاوندی بنام آقای شفیعی  که بعد از انقلاب معاون وزیر اطلاعات شدبخاطر پخش این اعلامیه­ها با من درگیر شد و می­گفت تو رساله خمینی را می­آوری و این اعلامیه­ها را می­آورد اینجا و طلبه­ها را منحرف می­کنی. آقای شفیعی بعد از انقلاب معاون وزیر شد. بعد توی تهران پخش کردم چون من آن موقع در تهران درس می­خواندم در تهران هم پخش کردم و اون زمان رادیوهایی بود که بر علیه حکومت ایران صحبت می­کردند. فکر می­کنم در عراق بودند یا هرجای دیگر، که یکی رادیوی میهن پرستان بود و من الان هم اسمش را یادم نیست یکی 2 تا از این رادیوها را که دقیقا یادم است که این اعلامیه ما را به دست آوردند و چندین نوبت خواندند. چون ما در این اعلامیه گفته بودیم که مبارزه ادامه دارد و ما پرچم اینها را بر می­داریم. در این گذر زمان، با جلال و محمدشیخی به فکر سازماندهی افتادیم از دوستانی که داشتیم، کس دیگری بود که روحانی و طلبه بود و آقایی به اسم تقی زشتی که در قم درس می­خواند و من هم به قم می­رفتم و به  قم که می­رفتم مثلا حجره این بیشتر می­رفتم. سر می­زدم و خانه او بیشتر می­رفتم با این تقی زشتی هم خیلی رفیق شده بودیم درباره مسائل سیاسی خیلی با هم بحث می­کردیم. به غیر تقی زشتی و طلبه دیگری بود به اسم آقای گیوی، که همان موقع ما با او عقد اخوت خواندیم خیلی مرد محترم و بزرگواری است. الان هم الحمدالله هستند با ایشان هم بحث سیاسی داشتیم و منزل ایشان می­رفتیم آن موقع قم رفتنمان بیشتر برای پخش اعلامیه و گاهی وقتها رساله امام می­بردیم و می­آمدیم یاکتابی می­آوردیم مثلا در حوزه توزیع می­کردیم. از این می­گرفتیم به آن می­دادیم. از این کارها می­کردیم که به قم می­رفتیم والا کاری نداشتیم. قم که می­رفتیم محلمان یا خانه آقای گیوی بود یا حجره­ای می­رفتیم یا حجره تقی زشتی  یا منزل آقای یونسی که چند صباحی وزیر اطلاعات بود می­رفتیم. ایشان متاهل بود ما مجرد بودیم و حالیمان نبود یکدفعه ساعت 2 نصف شب می­رفتیم تق تق در می­زدیم به خانه این بنده خدا می­رفتیم البته با ایشان هم بحث سیاسی داشتیم و حتی به ایشان می­گفتیم جایی اگر دستت می­رسه ما را در رابطه با مبارزان فلسطینی و اینها معرفی کن دنبال یک راههایی بودیم برای اینکه به فلسطین یا جایی دیگر رفته و آموزش چریکی ببینیم. این بحث­ها را داشتیم تا اینکه با این 2 -3 نفر مطرح کردیم که ما کم­کم به فکر احیای دوباره گروه ابوذر افتادیم. با همدیگر بحث می­کردیم و بررسی و مطالعه داشتیم. ضعفهای گروه ابوذر را درآوردیم، علت دستگیری­اشان را کاملاً بررسی می­کردیم واینکه بالاخره مشکلات کجا بود، چرا اینها دستگیر شدند. مفصل یک مدتی روی این قضایا با هم دیگر بحث و بررسی وگفتگو و تبادل نظر داشتیم تا به این نتیجه رسیدیم که ما گروه ابوذر را احیا کنیم و دوباره فعالیت امان را رسما آغاز کنیم.

 بعد از این تصمیم گیری که فکر می­کنم من، جلال و محمد شیخی این تصمیم را گرفتیم که گروه ابوذر را پایه گذاری کنیم، یعنی مجددا شروع به فعالیت کنیم و مجددا مبارزه آن بچه­ها را ادامه بدهیم. بعد اینکه به این نتیجه رسیدیم و ضعفهای اون گروه اول را مطالعه کردیم. دیدیم که در ابتدا ما باید یک سری برنامه­های خودسازی که آنها داشتند را بیاوریم در سرلوحه کارهایمان قرار دهیم. به دلیل اینکه رژیم روی نهاوند حساس شده بود و این بچه­های مثلا محمد شیخی هم نهاوندی نبود و من در تهران درس می­خواندم. رژیم هم روی نهاوند حساس شده بود حتی در نهاوند اداره ساواک ایجاد کرده بود.

 ما به این نتیجه رسیدیم که مرکزیت گروه را از نهاوند بیرون بیاوریم و در تهران مرکز گروه را قرار بدهیم و این کار را هم کردیم و مرکز گروه را در تهران قرار دادیم. برنامه­ریزی کردیم و علی­رغم اینکه ما 3 نفر همدیگر را می­شناختیم. گفتیم برعکس آن گروه و بچه­هایی که شهید شدند ارتباطشان با هم راحت بود، ما بیایم یک ارتباط پیچیده­ای را برای اعضای جدیدی که   می­گیریم تعریف کنیم که اگر یک نفر لو رفت برای همه گروه خطر ایجاد نشود و از آن حالت هیئتی در بیایم. در اصل گروه ابوذر 2 الان شکل پیدا کرده بود 2 جبهه داشت یک جبهه­اش ما بودیم 3 نفر که هسته مرکزی گروه را تشکیل داده بودیم و داشتیم می­رفتیم به سمت سازماندهی، یک گروه، طرف دیگر جبهه­اش کسان دیگری بودند که نمی­دانستند برای عضویت گروه ابوذر آماده می­شوند. با ما در ارتباط نزدیک بودند، روی آنها کار می­کردیم و در ارتباط سازمان یافته با ما بودند. برای آنها جلسات مرتب داشتیم و در آموزش چیزهایی که در اعلامیه­ها، جزوات چریکی و این جور چیزها گیر می­آوردیم برای آنها تشریح می­کردیم به عبارتی عضو گروه ابوذر بودند که خودشان نمی­دانستند اینها تعداشان زیاد بودحدود بیست نفر که من حالا اسامی اینها را بیان می­کنم و در کتاب حسین زرینی « نهاوند در انقلاب» اسامی اینها نوشته شده اینها عضو گروه ابوذر بودند و می­دانستند جزوه چریکی می­خوانند و تعلیمات آموزش چریکی که ما خودمان از طریق این جزوات به دست می­آوردیم به آنها منتقل می­کردیم، اینها مبارزه می­کردند اما چیزی به نام گروه ابوذر را شاید حدس می­زدند که ما این تشکیلات را اداره کردیم ولی رسما اینها را بهشان نگفته بودیم که شما عضو گروه ابوذر هستید یا برایشان جایگاه تعریف کنیم. در این فاصله گروه ابوذر به این شکل که ما بخواهیم سازماندهی کردیم. مجددا تشکیلات گروه ابوذر را در تهران فعال کردیم، نمی­توانستیم آرام بگیریم. در هنرستان مخابرات درس می­خواندم به خیلی از سخنرانی­هایی که در تهران بود می­رفتم در سخنرانی­هایی که فخرالدین حجازی داشت شرکت می­کردم. شبانه در دبیرستان مروی و روزانه در هنرستان درس می­خواندم، بعد از آن هم می­رفتم سخنرانی­های آدمهایی که یک مقدار حساس بودند را، ضبط می­کردم، تا صبح در منزل اینها را روی کاغذ پیاده می­کردم و جالب این است که صاحبخانه نمی­گذاشت ما زیاد بیدار بمانیم پتوی سربازی را کاربن چسبانده بودیم که نور بیرون نرود یک اتاق داشتیم که در آن زندگی می­کردیم در تهران طرف زندان قصر بود.

 آخر شب­ها سخنرانی را می­آوردیم پیاده می­کردیم، بعد این سخنرانی پیاده شده را  به نهاوند می­بردیم برای دوستان، بچه­ها و کسانی که می­خواستیم عضوگیری کنیم یا داشتیم روی آنها کار می­کردیم می­دادیم و یا اینکه توی کتابخانه موسسه مخابرات و جاهای دیگر اینها را پخش   می­کردیم یا  دست به دست دوستان می­دادیم که بخوانند سخنرانی­ها را ما می­رفتیم و مطالب را در می­آوردیم.

در ادامه مباحث قبل به این جا رسیدیم که اولین جلسه را بعد از شهدای گروه ابوذر ما در نهاوند گذاشتیم با تعدادی از جوانها که به نظرم می­رسه اسم یک چند تا از آنها را بگویم بد نباشد پورا گل، ولی سعیدی، احمدرضا چگینی، نعمت کرمی، بهزاد افصحی، حمید یعقوبی نه اون حمید یعقوبی که با گروه اول دستگیر شده بود یک حمید یعقوبی دیگری، کریم کاظمی، عبدالرضا ناصری، محمد ساکی، داریوش سیف، اسد سیف­الله اسکندر ساسانی، ساجعلی ساکی و تعدادی که من توانستم پیدا کنم. جلسه­ای برقرار شد و یاد آن شهدا گرامی داشته شد و کم­کم زمینه برای ادامه گروه فراهم آمد با دوستان جسته و گریخته صحبتهای پراکنده­ای داشتیم و من به طور جد مصمم بودم بر ادامه راه شهدای گروه ابوذر و دیگر به هیچ موضوع دیگری هم نمی­اندیشیدم یعنی راه دیگری جز آن مشی که آنها انتخاب کرده بودند به ذهنم نمی­رسید. برای درس خواندن به تهران آمده بودم و در تهران هم در محلی که تحصیل می­کردیم یک کتابخانه انجمن اسلامی درست کرده بودیم و یک کارهای این چنانی می­کردیم و گاهی وقتها تظاهراتی تحت عنوان مسائل صنفی راه می­انداختیم. در محل مدرسه مخابرات، در نمازخانه­ای که ترتیب داده شده بود، دوستانی را پیدا کرده بودیم، ساواک آن نمازخانه را بعد از مدتی فعالیت بست. که یکی از آن آقای محمدشیخی و آقای کریم­امان بود و کم کم با این رفقا سر صحبت را باز کرده بودیم و به طور طبیعی با دوستان هم بحث سیاسی می­کردیم و چند نفر دیگر بودند. بعد از آشنایی با جلال قربانی با رفقای ایشان که چند نفر بودند آشنا شدیم آنها در یک محله­ای طرف سرچشمه خانه­ای داشتند ما به خانه آنها رفت و آمد می­کردیم. من الان اسمشان خیلی یادم نیست ولی یک آقای یوسفی نام بود که پدرش شیخ نهاوندی بود. آنجا با او آشنا شدیم و دوسه نفر صاحبخانه آنها یک پسری داشت که با او هم کم کم بحث سیاسی را شروع کرده بودیم و در خانواده آنها هم و چند تا همسایه که در آن حیاط بودند بحث شروع شد. آن موقع­ها در یک حیاط بزرگ چند تا همسایه با هم زندگی می­کردند. کم­کم در جوانهای آن جا ما بحث سیاسی را باز کرده بودیم. در نهاوند هم یک جبهه داشتیم دوستانی بودند که اسم یک تعدادی از آنها را آوردیم. به اینها می­آمدیم، سر می­زدیم می­رفتیم جبهه­ای با آنها داشتیم و کم­کم اینها بیشتر یک مدت سمپاتهای اصلی خودمان قرار داده بودیم و با داشتیم کار می­کردیم. چون سنشان از ما دوسه سال کوچکتر بود، و بعضی که هم سن و یا بزرگتر از ما بودند، ولی با آنها کار می­کردیم که اینها در آتیه کم­کم گروه که تشکیل می­شد، آنها را بیاریم و یکسری آموزش­هایی که خودمان دیدیم انتقالی می­دادیم. بالاخره در جبهه­های مختلف ما تلاش می­کردیم. در طرف دیگر هم کتابخانه ای سرپامنار توی آن خیابان که عمود به پامنار است، سرچشمه و آن جاها کتابخانه آقای مصطفوی بود. ما به آنجا رفتیم و بالاخره با بچه­های آنها کم­کم آشنا شدیم و یکسری جلساتی در خیابان خراسان بود، جلسات هیئت در خیابان خراسان بود، ما در آن جلسات هم کم­کم رفت و آمد پیدا کردیم. در همین حال غلام رضا پورگل که آن موقع قبل از انقلاب رفیق ما بود، جزو آن بچه­هایی بود که ما با آنها ارتباط داشتیم. در تهران فامیلی داشت که طرف خیابان خراسان ساکن بود، غیر از آن هیئت که آنجا می­رفتیم و او هم آمده بود فامیل­اشان بچه­های محله را جمع کرده بود و آنجا قرآن با بچه­های آن محله می­خواندیم و آن جا کلاسی دایر کرده بودیم و البته خیلی هم به این مسائل وارد نبودم. در حد معمولی خوانده بودیم و هیئت می­رفتیم از بچگی تجوید و اینها بلد بودیم آنجا این کارها را می­کردیم. تجویدی می­گفتیم و گاه  به مسائل سیاسی می­کشاندیم و این جلسه توی منزل فامیل آقای پورگل که بعد از یک مدتی این جلسه تداوم پیدا کرد، تشکیل می­شد فکر می­کنم خانوادهای بچه­ها یک خورده نسبت به مباحث این جلسه و آن جلسه حساس شده بودند و آن را تعطیل­اش کردند. اما آنجا ( جلسه­ای که توی خیابان خراسان بود) من الان خیلی به ذهنم فشار می­آوردم که این قضایا را بخاطر آورم. من در آن جلسه یک دو هفته­ای یک بار صحبت می­کردم، می­رفتم مطالعه می­کردم جلسه­ی خوبی بود. جوانها می­آمدند شرکت می­کردند و تقریبا یک حالت خوبی داشت، یعنی هیئتی بود در سبک و سیاق نوعی جمع می­شدند بلند گو گذاشتند و یک نفر، 2 نفر و یا 3 نفر صحبت می­کردند. بالاخره به آن برنامه­ای که در جریان آن برنامه و برنامه ریزان­اش داشتند تدوین می­کردند می­آمدند صحبت می­کردند. و من یکی از کسانی بودم که برای جوانها صحبت می­کردم چون سن و سالم کم بود جوان بودم غیر از روحانیانی که  صحبت می­کردند. برنامه من یکی گیرایی خاصی برای جوانها داشت. چون هم سن و سال بودیم و آنجا بحثهای مختلف را که من قبلا از کتابها مطالعه کرده­ام عنوان می­کردم یکبار در یکی از آن جلسات یک روحانی وسط جمعیت به حرفهای من اعتراض کرد و یک حرفهایی بین ما ردوبدل شد و یک درگیری­هایی ایجاد شد البته آن شب حرفهای من هم خیلی تند بود و کمی هم بی­حساب ولی آن جلسات هم کمابیش به قوت خودش بود در محلی که درس می­خواندیم وآن بچه­هایی که در ارتباط بودیم به طور جدی فکر سازماندهی گروه را کردیم و اعلامیه اول را دادیم. اعلامیه شماره 1 و 2 را دادیم که اعلامیه­های شماره یک الان در کتاب « نهاوند در انقلاب» ثبت است. خود اعلامیه­ها را اینها پیدا کردند. آن جا ثبت کردند. که اولی­اش با آیه واذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا نحن مصلحون با این شروع می­شد اطلاعیه شماره 2 ما که با اذاجاءنصرالله والفتح و رایت­الناس یدخلون فی دین ­الله افواجا با این شروع شده بود این اطلاعیه­ها را در فواصل زمانی می­دادیم و اعلام می­کردیم که ما فعالیت می­کنیم. گروه سازمان یافته و به اصطلاح برقرار است. کارهای گروه و ما تفنگ دست دوستانمان را که شهید شدند و پرچمی که در دستشان بود. این به زمین نیفتاده و ما آن را بلند کردیم، فعالیت می­کنیم. این اعلامیه ها را ما در تهران، نهاوند، قم و گاه در شهرهای دیگر می­بردیم، پخش می­کردیم. در قم مرتبا می­رفتیم و می­آمدیم و آنجا مقر ما منزل آقای یونسی بود. شبها ساعت دو بعد از نصف شب می­رفتیم منزل ایشان. بنده خدا متاهل بودند ما مجرد بودیم و حالیمان نبود برای این بنده خدا ممکنه خطراتی داشته باشد. ما اعلامیه­هایمان را پخش می­کردیم، و شب خراب می­شدیم منزل ایشان و فردا به دنبال کارمان می­رفتیم. اما مقرمان منزل ایشان بود و قم گاهی وقتها برای اعلامیه می­رفتیم، گاه پای درس شهید قدوسی و گاه  در مدارس مختلف می­رفتیم. و رساله حضرت امام را می­بردیم. این در آن ور  از این کارها می­کردیم، بیشتر قم می­رفتم. احساس می­کردیم ما می­توانیم در قم یک محلی را پیدا کنیم که از آن جا برای دیدن دوره چریکی در فلسطین آن طرفها برویم. بیشتر از آن طریق ما دست و پا می­زدیم. برای دیدن دوره چریکی در خارج از کشور راهی پیدا کنیم. این تلاش را داشتیم، خودمان هم در تهران خیابان شهباز خانه تیمی گرفته بودیم. ما، کادر مرکزی گروه، یک خانه تیمی گرفته بودیم. آنجا در خانه خیابان شهباز جنوبی بیشتر جایگاه محلی تیمی مان بود و یک خانة دیگر با جلال قربانی در سه راه زندان داشتیم که آنجا هم یک مقرمان بود. تقریبا فعالیت­هایمان را منسجم کرده بودیم، یعنی، گروه دارای یک هسته مرکزی شده بود و این هسته مرکزی سمپات داشت. آدمهایی را که روی آنها کار می­کرد، داشت که تشکیلات را افزایش بدهد. ما یکی 2 بار آمدیم و رفتیم که ماشین پلی کپی آنجایی که من درس می­خواندم شبانه برداریم که متاسفانه ناموفق بودیم و نتوانستیم، یعنی رفتیم چون کنارش پادگان بود، حفاظت شدید بود، ما موفق نشدیم آن دستگاه پلی کپی را برداریم، در نتیجه برای اطلاعیه­هایمان یک ماشین تحریر کرایه کردیم و 6-7 تا کاربن می­گذاشتیم و با این ماشین تحریر تایپ می­کردیم. این ماشین تحریر بعدا برایمان دردسر شد و باعث لو رفتن خیلی از مطالب­مان شد. اطلاعیه­هایمان را با آن تکثیر یعنی تایپ می­کردیم به نوبت 50-60 تا کافی بود چاپ می­کردیم، تعدادی در قم، تعدادی در دانشگاههای تهران و اطراف پخش می­کردیم. بالاخره انعکاس پیدا می­کرد و این رادیوهایی که آن موقع بودند اینها قرائت می­کردند اعلامیه­ها را به محض اینکه توزیع می­شد، به دست این رادیوها می­افتاد و قرائت می­شد و به گوش کسانی که سرشان می­جنبید و در مسائل سیاسی بودند، می­رسید. من یادم هست آن موقع یکی 2 بار، موقعیت پیش آمد که ما با سازمان مجاهدین ارتباط پیدا کنیم و به آنها بپیوندیم و ما این کار را نکردیم. یعنی خواست خداوند بود که این کار را نکردیم. شاید آن صداقتی که توی بچه ها بود و حالا شاید من که نه ولی بقیه تقوایی که داشتند باعث شد که ما به سازمان مجاهدین نپیوندیم و نپیوستیم و خودمان مستقل انجام می­دادیم. یک سری تمرینات را ما هم توی نهاوند، هم در تهران و هم با آن بچه­هایی که در نهاوند داشتیم انجام می­دادیم. کوه می­رفتیم، برنامه خودسازی داشتیم. روزه، شلاق زدن همدیگر، شکنجه شدن تمرینات، اینجوری بود. بعد این تمرینات را مخصوصا در تهران ما کشانده بودیم به این که می­رفتیم در جایی با پلیس درگیر می­شدیم. عمدا و فرار می­کردیم نه درگیری که اگر دستگیر می­شدیم حالت مبارزه داشته باشد و سیاسی که یک جنبه­های سرقت داشته باشد و جنبه­هایی که اگر دستگیر می­شدیم که اتفاق بدی نمی­افتاد و مثلا یکبار جلال قربانی دستگیر شده بود. فکر کرده بودند وی قصد دزدی داشته است. چنین چیزهایی هم اتفاق می­افتاد، یعنی برای اینکه بالاخره ترسمان ریخته شود، بتوانیم آمادگی بیشتری داشته باشیم، از این کارها انجام می­دادیم و شبها بالای شهر می­رفتیم، البته کاری را که واقعا انجام می­دادیم این بود که بالای شهر ما از آدمهای متمول چیزهایی را میگرفتیم البته نه بازبان خوش و فرداش در جنوب شهر بین حلبی نشینها و میان مردم فقیر تقسیم     می­کردیم، این کار را انجام می­دادیم. یعنی به عنوان اینکه اباذر می­رفت و جلوی کاروان قریش را می­گرفت و برای شعب ابی طالب چیزهایی را می­آوردند. ما به تأسی از آن بزرگواران، از ثروتمندان می­گرفتیم و  بین فقرا توزیع می­کردیم واین را یک عبادت برای خودمان تلقی می­کردیم  و هنوز اعتقاد داریم که این شاید کار درستی بود انجام می­شد. اینکه کارهایی انجام می­دادیم، مثل اینکه یک بار به سینما کسری حمله کردیم، شیشه­هایش را خورد کردیم و به علت اینکه سر درِ سینما کسری، یک فیلم مبتذل گذاشته بودند و یک عکس خیلی زشت را، آن بالا زده بودند. کارهای این چنانی می­کردیم. آن شب در جلوی سینما کسری توانستیم در برویم و موتورمان روش نمی­شد به هرحال مکافاتی شد، اما مشکلی پیش نیامد. یک بار هم یک مساله­ای این چنینیبا پلیس پیش آمده بود و بعدا گفتند که به خانه یکی از سران ارتش حمله کرده­اند در حالی که اینجوری نبود و ما نرفته بودیم حمله کنیم، اما در آن برنامه­های درگیری با پلیس و اینها یک کنتاکت پیش آمد که در رفتیم و این انعکاس پیدا کرد که به خانه فلان تیمسار حمله مسلحانه شده وی کشته شده است. ولی این جوری نبود واقعا مطلب در آن حد نبود، کار خیلی کوچکی بود، ما بیشتر در مرحله خودسازی و آماده سازی بودیم و کارهایی که می­کردیم در این حد بود. عملیات نبود عملیات مسلح بیشتر جنبه سازندگی داشت.

 در مسجد جاوید آن موقع، شهید مفتح برنامه های خوبی داشتند و دیگران و بعضی از علما بودند، ما می­رفتیم در آن برنامه­ها شرکت می­کردیم، سخنرانی­های حساسی انجام می­دادند. آدمهای معروفی مثل فخرالدین حجازی و امثال اینها می­­آمدند. این سخنرانی­ها را ضبط می­کردیم، شب در خانه می­نشستیم روی کاغذ پیاده می­کردم. صبح مدرسه مخابرات درس می­خواندم و بعد از ظهر شبانه درس می­خواندم و شب این سخنرانی­ها را پیاده می­کردیم روی کاغذ و پخش می­کردیم و برای بچه­های نهاوند می­فرستادیم. در برنامه­های مسجد جاوید هم این کارها را انجام می­دادیم و مباحث را در می­آوردیم. یک شب در مسجد جاوید اعلام کردند، سخنران آقای خامنه­ای است و بعد گفتند نمی­توانند سخنرانی کند که در آن شرایط یک همچین جمعیتی جمع شدند یعنی چه؟ امروز جمع شدن جمعیت برایمان عادی است. تصور ­کنید که جمع شدن جمعیت در آن موقع، در آن شب، این یک انعکاس بین­المللی داشت، یعنی انعکاسی داشت که به عنوان یک خبر ، در همه جا، در سراسر اخبار، محافل سیاسی دهان به دهان می­گشت که آی فلان جا قرار بود سخنرانی شود، جمع شدند و اینگونه شد که نگذاشتند سخنرانی شود. و اصلا سخنرانی کردن مثل حالا نبود که بتوانیم حرف بزنیم و یعنی اینهایی که من عرض می­کنم برای این که آزادی نبوده در این شرایط مردم ذهنیت ممکنه نداشته باشند یعنی واقعیت ندانند که خود اون کار، کار بزرگی در اون شرایط تلقی می­شد و چه خطراتی را می­توانست آن کار داشته باشد یا کارهای مشابه دیگر آن موقع شرایط که شما به راحتی بتوانی هر حرفی را بزنی و هر برنامه­ای را اجرا کنی نبود، یکسری تمرینات نظامی داشتیم، اسلحه تهیه کرده بودیم برای گروه و گروه مسلح شده بود خانه تیمی. در یکی 2 جا داشتیم و برنامه­های خودسازی از قبیل  کوه­نوردی به قوت خودش باقی بود، محکم انجام می­شد. کم­کم برنامه­ای آماده کردیم. یک آقایی که رئیس آگاهی شهربانی بود تصمیم به اعدامش گرفتیم که او را بکشیم. می­خواستیم در یک شبی که منزل نبودند منزلش را آتش بزنیم، ایشان عاملی بود که تمام امور سیاسی شهر را کنترل می­کرد. اطلاعات را حسابی جمع آوری می­کرد و عنوان یک فرد مذهبی را داشت و البته بعدا بعد از انقلاب بچه هاش آدمهای خوبی شدند، اما به هر حال خودش این طور تشخیص داده بود که باید نوکری آن رژیم را بکند و منبع اطلاعات شود به هر کاری برای آن رژیم دست بزند و ما در مقابل بر علیه اش عملیاتی انجام دادیم. برای اینکه ماهزینه­های گروه را تامین کنیم، کارگری می­کردیم. در شمال شهر، جمعه­ها که تعطیل بودیم، کارگری می­کردیم. جلال نقاش بود، کار می­گرفت، ما می­رفتیم با او کار نقاشی ساختمان می­کردیم. برای اینکه برای فعالیت­هایمان پول تهیه کنیم. موتور و دستگاه ضبط صوت تهیه و امکاناتی تهیه کرده بودیم و برای کارهامان کار می­کردیم که بتوانیم گروه را اداره کنیم البته ضبط صوت را کمک مالی آقای سیفی پسر بزرگ حاج توکل که آدم علاقمندی بر مسائل سیاسی بود و مهم بود تهیه کرده بودیم. تا اینکه در سال 53 شاید اولین کار جان دارمان را می­خواستیم انجام بدهیم البته تا آنوفت چند کار گوچک انجام داده بودیم .حرق ،تخریب ومواردی را انجام داده بودیم . آن آقایی که رئیس اطلاعات شهربانی نهاوند بود (آن موقع به نظرم در نهاوند هنوز ساواک افتتاح نشده بود) آن آقا را برنامه­ریزی کردیم که شب، من تقی زشتی و محمد شیخی قرار گذاشتیم در 26 بهمن 53 این آقا را اعدام انقلابی کنیم، اطلاعیه بدهیم و بیان کنیم که به مناسبت سالگرد شهادت آن 6 تن شهدا برای انتقام جویی از آنها این کار را کرده­ایم. به تهران آمدیم، وسایل مان را تهیه کردیم در ساک جاسازی کردیم، فکر کردیم اگر گریم کنیم تا نهاوند برویم ممکن است این گریم در اتوبوس جالب نیست ممکنه کسی بگوید بغل دستی­ام گریم شده و قیافه­اش عادی نیست. ممکن است مشکوک بشوند و مشکل پیش بیاید در نتیجه آمدیم وسایل را در ساک جاسازی کردم و اسلحه را در زیر وسایل جاسازی کردیم و به قم و اراک و ملایر و در نهایت به نهاوند رسیدیم. ناگفته نماند چند روز قبل از امروز که ما قرار عملیات داشتیم، محمد شیخی را در تجمع دانشجوئی میدان ارگ دستگیر کرده بودند و برای این کار من و تقی زشتی ماندیم البته از قبل پور آگل سه چهار ماه شناسایی کرده بود دقیقا رفت و آمدها را زیرنظر گرفته بود و ما آمدیم که این کار را انجام بدهیم. مسیر را تکه­تکه رفتیم قم، اراک ، ملایر از ملایربه نهاوند رفتیم. دور اولین میدان شهر پیاده شدیم و از خیابان جلوی پارک نهاوند که الان مصلی آن جا هست آمدیم. آن زمان آن طرف خیابان بیابان بود. ما می­خواستیم که خارح از شهر گریم کنیم، در یک جای امنی توی تپه ها و آن پشت­ها بعد برگردیم کارمان را سر ساعت که قرار بود انجام بدهیم و بعد از کوه به ملایر برویم و از آن طرف برویم، که در این حین و بین، ماشین کلانتری آمد ما نمی­دانستیم اینها از قبل ما را شناسایی کرده بودند یا اینکه اتفاقی افتاده بود ما نمی­دانستیم. آنها از جلوی ما رد شدند و ما به خیال اینکه اصلا به ما مشکوک نشده­اند سرمان را پایین انداختیم و رفتیم. یکدفعه دور زدند و جلوی ما ایستادند و به طرف ما آمدند و ماهم اسلحه و وسایل گریم را در ساک جاسازی کرده بودیم یعنی هنوز آماده نشده بودیم برای اینکه کاری را انجام بدهیم شاید هم لازم بود اسلحه را آماده می­کردیم نمی­دانیم، اینها بالاخره اتفاقاتی است که ما در آن سنین و تجارب کم و آن وضعیت پیش آمد. آمدند و ساک ما را گرفتند به طور کامل ما را خلع سلاح­مان کردند. آن جا ما بدون هیچ درگیری خیلی راحت دستگیر شدیم و ما را به کلانتری بردند و در کلانتری ساک را که خالی کردند و وسایل درآمد توی ساک یک کاغذی در آمد که اینها همه اشتباهاتی که ما مرتکب می­شدیم بود و طبیعی بود به دلیل این اشتباهات ما به این راحتی قبل از اینکه بتوانیم کار سنگین تری انجام  بدهیم دستگیر شدیم. شاید به خاطر تجارب و سن کم وسایل در آن ساک بود و آن ساک را باز کردند و از آن چیزهای مختلفی در آوردند و کاغذی را درآوردند که ما آن ماشین تحریر را اجاره کرده بودیم و ما غفلت کرده بودیم و این کاغذ را بیرون نگذاشته بودیم. آن موقع که ماشین را گرفته بودیم با این ساک رفته بودیم و آنرا آورده بودیم، این کاغذ توی حبیب ساک مانده بود، در نتیجه یادمان رفته بود این برگه را برداریم برگه مچاله شده و زیر وسایل رفته بود و این را که در آوردند خیلی مسائل روشن شد با آدرس خانه شهباز این را گرفته بودیم، چون ماشین تحریر در خانه شهباز در خانه تیمی مان بود آدرس خانه شهباز را به همین راحتی در آوردند بلافاصله با تهران تماس گرفته بودند و به خانه تیمی رفته بودند به ما گفتند خانه ای دارید و آدرس و فلان و تشکیلات که این چی هست و به هر حال معلوم بود خانه­ی تیمی است درونش وسایل ساخت بمب و مواد منفجره بود، چیزهایی که یک بخشیش را سرقت کرده بودیم ببریم توزیع کنیم، هنوز بین فقرا توزیع نکرده بودیم، بخشی از آنها آنجا بود و اصلا خانه­ای برای زندگی نبود. وارد می­شدی معلوم بود که خانه تیمی است و به هر حال ما دستگیر شدیم. آن موقع ها کسی را که مسلح دستگیری می­کردند با کسی که یکدانه اعلامیه از او می­گرفتند خیلی فرق داشت. آن اعلامیه­ای را که می­گرفتند شکنجه می­کردند، یک هفته شکنجه نمی­شدی، یک روز 4 تا کشیده، 100 تا شلاق می­زدند و می­گذاشتند مدتی بگذره این جوری  بود و شما و در آن جا، زمانی را آرام آرام بگذرانی، اما وقتی که کسی را مسلح می­گرفتند، هر آنچه که در نشان بود بر سر او پیاده می­کردند می­دانستند که اعضای گروه مسلح هستند قرارهایشان را می­سوزانند و گرفتن اعتراف از اینها فوری هست. اگر ظرف 7-8 ساعت اول نگیرند ممکنه یکسری آدمها از دستشان برود به این خاطر، مسلح که می­گرفتند دیگر ماندنت و در رفتنت از زیر آن شکنجه­ها، با خدا بود. تمام فشار را در هفته اول وارد می­آوردند. واقعا اگر یک هفته، 10 روز  از این شکنجه­ها می­گذشت، شکنجه­ها کم­کم سبک می­شد تمام می­شد، مگر اینکه باز اطلاعاتی به شکلی لو می­رفت.  دوباره  زیر شکنجه می­بردنت و اذیت می­کردند و بالاخره روزهای اول گذشت تا اینکه ما را از پشت بند به داخل بند بردند و داخل بند که بودیم من توی سلول 1 بند 1 سلول طبقه همکف کمیته بودم و یک روز یک آقا را آوردند پیشم و من اسمش یادم نیست و اگر گفت مستعار بود. فکر می­کنم مامور بود، آوردند که از من حرف بکشند، 5-4 روزی ولی پهلوی من بود، سالم بود زخمی نبود. حتی یک کشیده نخورده بود. البته می­گفت من را برای اعلامیه گرفتند و زدند و فلان، اما کاملا معلوم بود، من فکر می­کنم ماموری بود که لباس زندان پپوشیده بودند 4-5 روزی پیش ما انداختند که به دوستی از من حرف بکشد من این را نفهیدم البته به او حرفی نزدم که چیزی نگفته بودم و مثلا به این شکل نبود که او بخواهد چیزی از من فکر کند فلان مطلب را نگفتم بروم آنجا بگم و اینها به هدف اشان نرسیدند. آنها با آوردن آن فرد و بعد آن فرد را بردند و چیزی از آن فرد دستگیرشان نشد. از بودن آن فرد و حالا یادم نیست چند روز پیش من بوده بعد از آن خوب یک مدتی باز بودم در اون سلول تا من را به سلول شماره 20 که در آن سلول آقای خامنه­ای بودند بردند. یعنی من که اول به سلول رفتم البته بعد دیدیم از این همسلولی­هایی که در آن سلول بودند، قضیه را جور دیگری نقل کردند و حالا ذهن من نیست. حالا یک خورده­ای ممکنه مطالب را ناخواسته در ذهن یک شکلی پیدا کند اما من ذهنم این است که نگهبان آمد دم سلول من گفت بیا بیرون. من نمی­توانستم راه بروم روی زمین کشیده کشیده می­رفتم و قادر نبودم که سرپا بلند شوم یعنی وضعیت جسمم این بود، که آش و لاش بود بدنم، خودم، بلیز روی سرم انداختم ، باید بلیز را روی سرت می­انداختی کشان کشان من را بردند آن طرف راهرو در یک سلولی را باز کرد، من را توی آن سلول تاریک کردند. بعد چشمم عادت کرد، توی راهرو روشن بود، دیدم یک آقایی نشسته که ریش دارد آنموقع در زندان آنها بزور ریشها را می­زدند آن موقع، آنجا فردی با ریش و من تعجب کردم. گفت خوب جوان اسمت چیست؟ گفتم اسم من علی حسینی است. گفت خوب اسم من هم علی حسینی است، من تعجب کردم آن گفت اسم من هم علی حسینی است. وقتی متوجه شد تعجب کرده­ام، بعد گفت خوب اسم کوچکت چیست؟ گفتم محمدرضا گفت من سیدعلی حسینی خامنه­ای هستم و بعد من یادم آمد آره 2 ماه یا 3 ماه پیش در مسجد جاوید این برنامه بود آمده بودند جوانها بودیم قرار بود ایشان سخنرانی نماید که ساواک نگذاشت و جوانها شعار ا... اکبر دادند بعد ساواک قول داد که فردا شب ایشان را بگذارند سخنرانی نماید. در آن سلول یک آقای دیگر را آوردند که من اسمش را نمی­دانستم و یک ماه پیش در اینترنت دیدم که اسمش هوشنگ اسدی بود او را به سلول ما آوردند. یک آقای دیگر هم که بچه همدان بود آوردند اسمش ساسان بود. چهار نفری در یک سلول خیلی کوچک بودیم و البته اینها برای یک مدتی بود. من هفته پیش در سایتی در اینترنت دیدم این هوشنگ اسدی نوشته بود که من را به آن سلول بردند من این را نمی­دانم، من توی ذهنم این بوده که من بودم او را آوردند و اینها مهم نیست در سلول هم با سلولهای بغل اطلاعاتمان را با مورس ردوبدل می­کردیم. یعنی الفبا را 8 قسمت کرده بودیم 8 قسمت اول را هر دو ضربه یعنی یک قسمت و این یک قسمت 8 تای اول این یعنی 8 تای دوم، این یعنی 8 تای سوم این یعنی 8 تای 7 یعنی شما وقتی این را می­زدی برای هر حرف الفبا یکدانه می­زدی مثلا می­خواستی بنویسی قطعش می­کردی سلول بغلی می­خواند شما می­خواستی بنویسی قطعش می­کردی آن سلول بغلی می­خواند. شما می­خواستی قسمت دوم الفبا بزنی قسمت دوم از دال شروع می­شد یعنی قسمت دوم بعد (دذرز) تمام می­شد اینجوری با هم دیگر حرف می­زدیم و ارتباط برقرار می­کردیم ما سلول به سلول این جوری اطلاعاتمان را رد و بدل می­کردیم گاهی وقتها مورس خیلی خوب بودکه آن جا به کار می­رفت. 4-8 تا 32 هر 8 حرف یا یک ضربه به هر قسمت با 2 ضربه در سلول این چنان گذشت. زمان کمیته گذشت. راجع به شکنجه­ها و انواعش که دیگر حرف فراوان گفته شده و خانمها در سلول 23 بودند آن نزدیکی تا از آن جا ما را به زندان قصر بردند. بیشتر حسینی من را شکنجه می­کرد. یعنی حسینی خیلی زیاد شکنجه می­کرد. اما خوب بودند خیلی بودند می­زدند به انواع و اقسام من یک چیزی که زیر شکنجه یاد گرفتم یک بار وسط کتکها چیزی نگفتم یعنی داد نزدم و مثلا 30-40 تا که زدند ول کردم  و دراز شدم و در حین شکنجه یک بارش اینجوری شد وسطهای ایام شکنجه بود بعد ول کردم اینها فکر کردند من بیهوش شدم و بعد یکی به یکی گفت بیهوش شده بازش کنید بازم کردند من یک چیز یاد گرفتم و آن هم این بود که 10 -15 تا که شلاق می­خوردم و این در اصل خودم را می­زدم به بیهوشی. بعد آنها 5-6 تای دیگر می­زدند می­دیدند من هیچ تکانی نمی­خوردم فکر می­کردند بیهوش شدم بازم می­کردند می­آوردند دو یک استراحت می­کردیم یک آب می­زدند به سر و صورتمان تا دوباره به هوش می­آمدیم بعد دوباره می­بردند می­بستند. اینجوری ما یک نفس تازه می­کردیم. یاد گرفتیم که چه طور می­شه نفس گرفت و نفس تازه کرد شکنجه کنندگان زیاد بودند با تن ما سیگار خاموش می­کردند و شکنجه­های دیگر. ناخنم و آثاری دارم هنوز یک چیزهایی روی بدنم دارم. سوزن می­کردند زیر ناخن، در آپولو. می­گذاشتند به شلاق، بازجوم را می­گفتند اردلان، من الان باید بپرسم، اسم اصلی آن را نمی­دانم کی بود اینها پیش من اردلان صداش می­کردند، فکر می­­کنم سربازجوی من رسولی بود و الان دیگر ذهنم یاری نمی­دهد چون کتکها نمی­گذاشت بفهمیم. سربازجو کیست اسم این کیه، اسم اون چیه یعنی واقعا من آنجا افتاده بودم دیوار را گاز می­گرفتم، با دندانهام دیوار را گرفته بودم، حاشیه در را ایام شکنجه­ها اسم­ها توی ذهنم نمانده البته از قبل من عادت دارم و این عادت هنوز رویم مانده و به من یاد داده بودند که اسمها را یاد نگیرم، زیاد توی ذهنم نماند و این همچنان در ذهنم مانده و فقط خاطرات ممکنه در ذهنم بماند. اما اسامی را واقعا قبل از زندان تمرین می­کردیم که اسامی توی ذهنمان کم بماند. شکنجه ها و ایام سختی گذشت و اینها یک بار توی سلول می­آیند و آن جا صدا که می­کنند اسم کوچک را صدا می­کردند وقتی می­خواستند یک نفر را صدا کنند مثلا نگهبان داد می­زد علی، همه آنهایی که اسم اشان علی بود باید شماره سلول اشان را می­گفتند این می­گفت 10 اون می­گفت 15 اینها داد می­زدند نگهبان می­رفت یکی یکی سلول ها را چک می­کرد در را باز می­کرد می­گفت فامیلیت چیه؟ شما می­گفتی زمانی می­گفت نه نمی­خواهم، برای رعایت مسائل بازجویی این کار را       می­کردند. داد زدند علی ما گفتیم 20 در سلول را باز کرد البته من یک مدتی فکر می­کردم من رفتم بیرون کتک خوردم بعد ذهنم را جمع کردم و یکی 2 تا مساله پیش آمد این اتفاق افتاده بود که گفته بود، علی، در سلول ما را باز کرد و بعد گفت فامیلی آقای خامنه­ای گفته بود حسینی و بعد نگهبان گفته بود بلوزت را بنداز سرت و بیا و ایشان هم بلیز را انداخته بود روی سرش و رفته بود و عرض شود من یک مدتی فکر می­کردم من جای ایشان رفتم اما بعد در ذهن جستجو کردم دیدم ایشان جای من رفته بود. یعنی یک خورده که من 2-3 تا کد گرفتم و ذهنم تازه شد و ایشان می­رود و تا بازجوی اصلی من بیاید که بخواهد بازجویی کند آن جا اول یک پذیرایی کردند و ما را چون با اسلحه گرفته بودند، هر وقت می­بردند هر کس از راه می­رسید می­زد، دیگر این نبود که یک اعلامیه از ما گرفته باشند و بازجو بیاید 4 تا سوال بکند بزند و فلان کند اول بازجوی می­گفت بزنید، بعد من می­آیم، این جوری بود. نگهبان لگد می­زد و هرکس رد می­شد، فحش و به ما می­دادند و بعد تازه بازجو تشریف می­آورد شروع می­کرد، خلاصه آقا را می­برند آنجا و می­زنند و بعد بازجو می­آید می­گوید این را چرا آورده­اید و بعد شروع می­کند به فحش دادن به نگهبان و اینها که این را چرا آوردید؟ و برگرداندند آقا را به جای بنده زده بودند. اینکه خاطراتی بود. یک مطلب این جوری اتفاق می­افتاد: آمدیم زندان قصر و ما را چند روزی بند عادی­ها بردند و ­گفتند قرنطینه. ممنوع بود که در بند عادی­ها، سیاسی­ها با عادی­ها صحبت کنند. همین طور اول که رفتیم دیدیم تمام این بند که فکر کنم 100 نفر می­شد اینها می­آمدند دم در اتاق، آقا نوکرتیم، آقا چاکرتیم. جوان لات و گردن کلفت، اینها هرکس می­آمد یک مدل ابراز احساسات می­کرد جوری که پلیس نبینه، یک دستی تکان می­داد و بعد یواش یواش دیدم یکی هندوانه یواش داخل سلول می­دهد یکی نان تو می­دهد و اصلا برامون این شده بود بهترین چیز و بعد ما را آوردند از توی سلول می­گذاشتند 10 دقیقه بیائیم حیاط هواخوری ولی پلیس می­ایستاد که با اینها حرف نزنیم و اینقدر اینها به ما می­رسیدند وابراز محبت می­کردند و ابراز لطف می­کردند و حالا مثلا طرف قاتل بود. اعدامی بود و درگیری داشت که دستگیر شده بود، ولی واقعا احترام خاصی را برای ما قائل بودند و پلیس فکر می­کرد الان ما را بردند پیش اینها به ما بد می­گذرد و تا آمدیم بند 2 و 3 سیاسی، زمان دادگاه را دربند 2 و 3 بودیم که آن برنامه­هایی که دوستان حتما گفتند در بندها چی می­گذشت و برنامه­های داخل زندان و ورزش صبحگاهی و مطالعه و کار می­کردیم، یک مدتی زیر دادگاه بودیم. دادگاه اول و دادگاه دوم و دادگاه اول که رفتیم دادستانی ارتش صبح زود ما را بردند و دادستان برایمان کیفر خواست را قرائت کرد و 6 اتهام به ما زده بودند. یک دخول در دسته اشرار مسلح بود که اعدام بود وعملیات مسلحانه بود، سرقت و حرق و انفجار 6 تا اتهام به ما زده بود. دادستان خواند و بعد وکیل مدافع ما بلند شد، صحبت کرد. وکیل مدافع که ماخودمان نگرفته بودیم و خود آنها وکیل تسخیری برایمان گرفته بودند گفت اینها جوانند، و نادانند، نمی­فهمند و جوانی کردند نفهمیدند ما از محضر دادگاه می­خواهیم اینها را به جوانی شان ببخشید. تمام شد بعد نوبت بنده رسید. رئیس دادگاه گفت شما پاشید دفاعیات را بگوئید من بلند شدم. بسم­الله الرحمن الرحیم، آیه قرآن، ضمن رد تمام حرفهایی که وکیل مدافعم زدند من تمام اتهامات را قبول دارم والسلام علیکم ومن اتبع الهدی و گرفتم نشستم. اینها نگاه کردند: یعنی چه؟ و بعد خلاصه دادگاه تمام شد و ما بیرون آمدیم و دادگاه اول رفت و دادگاه دوم هم رفت و نهایتا ما به دلیل جوانی با تخفیف محکوم به حبس ابد بعلاوه 28 سال زندان شدیم. زندان قصر بود. در زندان قصر موقعی که ما رفتیم، سازمان مجاهدین که آن موقع، منحرف شده بود. یعنی واقعا به افتضاح کشیده شده بود آن خون پاک رضا رضایی، احمد رضایی، رضایی­ها و بالاخره حنیف نژاد و شهدا و آن عزیزان پاک و عزیزی که آن جوری مبارزه مسلحانه را آغاز کردند متاسفانه انسانهای پست و رذلی که بعد هم نوکر صدام شدندآمدند واین را به انحراف کشیدند. ما چقدر خدا را شکر کردیم که در بیرون از زندان با آنها مرتبط نشدیم. این سازمان در زندان هم سازمان بندی داشت. دادگاهمان که نمام شد رفتیم بند 4-5- 6 این جلال صمصامی شد مسئول من او قبل از من دستگیر شده بود، برای ما برنامه گذاشت و مسئول سازمانی من شد به اصطلاح که درسهای سازمان را برای من می­گفت و برنامه داشتیم. آن جا چون بند محکومین بود صبح زود بلند می­شدیم  ورزش و نرمش و صبحانه و بعد 8 تا 10 یک کلاس داشتیم 10 تا 12 یک کلاس و 12 تا 3 یک کلاس برنامه داشتیم 3 تا 5 ، 5 تا 7 و بعد قدمزنی وبعد برنامه­ها کاملا منظم بود و کتاب داشتیم هر کتابی را اوایل که رفته بودیم من خوشبتانه بند 4 و 5 و 6 که رفته بودم شاید 3-4 ماه اولش تحت تعلیمات سازمان قرار داشتم ومسئولم این جلال خودمان بود بعد کم­کم یکسری مسائل برایم پیش آمد یعنی واقعا تحلیل­هایی که اینها می­کردند من با جایی در ارتباط نبودم وسازماندهی را طوری در زندان حاکم کرده بودند من پیش خودم فکر می­کردم، همینه یعنی همه در این زندان، من نمی­دانستم کسانی هستند که با این تشکیلات نیستند. فکر می­کردم همه توی بند 4-5-6  تحت یک فرماندهی کار می­کنند و آن هم سازمان مجاهدین آن موقع است و من هم در این تشکیلاتم. یک مسئول دارم با مسئولم صحبت می­کنم، آدم جدید که می­آمد، من خودم  مسئول آن آدم جدیده می­شدم یعنی بعد از 2-3 ماه کم کم به ما آموزش می­دادند که ما هم باید مسئول آدمهای جدیدی بشویم که از در می­آمدند خلاصه 3-4 ماه اول دیدم برنامه­هایی که گذاشته می­شود نه اینکه از جایی تعلیم دیده باشم ونه اهل مطالعه، اصلا سنم اینقدر نبود که متون اسلامی خوانده باشم، قدری سخنرانی گوش داده بودم و کتاب خوانده بودم، کتاب دکتر شریعتی خوانده بودیم، این جور نبود که صاحب نظریه در این مسائل باشم ولی واقعا مطالبی که اینها می­آوردند من را ارضا نمی­کرد و تحلیل­ها تحلیل عادی بود. من سوالاتی برایم ایجاد شد با جلال نشستیم صحبت کردیم و هی سوالات را مطرح کردیم، من را نتوانست قانع کند، جلال بعد یعقوبی آمد با من صحبت کرد نه این یعقوبی گروه ابوذر، یعقوبی که عضو کادر مرکزی سازمان مجاهدین بود و بعد رفت عراق. بعد از جنگ و انقلاب با رجبی، یعقوبی آمد با من چند جلسه گذاشت که من به قول آنها جدا نشوم. جلسات متعددی را با ایشان بحث و گفتگو می­کردیم قانع نشدم و گفتم من قانع نمی­شوم و من نمی­توانم این کلاسهای شما را ادامه بدهم و این درسها را نمی­خواهم و ارتباطم با آنها قطع شد و آنها من را بایکوتم کردند. و بایکوت کردن هم به این معنا بود که واقعا به دوستان دیگر می­گفتند با این حرف نزنید.

 

کسانی که با آن تشکیلات بودند مرا بایکوت کردند. تا سال 55 خیلی سخت گذشت و نمی­دانستم خیلی­های دیگر در زندان، مثل من بایکوت شده­اند و ما بایکوت شده­ها خیلی­هامون همدیگر را پیدا نکرده بودیم، نمی­شناختم، نمی­دانستم که کسان دیگر هم هستند که با هم ارتباط برقرار کنیم و در نتیجه من تا سال 55 در زندان خیلی احساس تنهایی می­کردم و خیلی سخت بر من گذشت. واقعا سازمان مجاهدین من را بایکوت کرده بود. نمی­دانستم چه کس دیگری مثل من بایکوت هست. خودم بودم و خودم. قدم می­زدم، شعر می­خواندم از فشار تنهایی شاعر هم شده بودم. شعر می­گفتیم و چیزهایی می­نوشتیم واینها خیلی سخت می­گذشت تا سال 55 که قضایای رمضان 55 که پلیس گفت نباید برای سحری بلند شوید و سفره پهن کنید و سحری بخورید باید هر کسی توی رختخوابش سحری بخورد و حتما دوستان دیگر راجع به این قضایا مفصل صحبت کردند بعد ما پاشدیم و بردند سری به سری بچه­ها را برای انفرادی و کتک زدن. این قضایا باعث شد که یکدفعه بچه­ها در زندان شروع کنند با همدیگر صحبت کردند و ما فهمیدیم که خیلی­های دیگر هستند که بایکوت شده­اند وبالاخره ماها جمعی در زندان شدیم، 3-4 قسمت بودیم یک قسمت ماها بودیم که اکثریت بچه مذهبی­ها بودیم؛ یک قسمت سازمان مجاهدین بود که جدا بودند، یک قسمت اتاق 5 بود که فکر می­کنم 20 نفر بودند اکبر مهدوی و حقانی واتاق 5 بودند و آنها دیگر خیلی صفت و سخت­تر نسبت به این قضایا بودند، ما یک خورده حد وسط بودیم و اکثریت بودیم و سازمان مجاهدین بودند که آنها با چپی­ها هم سفره بودند مجاهدین و چپی­ها یک سفره غذا داشتند و ما یک سفره داشتیم. اتاق 5 هم سفره جدا داشتند، سفره­هایمان جدا بود و البته سلول همدیگر می­رفتیم، اما سفره مان جدا بود. من در زندان 2-3 بار تبعید شدم، انفرادی بردند، عادی بردند بند 1 و 7 و 8 که بند محکومین پایین بود و آن جا بند یک و هفت و هشت، من چون ابدی بودم بند محکومین پایین 2-3 بار رفته بودم.

اتفاقاتی افتاد اعتصاب ملاقات کردیم ملاقات خانواده­ها نمی­آمدیم و این در بیرون تشنج ایجاد می­کرد، تظاهرات می­کردند، خانواده­ها درگیر می­شدند، ما برای اینکه بیرون را به هم بزنیم اعتصاب کردیم و آنها فکر می­کردند چه بلایی سرمان آورده­اند، برای اعدام برده­اند و چه کار کرده­اند. در این اعتصاب ملاقاتی­ها، پدرم بنده خدا کتک حسابی خورده بود. 5-6 نفر را می­خواهند  دادگاه ببرند، یکی از آنها بلند قد بوده وایشان فکر می­کند که منم که بلوز رویم انداخته­اند و می­گوید بچه­ام را بردید اعدام کنید و می­بردند تو این اتوبوسهایی که بسته است و بنده خدا و با پلیس درگیر میشود و میریزند رویش کتک و تشکیلات و از این کارها می­شد و در بند یک و هفت و هشت ما را هر وقت اتفاقات بود ابدی بودیم به عنوان نماینده زیر هشت برای مذاکره می­بردند و اینها فکر می­کردند آن جا کسی هستیم، در حالی که واقعا اینجوری نبود، فقط من خیلی کمتر بودم و همه در زندان با هم همکاری می­کردند، تا یک اعتصاب غذا هم داشتیم، البته جریانات زندان مفصل است و بند 1 و 7 و 8 مسائلی را داشتیم دوباره ما را برگرداندند، بند 4 و 5 و 6 و بند محکومین سنگین و دوباره بردند و آوردند. در سال 56 یک اعتصاب غذا داشتیم 29 روز اعتصاب غذا طول کشید وبعد هم به جریانات انقلاب خورد، در جریانات انقلاب هم همه جا پر شده بود، در سال 57 زندانیها را می­آوردند توی بندهای ما، یعنی جمعیت این جدیدی­ها را که از بیرون می­آوردند، خیلی برای ما خوب بود هم ما روی آنها تاثیر می­گذاشتیم، هم آنها برای ماحرفهای جالب و نو آورده بودند. روحیه ما که چند سال بود با بیرونی­ها نبودیم آنها هم روی ما تاثیر می­گذاشتند. یعنی می­دانیم بیرون اوضاع و احوال فرق کرده، روزنامه­ها را به ما می­دادند با تیغ در می­آوردند، سانسور می­کردند ولی آنها که آمدند کاملا در اوضاع و جریانات بیرون قرار می­گرفتیم، آقای ساریخانی بود جزو نگهبان آنجا بود پاسبان بود اعلامیه می­گذاشت زیر پیرهنش برای ما می­آورد ستار مرادی هم که خیلی بد بود اولش و در آخر تحت تاثیر رفتار بچه­ها خیلی خوب شده بود کتاب می­خواند خودش تحولی عظیم بود که یک آدم پلیس کتاب بخواند، شبها که پست بود و اینها  یواش یواش جوری که افسر نگهبان متوجه نشود کتاب می­خواند، ستار مرادی خیلی خوب شده بود ما بر پلیس اثر می­گذاشتیم با رفتارهایمان. تا اینکه دیگر سال 57 اواخر ما تقریبا می­شد گفت که تحلیل­هامان این بود که 2 احتمال دارد یا ما را آزاد می­کنند یا می­آیند در زندان و مخصوصا ما بند محکومین بالا خیلی انتظار این را داشتیم که اتفاق افتاده بود در کشورهایی که انقلاب شده بود یا کودتا، بیایند زندان، در را باز کنند، همه را ببندند به رگبار مسلسل؛ ما این آمادگی را ماههای آخر مثل آذر و دی ماه 57 که اینها بریزند در زندان و ما را همه را از دم گلوله بگذرانند تا اینکه فکر می­کنم یا روز اول بهمن بود یا شب اول بهمن غروب درها را باز کردند که بیاید بروید و اینها و نگو جمعیت ریخته بود توی اول میدان قصر جلوی زندان قصر و اگر این کار را نمی­کردند حتما آن شب در زندان را می­شکستند، جمعیت عجیب بود، اصلا دنیای جمعیت ریخته بود آن جا، ما دیدیم در زندان را باز کردند و مامورین خیلی کم شده بود. خیلی اوضاع و احوال دقیق شده بود و اینها گفتند بیائید بروید، آزادید و ما تمام کتابها را جمع کردیم، ریختیم توی 7-8-10 تا گونی و آوردیم بیرون من کتابهای زندان را با کمک جلال صمصامی همه را آوردم والان این کتابها را دارم به عنوان آثار تاریخی کتابهای زندان همه­اشان را و در اندیشه­اش هستم که یک فکر درستی برایشان بکنم. کتابها که مال 40 سال پیش است، اسم بچه­ها روی کتاب­ها نوشته شده واینها پیش من است. این امانت­های عظیم و این چیزهای گران قیمت، حالا ببینیم چه کارش باید بکنیم. در هر صورت اینکه من اینها را آوردم در 7-8 تا از این گونی­های ساخت خودمان، لباسهای زندان را پاره می­کردیم، کیسه ازش درست می­کردیم و کیسه را روی دیوار می­کوبیدیم که وسایل را می­گذاشتیم من 7-8 تا از انها را پر کرده بودم و با کمک بچه­ها من کتابهای زندان را آوردم و خودم که دیگه در آمدم از زندان یادم هست خودم بودم ولی اینها را یادم نیست وسیله جلال صمصام اخوی­اش آمد ما دادیم بیرون آورد. یک وانت بود آن را یادم نیست. چه جوری این کتابها را آوردیم ولی بعد من به منزل بردم و من نمی­دانم چقدر جلال پیشش ماند آنشب از بند شماره یک آمدیم ودر محوطه زندان قصر آمدیم پشت در بزرگ که در خیابان بود آمدیم. بیرون در بزرگ زندان قصر یک در کوچک داشت وسطش ما ریخته بودیم پشت در، این طرف در بودیم مردم آنطرف در بودند موج جمعیت یک جوری بود این در کوچک روبه بیرون باز می­شد در بار نمی­شد یعنی جمعیت نمی­گذاشت و در باز بشه و حالا دیگه مردم ریخته بودند نمی­گذاشتند مابیایم بیرون و ما از در بند اصلی آمده بودیم محوطه زندان قصر پشت سر گذاشته بودیم رسیده بودیم پشت در بزرگ، حالا می­خواستیم برویم از آن طرف داد می­زدیم جمعیت هم شعار می­دادند صدا نمی­رفت، اینها متوجه شدند که ما پشت در مانده­ایم 7-8 نفر می­گرفتند این در را با زور می­کشیدند و ما هم 3-4 نفر در را فشار می­دادن که یکی را می­کردیم بیرون. از آن طرف این را می­کشیدند می­بردند بیرون یکی یکی ما را کشدند بیرون وگرفتند روی دست و آن جا جمعیت و اصلا برای ما خیلی عجیب بود. نمی­توانستیم بفهمیم بیرون چه خبر است؟ نمی­توانستیم درک کنیم. می­دانستیم دارد انقلاب می­شود. اصلا برای من جالب بود، حضور مردم عشق بود، دیدن آن آدمها اصلا خود را نمی­شناختیم، نه برای اینکه بیرون آمده بودیم برای دیدن آن ملت که آن طور بر علیه رژیم بیرون ریخته بودند. ما به همه آرزوهایمان رسیده بودیم. و کم­کم شکل گرفتن کمیته ها واینها یک چیزی که من در ایام زندان باید بهش اشاره کنم بعد از دستگیری ما دوستانمان در بیرون فعالیتهایی را ادامه می­دادند احمد چگینی، نعمت کرمی، حمید یعقوبی آن حمید یعقوبی خودمان، کریم کاظمی، عبدالرضا ناصری و محمدساکی و اینها یک تعدادی بودند که راه گروه ابوذر را دوباره ادامه دادند. بعد از دستگیری ما اسد سیف اینها که خود اینها بعضا دستگیر شدند بعد از ما. اما دیگر مثل ما یعنی اینها منسجم نشده بودند که بیایند کاری را که ما انجام داده بودیم از اون کارها بکنند. ولی اینها تشکیلات را تداوم داده بودند و گاها یکسری کارهائی می­کردند اعلامیه می­دادند کار گروه ابوذر تداوم داشت که خود آنها باید بیایند و بگویند، کریم کاظمی را مثلا بعد از ما یک سال و مدتی بعدش عبدالله ناصری را با کریم کاظمی دستگیر می­کنند. بعد از اینکه کتکشان می­زنند، کریم کاظمی فرار می­کند در نهاوند بعد از دستگیری ما در نهاوند ساواک ایجاد می­شد بعد این بچه­ها آن انسجامشان را حفظ می­کنند. بچه های گروه که دستگیر شده بودند این اسامی که آوردم دستگیر نشدند. اصلا اینها ماندند و کار گروه ابوذر را ادامه دادند. اما آن شکل مسلحانه که ما ادامه دادیم اینها ادامه ندادند که اینها خودشان در کتاب خاطراتشان گفته شد. در کتابی که معرفی کردم راجع فعالیت­های گروه بعد از دستگیری ما واین آدمهایی که لو نرفته بودند اسامی اشان که تعدادشان زیاد بود اینها کریم کاظمی را می­گیرند که بعد در نهاوند شکنجه­اش می­کنند و با عبدالله ناصری و بعد کریم کاظمی از پنجره فرار می­کند، بیرون می­آید و از خانه های همسایه و به خیابان و بعد منزل خودشان می­رود. آقای کریم کاظمی الان روحانی در قم است و بد نیست حالا اگر کسی خواست تحقیق کند از ایشان یک مصاحبه­ای داشته باشند و صحبت کنند. خاطرات خوب راجع به گروه ابوذر بعد از دستگیری ما دارند 10-15 نفری که لو نرفته بودند، حرفهای خوبی در موردشان دارند بزنند. وی فرار می­کند و به منزل می­رود و به مادرش می­گوید که کتابها و هرچه دارم بردارید و پدرش از کوه در زمستان از کوهها ملایر می­آید یعنی 5 صبح به ملایر می­رسند و از آن جا سوار ماشین ­شده و تهران می­آیند و مدتی را فراری زندگی می­کند و به هر حال این را از این جهت گفتم که بعد از دستگیری ما گروه ابوذر تداوم پیدا کرد. این بحث که گروه ابوذر اول چه بوده، دوم چه بوده و بعد چه شده، این قابل گفتن است. در این جا قابل گفتن است که در تاریخ بماند. دفتر اسناد اسلامی کتابی تدوین کرده که اسامی تعدادی را در آن نوشته و در آخر تاکید کرده که کسان  دیگری به عنوان گروه ابوذر نبودند، که البته این جوری نیست، یعنی بعد از ضربه 52 به گروه ابوذر، شهدا اعدام شدند، بعد گروه ابوذر تداوم پیدا کرد و حالا اینکه ارتباط ما و گروه ابوذر 1 را، من در این مصاحبه­ام گفتم که چگونه بوده؟ چه میزان بوده؟ ارتباط تشکیلاتی نبوده، یک عده­ای بعد از دستگیری و اعدام آن 6 نفر، مجددا گروه ابوذر را احیا کردند و مبارزه مسلحانه کردند و دارای پرونده در ساواک شدند و حبس ابد هم گرفتند. قضیه این کتاب هم متاسفانه این است در حالی که این امر، به انحراف کشیدن تاریخ مبارزات یک ملت است.

کتابی که دفتر اسناد انقلاب چاپ کردند باید اصلاح شود. آن کتمان تاریخ است و بروز ندادن واقعیتها به نسل جدید این کشور است و ما نباید این کارها را بکنیم. ارتباطات گروه ابوذر را من منظما و مشخصا در این مصاحبه­هایی که داشتیم گفتیم، گروه ابوذر که ما ادامه دادیم چگونه بود و ما پرچم آن شهدا را برداشتیم بعد از ما هم کسانی ادامه دادند. اسامی را من در آن جا گفتم که در تاریخ بماند. که حالا آن کسی که در تدوین کتاب منتشره در دفتر اسناد انقلاب غیرمستقیم احتمالا نفوذ داشتند، چون در این کتاب کسانی بودند که مسائل سیاسی را در مسائلی که مربوط به امروز است و هیچ ربطی به تاریخ ندارد در ذهنشان بوده می­نوشتند و یا آدمهایی که مثلا من نمی­خواهم اسم بیاورم ولی آدمهائی بودند که اهل مبارزه نبودند و الان هم دستشان به جایی می­رسد که نفوذ بکنند به این که یک جایی تاریخ را تحریف کنند. گروه ابوذر بعد از شهادت آن شهدا تداوم پیدا کرد، بعد از دستگیری ما هم تداوم پیدا کرد، اما در هر مقطعی به شکلی تاریخ باید بداند که راه ابوذر تا پیروزی انقلاب تداوم پیدا کرد. اما حالا بعد از انقلاب مطالب دیگری است.

من بعد از انقلاب در کمیته انقلاب اسلامی نهاوند فرمانده عملیات کمیته شدم، بسیار تلاش کردم. با توجه به اینکه خودم زندان رفته بودم و آن موقع همانطور که می­دانید، کمیته­ها بعضا کارهای بدی کردند. آدمهایی نفوذ کردند اما ما تلاشمان این بود که این آدمهای نفوذی در کمیته­ها راه پیدا نکند. من حتی یکبار برای دستگیری فرمانده عملیات ساواک نهاوند در خانه­ی وی در تهران رفته بودم، ناخودآگاه وقتی یکی از مامورین ما که مامور ژاندارمری بود که به ما پیوسته بود و یکدفعه که از در رفتیم دیدم با کفش وارد شد و من گوش این را از پشت گرفتم و اعتراض کردم، که تو حق نداری با کفش به خانه مردم بروی چرا با کفش می­روی؟ در حالی که در حال عملیات، یعنی با پوتین بود و می­رفت که آن را دستگیر کند، ولی من ناخودآگاه یادم است که او را گرفتم و به او اجازه ندادم. گفتم  ورود به خانه مردم باید بدون کفش باشد، در حالی که آن فرمانده عملیات ساواک بود و اعتقاداتمان این بود که باید این رفتارها اسلامی باشد. ما کلا  حساسیت داشتیم.

ولی هدف وسیله را توجیه نمی­کند. ما نمی­توانستیم، با یک هدف اسلامی، رفتارهای غیر اسلامی داشته باشیم. متاسفانه در بعد از انقلاب این کار خیلی رواج پیدا کرد وبا هدف اسلام رفتار غیراسلامی صورت گرفت. اما در کمیته­ی ما در نهاوند، حساسیت روی اینکه این کار نشود داشتیم و بالاخره آن جا بودم و چون اصالتا مخابراتی بودم در مخابرات هم مشغول شدم ویک مدتی ذوالریاستین بودم. یعنی هم کمیته فرمانده بودم و هم مخابرات مسئولیت داشتم. آن موقع اوایل انقلاب بود وما جوان بودیم و گاه وقتها در طول شبانه روز شاید 3 ساعت بیشتر نمی­خوابیدیم من والله اتفاق افتاده بود ، 48 ساعت فرصت نمی­کردم، غذا بخورم. علتش این بود که می­گفتم درسته فرمانده هستم اما حق ندارم به پاسدارم بگویم از سر خیابان برای من ساندویچ بخر این  کار شخصی می­شود. من کار شخصی­ام را باید خودم انجام بدهم وچون وقت نمی­کردم. حتی یک ساندویچ بخرم، در نتیجه یکدفعه 48 ساعت 24 ساعت گرسنه می­ماندم، برای اینکه اعتقادم به این بود که باید رفتارهایمان اسلامی انسانی باشد. بعدش انتخابات شد و بعد در انتخابات شهید طالبیان که باجناق من بود کاندیدا شد. آقای زمانیان هم کاندیدا بود آقای زمانیان با هزار و پانصد تا اختلاف رای، رای آورد. البته این بعد از شهادت شهید حیدری بود. آقای حیدری که آن موقع ایشان رئیس شهر بودند و در اصل ما زیر نظر ایشان فرمانده کمیته بودیم. بعد از شهادت وی در جریان حزب جمهوری، انتخابات برگزار شد، آقای طالبیان و زمانیان بودند. آقای زمانیان با 1500 رای برنده شد و نماینده مجلس شد و چون باجناق من کاندیدا بود، آقای زمانیان به شدت به وزیر اعتراض می­کرد، که من را از رئیس مخابراتی نهاوند بردارد و وزیر هم یک مدتی مقاومت کرد، به این دلیل هم بود. البته آقای زمانی مردفعالی بود، من به ایشان ارادت دارم و آن موقع هم ارادت داشتم. حالا هرکسی هرجور رفتارکند خودش می­داند و خدایش. من دلگیری از ایشان ندارم، . من ازسال 61 درایلام تا سال 66 بودم  و سالهای بسیار خوبی بود. در آن جا سکونت داشتیم و جنگ بود. در زمانی که شهرها را با بمب نمی­زدند، ایلام را می­زدند. یعنی هر وقت یک هواپیما  جایی را هدف نظامی قرار می­داد که بمباران کند، که بمبهایش هرچی مانده بود روی سر ایلام می­ریخت. موقعی که در جنگ زدن شهرها شروع شد، ایلام را تخلیه می­کردیم و با خانواده به کوهها می­رفتیم. ما که مخابرات بودیم اول تعیین کننده بودیم که کجا را انتخاب کنیم. ما با استانداری یک جا را انتخاب می­کردیم که از نظر دید مخابراتی ارتباط برقرار کنیم و از جهت نظامی جای امنی باشد. در استانداری از جهت خدمات رسانی یک جایی را انتخاب می­کردیم برای اسکان مردم، بعد زن و بچه­ها می­رفتند در چادر اسکان پیدا می­کردند و ما مخابراتی­ها برای اینکه ارتباط برقرار کنیم آنجا سیستم مخابراتی موقت می­گذاشتیم، تلفن می­کشیدیم و برای مردم دستگاه کوچک می­گذاشتیم ادارات در آنجاها و در شهر مستقر می­شدند. مجبور بودیم. سیستم مادر در شهر بود مجبور بودیم ما خودمان، کارمندان مخابرات، بیائیم داخل شهر گاهی وقتها وقتی در شهر بودیم، شهر را بمباران شدید می­کردند و تعدادی از همکارانمان هم در آن بمباران شهرها شهید شدند. عملیات می­شد. عملیات والفجر 3 کربلای 1 عملیات که در منطقه ایلام می­شد. آنها خودشان بحثهای مفصل با خاطرات شیرین، تلخ و شیرین شهدا و جانبازان - جنگ بسیار دوران جالبی بود.من افتخار میکنم که مدتی را در دفاع از میهنم گذرانیده ام اگر چه امروز فرصت طلبان بهره آنرا میبرند.

 آن دوران که ما در ایلام بودیم، یعنی گاهی وقتها واقعا احساس می­کردیم که صحرای کربلا است. یعنی وقتی که زن و بچه­هامون بود و تو شهر بودند این هواپیماها در روز چندبار     می­آمدند، شهر را بمباران می­کردند این خانمها در خانه بچه­ها را مثل گربه، که بچه­ها را به دندان می­گرفت می­کشیدند، زیر این پلها و ما خودمان جای دیگر مشغول کار بودیم، مشغول اطلاع رسانی بودیم و تجهیزات و دستگاه و واقعا گاهی وقتها ما کربلا را یک خورده می­توانستیم لمس کنیم که در آنجا چه می­گذشت و این بمباران روزگاران عجیبی بود. زندگی در ایلام و بعد جبهه­ها، مسئولیت برقراری ارتباط جبهه­ها خیلی خوب بود. دوستان ما در آن جا یعنی ما توی عملیات کربلای 1 بیشترین ارتباطات را در خطوط مقدم جبهه برده بودیم. سربازان در سنگر خط مقدمشان تلفن سیمی داشتند که با مادرشان در خانه صحبت می­کردند اینها تلاش بچه­هایی بود که در مخابرات بودند یادم هست در منطقه عملیاتی ارتباط باسیم می­بردیم، روی تیر فائق امیدی بالای تیر در حال بستن سیم بود از تنگه گلاویزان یک جفت هواپیما از فاصله پایین سرازیر شد و یکی از این بچه ها البته این را که دارم میگم من اونور تر بودم من در فاصله 7-8 کیلومتری این صحنه بودم اما این اتفاق افتاد. فائق بالای تیر، هواپیما آمد بچه­ها داد زدند فائق خودت را بنداز پایین، فائق که خودش را پایین می­اندازه، موشک سرتیر را می­زند یعنی جنگ بود، جنگ تن به تن با هواپیما بود. این نبود که بازی باشد. یعنی با این فداکاری بچه­ها ارتباطات را برای مناطق می­رسانند. یعنی تیر به فاصله نیم متر درست جایی که هواپیما موشک را گرفته بود به همین هدف جای فائق را زد نیم متر بالای تیر را زد. بچه­ها با عشق و علاقه و فداکاری در والفجر 3 در کربلای 1 در آزاد سازی شهر مهران و فداکاری­های خیلی خوبی را کردند. من یادمه آن روز که رفتیم مهران آزاد شد. جسدهای عراقی­ها زیر تپه­های قلاویزان ریخته بود. هوای جنگ و قیامت دنیا و واقعا چقدر زیاد بود آن مهران ایلام هم گذشت و آن سالها. بعدش من آمدم. معاونت مخابرات ایلام بود در تهران 2 دوره نماینده مجلس بودم خدا را سپاس میگویم، که بعد از نمایندگی هر وقت که رفتم در شهرستان خیلی کم می­روم ولی خیلی مردم لطف دارند. خدا را سپاس میگویم که فکر می­کنم توانستیم رضایت مردم را جلب کنم و بعد برای دوره هفتم نگذاشتند من نماینده باشم والله اگر کاندیدا می­گذاشتند باشم مردم خیلی لطف دارند من شرمندة مردم هستم، که در نهاوند این همه ما ناقابل را هنوز مرتب با تلفنها، رفتارها قابل می­دانند.

بعد از دوره 6 مجلس، یک سال عضویت هئیت مدیره شرکت مخابرات ایران را داشتم و بعد با روی کار آمدن آقای احمدی­نژاد، من چون دیدم از نظر فکری با ایشان سنخیتی ندارم، نمی­خورم، آن هم در رده مدیریت کلان قرار داشتم، خودم در خواست بازنشستگی کردم و بازنشسته شدم.

آن موقع که در زندان بودیم فکر می­کردیم که جوان بودیم ذهنمان هم خیلی حالت خاص خودش را داشت. فکر می­کردیم که یک روزی البته آن موقع می­گفتیم 30 سال دیگر 50 سال دیگر یک حکومتی برقرار می­شود که در آن حکومت، رفتارها عادلانه خواهد بود. آدمها دیگر نیازی به دروغ گویی و دروغ و بی تقوایی ندارند، چون نیازی ندارند بر دروغ گفتن دیگر دروغ نمی­گویند. حکومت شرایط دروغگویی را از بین می­برد. شرایط و زمینه را از بین می­برد زمینه دیگر نیست. برای اینکه آدمها ضرورتی ندارد که دروغ بگویند. ضرورتی ندارد که سر همدیگر کلاه بگذارند و ضرورتی ندارد با هم دشمن باشند و با هم بد باشند، چون شرایط را حکومت یک جوری فراهم   می­کند که آدمها ضرورتی ندارد سر هم دیگر کلاه بگذارند و به این خاطر کلاه سر همدیگر     نمی­گذارند. فکر می­کردیم و تو ذهنمان این بود که یک حکومت بشود مردم با همدیگر خیلی با صفا و صمیمیت رفتار می­کنند. دولت و ملت همه با هم همینطوری هستند و در بعد اقتصادی­اش هم نیاز اولیه برای همه تامین است. کسی که در این کشور به دنیا می­آید غذای سد جوع رایگان است و زمینه برای تحصیل تا هر مقطعی، حکومت برایش فراهم میکند و ما واقعا اینطور فکر می­کردیم من دقیقا یادم هست در زندان که بودم، اینجوری فکر می­کردم، حکومت اینطور می­خواهد شد و بهداشت برای همه فراهم است و هیچ کس پشت در بیمارستان نخواهد ماند، برای زایمان، برای مداوا و برای درمان. من این جوری فکر می­کردم. حکومت این نیازهای خوراک یعنی در حد خوراک همه فراهم است. در حد سد جوع برای همه فراهم است و از منابع عمومی کشور برای همه رفاه خواهد بود. یعنی یک آدم در آن حکومت که ما تصور می­کردیم، خوب می­تواند بخورد و امکانات در اختیارش قرار دارد تحصیل تا هر مقطعی بخواهد می­تواند انجام دهد، بهداشت و درمان هم به طور کامل در اختیارش است. ما این جور فکر می­کردیم، حتی گاهی پیش خودم فکر می­کردم که مثلا شاید در آن حکومت یک محلی باشد که ظهرها مردم بروند غذاشان را بخورند چه اشکالی دارد؟ مثلا فرض کنید، جایی باشد در آن حکومت به مردم غذا بدهد غذایی که همه سیر بشوند، نه مثلا سرش میوه و هندوانه و بستنی باشد بلکه یک غذای ساده مثل سوپ با نان، مثلا همه در هر جا فراهم باشد، آش رشته برای همه فراهم باشد. که کسی که ندارد، این خوراک مجانی از طرف حکومت در اختیار آدمها قرار داده می­شد من تصورم بود که اینجوری هست و آن وقت، دیگر مردم برای یک خورده بهتر شدن زندگی­اشان، تلاش می­کردند و زحمت می­کشیدند، کار می­کردند و کم­کم برای خودشان ماشین و خانه می­خریدند و اینها را براساس تلاششان به دست می­آوردند. این ذهنیت را داشتیم. حالا در این 30 ساله چه گذشته، بالاخره عوامل مختلفی در این کشور موثر واقع شده. اول اینکه ما که حکومت را در دست گرفتیم نه حکومت کرده بودیم و من که حکومتی دستم نبود. من یک مدیریت رده پایین داشتم، ولی همه آنهایی که آمدند و کار کردند نه مدیریت کرده بودند و نه رئیس شده بودند، نه مدیرکل بودند و نه تجربه داشتند، نه روابط و... و کشور ناگهان در دست یک نسل جدید و بی­تجربه و کم­سواد افتاده، بهتره این را بگویم که سواد اجرائی و تجربی علمی ندارند. در زمینه اقتصادی در زمینه­اداری و حکومت و یک جوی برای انقلاب ایجاد شد، یک عده آمدند و هر کاری از دستش برمی­آمد خیلی منسجم نبود و خیلی نیروها از بین رفتند و هر نیرویی که تا 6-7 ماه بعد از انقلاب واقعا فکر نمی­کردند از این کشور باید بروند اینها رفتند، کم­کم آن حرکتهایی اوایل انقلاب باعث شد خیلی آدمها از کشور رفتند در حالی که نمی­خواستند بروند، واقعا و بالاخره رفتارهایمان را نتوانستیم آن طوری که اسلام می­خواهد تنظیم کنیم و چیزهایی پیش آمد که به دلیل این عدم تجربه بود.

یک عوامل دیگر هم وارد شد اینکه ما جبهه بیرونی هم داشتیم دیدیم که جنگ را به ما وارد کردند. ما نباید شرایطی را فراهم می­کردیم که جنگ شروع می­شد خود ما باید یک مقدار هواسمان را جمع می­کردیم، ما خودمان هم مقصر بودیم، برای اینکه جنگ شروع شد. درسته جنگ را دشمن شروع کرد و درسته به اهداف دیگری شروع کرد و درسته ضربه سنگینی دشمنان ما از انقلاب خوردند، اما ما اگر یک مقداری با سیاست مداری رفتار می­کردیم، می­توانستیم مقداری به آن شکل هم نباشد. بعد آن حرکتهای خیلی بدی که منافقین کردند واقعا اینها بدترین و ناجوان مردانه ترین رفتارشان رفتاری بود. که رجبی و دسته­اش کرد. اینها باصدام رفاقت کردند. بعد آن انفجاراتی که ایجاد کردند و نیروهایی در کشور کشته شدند. افکار خیلی بلند آدمهایی که می­توانستند واقعا در اداره کشور کمک کنند. کم­کم اداره کشور رقیقتر شد و هزینه اداره کنندگان کشور را اینها رقیقتر کردند و به مرور زمان و بعد هم امام به رحلت رفتند. خدا رحمتش کند بعد هم کم­کم هواهای نفسانی آمد، شما ببینید من الان قانع شدم، یعنی انتظارم را محدود کردم. برای اینکه وقتی که هنوز جسد رسول اکرم (ص) روی زمین است، می­بینم مشکل ایجاد  می­شود چه برسد به اینکه آنهایی که با رسول اکرم (ص) زندگی می­کردند درکش کرده بودند، این اتفاقات افتاد.

حالا ماها که بشریم، بشر این جور است نتیجه اینکه آدم خودش می­داند باید به تکلیف خودش عمل کند. اما نتیجه­اش چه می­شد؟ برای اینکه بشر هوای نفس را می­آید و بعد مسلط می­شود و بعد سیاست کاری و هدف وسیله را توجیه می­کند یا جای می­گیرد. من تصور می­کنم الان به آن چیزهایی که فکر می­کردیم یک مقداری فساد الان فساد اخلاقی منظورم است، فساد جنسی منظورم است، الان از قبل از انقلاب خیلی بهتر است. از آن موقع آن روندی که شاه، خودش شخص اول مملکت، آدم بود و از نظر جنسی مریض و بیمار بود این را همه قبول دارند واطرافیانش آدمهای منحرفی بودند از نظر جنسی به این خاطر کشور واقعا به سمت بدی می­رفت و آن موقع که 40-35 سال پیش بود؛ من می­گویم در کارهایمان این بود که به سینما حمله می­کردیم، علتش این بود که بالای سر در سینما عکس مبتذل و اعمال جنسی را نشان می­داد و این اگر تا الان شدت پیدا کرده بود، وحشتناک بود. ما در این زمینه ها بسیار متفاوت هستیم و الان در جامعه فساد است و متاسفانه مشکلات اخلاقی هست. به دلیل اینکه ما نتوانستیم تعریف کنیم، مسائل جنسی را نتوانستیم برخورد درست کنیم. نتوانستیم سامان بدهیم، نتوانستیم به جامعه آموزش بدهیم همه­اش سرکوب کردیم، باز هم به شکل دیگری رخ می­نمایاند. اما این حالت سرکوب شده و الان 10000 مرتبه بسیار بهتر از این وضعیت است. در بحث دوم، من نمی­دانم واقعا آن موقع علی­رغم اینکه قیمت نفت فکر  می­کنم، 36-37 دلار بود. سال 56-57 « فکر می­کنم» مثلا توی شهرستان در روستاها، اصلا دبیرستان دخترانه نبود یکی 2 تا در مرکز شهرستان بود. واقعا امکانات تحصیل فراهم نبود. در روستاها وضعیت زندگی خیلی بد بود. البته خوب الان نمی­دانم مرگ آن حکومت بود، چه شده بود خوب 35 سال از آن موقع گذشته اما آن موقع مثلا فرح می­رفت یک میلیارد دلار به شهر ونیز کمک می­کرد. آن موقع آن پولها اینطوری خرج می­شد و بالاخره من از اینکه با رژیم شاه مبارزه کردم، افتخار می­کنم که مبارزه کردم. اعتقاد دارم که کار درستی کردم. اما از اینکه حالا چه چیزی را جایگزین آن کردیم یک خورده من تامل میکنم و می­مانم.

با آن چیزی که فکر می­کردیم، آن چه که انتظار می­رود البته خوب گامهای خوبی در زمینه­های توسعه هم برداشته شد، اما الان اختلاف در سطح کشور به یک شکلی است عرصه را تنگ می­کند یعنی من الان دیگر به شدت نگران وضعیت اقتصادی کشور هستم. نگران جوانهای این مملکت هستم. نگران اشتغال هستم واینها چیزی است که ما نتوانستیم ایجاد کنیم. اینها بحثهائی نیست که ما عاجز بر آن باشیم. این کشور استعداد این را دارد. شما ببینید یک موقعی که فرودگاه بین­المللی مهرآباد ترانزیت اروپا به شرق آسیا بود دبی فرودگاه نداشت، اصلا الاغ سواری می­کردند. شما فکر کردید الان یک هواپیما می­آید از دبی رد می­شود، چقدر دلار برای دبی دارد. این هواپیمایی که ترانزیت می­شود، یک هواپیمایی فرود می­آید یک هواپیمایی که بلند می­شود، این درآمد است. این درآمد سرشار این فرودگاه است. اشتغال واقعا در کشور ما چیزی نیست که قابل حل نباشد. استعداد اشتغال بسیار فروان است. کشور متاسفانه خیلی جا دارد، از ابتکارات علمی کمتر استفاده می­کنیم. وضعیت اقتصادی و بین­المللی واقعا نگران کننده است. مخصوصا در 2-3 سال اخیر. اصلا این نیست ظرف 4 ماه 300 درصد قیمت یک قلم جنس افزایش پیدا کند. اصلا این در طول تاریخ زندگی، چنین چیزی نداشتیم. این مطالب را فکر کنید. برنج در 4 ماه گذشته 200-300 درصد افزایش قیمت داشته و اصلا قابل توجیه نیست. ما با چه رویی می­خواهیم به آیندگان بگوئیم که در زمان ما این اتفاقات افتاد؟! ما چه طوری می­توانیم توجیه کنیم. دکتر پیش من می­آید، می­گوید برای من کار پیدا کن. فوق لیسانس می­آید می­گوید... این نیست که نداشته باشد. من همین الان ده­ها طرح می­توانم به شما بدهم، طرحهای علمی و خوب، خودم حاضرم اجرا کنم. طرحهای اشتغال زایی که هزاران جوان را می­تواند مشغول به کار کند. این جور نیست که کشور استعداد این را نداشته باشد. ولی وقتی شما یک لیسانس مکانیک را رئیس برنامه و بودجه کشور می­گذارید نتیجه­اش این خواهد شد. وضعیت اداری کشور به شدت در حال حاضر با مشکل روبرو است.

امیدوارم که انشاءالله یک خرده­ای ما همه مان دلمان می­سوزد. خدا نکند این کشور دچار یک فروپاشی شود. اگر کشور دچار فروپاشی شود 20 سال دیگر این نسل جوان ما خواهد مرد ما باید ببینیم برای اینکه این اوضاع و احوال اقتصادی وبین­المللی و سیاسی کشور را یک مقدار باز کنیم و شرایط را فراهم کنیم برای اینکه از فروپاشی کشور جلوگیری شود. من اول گفتم کارهای خیلی بزرگی در کشور بوده اما خیلی بیشتر از اینها کار هست و می­شود در کشور کار انجام داد. درآمدهای سرشاری خوابیده که با مدیریت فعال شود و مدیریت ادارات در رشوه­خواری اصلا سیستم­ اداری کشور معطل است و قادر به اداره کشور نیست. سیستم اداری کشور دست و پای دولت و حکومت است. اگر ادارت دولتی وظیفه شان را انجام ندهند، دولت و حکومت معطل خواهند شد الان شما هیچ امیدی به ادارات دولتی ندارید واین به عینه روشن است و مردم در کوچه و بازار می­گویند باید قبل از آن که دیر شده باشد انشاءالله برخیزیم. برای ایجاد یک مسائل  داخلی کشور، مسائل اقتصادی کشور، بالاخره از تشکیلات، که کلان کشور را تهدید می­کند، جلوگیری کنیم که خدایی نکرده دچار یک مشکلات آنچنانی نشدیم.

ببینید ما وقتی می­توانیم از امام بگوئیم که امامی رفتار کنیم. شما نمی­توانید بگوئید که خرما نخور در حالی که خودت خرما می­خوری. اگر خرما نخوری می­توانی بگوئی خرما نخور آخه ببینید من 2-3 جمله بیشتر در این رابطه حرف نمی­زنم.

این مراسم شب خاطره با امام که 3-4 شب پیش، در جماران داشتیم آقای غفاری خاطره­ای که تعریف کردند، بهترین حرف بود. به نظر من خیلی کلام در این خاطره نهفته است. گفتند ما در کشور فرانسه رفتیم، گوسفند خریدم، خرج کردیم، غذا درست کردیم، برویم که خودمان بخوریم. و به امام بدهیم، چون در کشور فرانسه قانون می­گوید حق ندارید خارج از کشتارگاه گوسفند ذبح کنید و آنها آمدند خارج از کشتارگاه ذبح اسلامی کردند بردند برای امام، امام گفت این گوشت حرام است. من نمی­خورم و هرکسی هم که از من تقلید می­کند نباید از این گوشت بخورد گفتند چرا؟ گفتند چون غیرقانونی ذبح شده است. قانون کجا؟ قانون فرانسه. امام در کشور فرانسه که ذبح غیر اسلامی می­کنند، گوسفند ذبح شده اسلامی را بردند، برایش بخورد گفته چون خارج از چهار چوب کشور فرانسه که الان داری در آنجا زندگی می­کنی ذبحش کردی حرام است و هر کسی از من تقلید می­کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. الان شما بخواهی قانونی را رفتار کنی، مطابق مقررات رفتار کنی کشور را اینطور رفتار کنی خوب نمی­شود وقتی این جور نیست اصلا امام بیگانه است. ما که هم دوران امام بودیم، امام را نمی­شناسیم بزرگان هم امام را نمی­شناسند. من نمی­خواهم از امام تعریف کنم، من کسی نیستم که بخواهم تعریف کنم. من در مقابل این یک مثل زانو می­زنم. شما ببینید واقعا ما چقدر اینطور رفتار می­کنیم. چقدر در این کشور ما این ذهنیت امام را پیاده می­کنیم. حالا این را پیاده نکنیم و این وضعیت ایجاد کنید اصلا نسل جوان را نسبت به امام بدبین می­کنیم خوب امام کسی بود که آمد این ممکلت را ایجاد کرد و الان درون آن اینطوری که حق مردم ضایع می­شود قیمت برنج می­شود 300 برابر. کی بود؟ اینکه نشد طرفداری، این دشمنی با امام است. ما باید خیلی تجدید نظر کنیم. دیگر بالاخره از ماها که گذشت. آینده را به عهده آیندگان گذاشت ببینیم که ماحصل این تجارب عمرم این است که انسان به تکلیفش عمل کند. اینقدر  هواهای نفسانی دارد که ممکنه خیلی اهداف محقق نشود. ولی بدانیم که ما در محضر خدا هستیم و اگر کاری می­کنیم که لطمه­ای به این مملکت این جوانها این مردم وارد می­شود یک روزی از چشممان درش می­آورند مراقبت کنیم، که مدیون این ملت نشویم.

 والسلام