+ محمدرضا علی حسینی
انشای این مصاحبه انشای بنده نمیباشد .من گفته ام ،ضبط شده و بعد دیگران پیاده وتایپ کرده اند
بسم الله الرحمن الرحیم
محمدرضا علی حسینی عباسی هستم، متولد 1335. کودکیام را در شهرستان نهاوند گذراندم، در دبستان پهلوی سابق و آن موقع تا کلاس 6 ابتدایی بود، 6 کلاس هم در دبیرستان بود. من تا کلاس 4 دبیرستان یعنی تا کلاس 10 در دبیرستان ابن سینا بودم. بعد سال 4 در هنرستان مخابرات تهران در آزمون ورودی شرکت و قبول شدم و از سال 4 به بعد یعنی سال 5 و6 دبیرستان را در اصل 2 سال هنرستان را، در هنرستان مخابرات تهران گذراندم و دیپلم هنرستان گرفتم. دیپلم مخابرات در رشتهی بیسیم. هنرجویان مخابرات را 2 قسمت میکردند، باسیم و بیسیم، آنها که یک کمی درسشان بهتر بود در رشته بیسیم و بقیة دوستان در باسیم قبول میشدند. براساس امتحانات و نمرات. بعدازانقلاب لیسانس مهندسی الکترونیک و ادامه آن در رشته مدیریت مالی......
بعد از انقلاب ازدواج کردم یک پسر، به اسم آقای ابوذر و 2 دختر دارم به اسم خانمها زهرا و فاطمه که ابوذر، متولد 1360 است و زهرامتولد 1362 فوق لیسانس معماری و خانم فاطمه دانشجوی معماری متولد1370. همسرم خانه دار است لیسانس الهیات و فکر کنم گرایش فقه دارند.
آن آیههای پاک که خواندی هزاربار
در گوش و جان من شکفت و زهر سو جوانه زد
ما از کودکیمان با یک ارزشهایی سروکار داشتیم، در تماس و اصطکاک بودیم که اینها ارزشهای والای انسانی است. یعنی ما وقتی که چشم به جهان میگشائیم به ما شهادتین را ، به ما اذان و اقامه میگویند، در گوشهایمان و نام خدا را بر ذهن و مغز ما جاری میکنند و بعد هم به طور طبیعی در خانوادههایی که عموما ما بودیم، مسلمان بودیم، از همان روزگاران کودکی وقتی که به مراسم تاسوعا و عاشورا در خیابانها مراجعه میکردیم، این در ضمیر ما و در وجود ما یک آثاری داشت. یعنی همان اولین چیزی که ما با آن در امور اخلاقی و اجتماعی روبرو میشویم، مسئله ظلم و ظالم و عدالت وبرابری و برادری و دوستی و عشق و فداکاری و ایثار است. وقتی یک بچه کوچک در بغل مادرش به خیابان میآید و نگاه میکند مراسم عاشورا تاسوعا را، با مفاهیم ایثار و از جان گذشتگی و عدالت و ظلم و اینها آشنا میشود. این زائیده مکتب ماست و من آن موقع مثل همه کسانی که تفاوتها را در جامعه میدیدند، آنها را خیلی خوب لمس میکردم و میدیدم.
این که میفرمائید واقعا انگیزهتان چه بود؟ یک انگیزة ما چیزهایی بود که از فطرت ما بلند میشد این که عرض کردم تاسوعا عاشورا، خدا، اشهدالله اله الا الله، اینها بالاخره روی ما، همانطور از کودکی، یک تاثیراتی میگذاشت. بعد که در اجتماع یک کسی، کسی را کتک میزد یک چیز ناخودآگاهی در ضمیر ما یک اثرهایی داشت و بعد هم میدیدیم که بالاخره مردم، عموما در سختی و مشقت زندگی میکنند. من آن موقع، یادم است که درکلاس شاید دوم دبیرستان بودم. یک خانمی بودکه کارهای منزل ما را انجام میدادو ما حالا خودمان یک وضع زندگی خیلی خوبی نداشتیم، بد نبود، البته گرسنه نبودیم، الحمدالله پدرم فرد زحمت کشی بود. زحمت میکشید. یعنی از مردمی بود که واقعا کار میکرد دو نوبت در روز کار میکرد. بیرون کاری میکرد و جایی که در ادارهای که به عنوان کارمند جزء بود هم کار میکرد. ولی ما مستاجر بودیم.
یادم است که کلاس اول و دوم ابتدایی که بودیم یک حیاطی بود که 3-2 تا خانواده در آن حیاط زندگی میکردند. که 2 خانواده، صاحبخانه بودند. فکر میکنم 2-3 هم مثل ما مستاجر بودند و هر کدام یک اتاق 2 اتاق دستشان بود. حالا شما ببینید ما خودمان مستاجر بودیم در یک اتاق بزرگ، بعد کسی بود که میآمد ما به او کمک میکردیم. در منزل به مادرم کمک میکرد، در کارها و ما نان و غذای میدادیم و میبرد. یک زنی بود و یک دختری داشت، خیلی در فقر و سختی زندگی میکردند. عدالت خواهی دینی و فقر اجتماعی روی من تاثیر داشت. یعنی از یک طرف آن لااله الا الله و از یک طرف آن قضایای اجتماعی و برخوردها و بیعدالتیها. در شهر ما ماشین نبود و خیابانها خاکی بود و فکر میکنم کلاس 4 و 5 ابتدایی بودم که شهر نهاوند صاحب برق شد. پدر م اصالتاً ملایری هستند. یکی دو تا ماشین در شهر، بیشتر نبود.
یادم است من بچه بودم، کلاس دوم ابتدایی بودم داشتم میرفتم، یکی از این ماشینها رد شد، مال ارباب یکی تز روستاها بود، اسم اش را یادم نیست، نمیدانم من چه حرکتی کردم؟ مثلا دستم را تکان دادم، مثل این بود که سنگ پرت کردهام، در حالی که پرت نکرده بودم. بعد راننده آمد پایین و گرفت حسابی من را کتک زد. یعنی اینکه تفاوتهای اجتماعی کاملا ملموس بود و اینها در جان ما اثر داشت. مبارزه از کجا شروع شد؟ من اگر برای شما بگویم، انگیزه دو تا مطلب بود، یکی انگیزه آن لا اله الا الله که در گوش و جان ما شکفت و آنکه مادرمان از کودکی در گوشمان این را زمزمه میکرد و بعد این امام حسین. و اینها را میگذاشتیم کنار آن تفاوتهای اجتماعی که متاسفانه الان در یک حد و حدودی مشابه آنها را شما میبینید. این تفاوتها را و آن فقر مفرط که مردم دست به گریبانش بودند.
علیایحال اینکه در شهر ما لوله کشی آب نبود من کلاس چهار یا پنج بودم که برق آمد. آموزش و پرورش هم این جوری بود که یادمه یک بار سرکلاس زبانم را تکان دادم، معلم فکر کرد من چیزی خوردهام 5،6 تا ترکه حسابی زد توی دست من. این یک نمونه کوچک پرورش بود من چیزی نخورده بودم، یعنی نحوه آموزش هم در اجتماع این بود. یعنی این جوری ما را آموزش می دادند و آن هم نحوه فقر مردم و آن طرف آموزشهای حسینی بود و ذکر لااله الا الله بود. اینها همه وجود داشت، اینها در ما بود، اما ما نمیدانستیم که اینها را باید چه کار کنیم. علت این تضادها اصلا به ذهنمان نمیرسید. من دقیقا یادم است، یعنی فکر میکنم که آدم عاطفی هستم. شبها روی پشت بام میخوابیدم، تابستانها دقیقا آن صحنهها در ذهن خودم است. آن حالات خودم را که به ستاره ها فکر میکردم. بچه بودم ولی به ستارهها فکر میکردم. مثلا عظمت این آسمان، عظمت ستارهها، بعد یادم است کارهایی که در روز اتفاق میافتاد و گاه ظلم که مثلا کسی به من زور گفته بود و یا پدرمان دعوامان کرده بود و گاهی وقتها در دل تنهایی، من دقیقا یادم است گریه میکردم و فکر میکردم در این اعماق آسمانها. تا اینکه کمکم فکر میکنم، سنم شاید به 14 سال رسیده بود، هنوز به سن 15 سالگی که بلوغ هست نرسیده بودم، یک مسجدی بود، نزدیک منزلمان که این را مسجد آشیخ محمدولی میگفتند. آیت الله حیدری فامیلیش بود، او امام جماعت آن مسجد بود روضه میخواند وعظ میکرد. من از حرفهای او خیلی کیف میکردم. یک پیرمرد با صفائی بود. لهجه لری داشت و خیلی ساده حرف میزد. من خیلی خوشم میآمد، میرفتم پای منبرش، در ابتدایی روزه میگرفتم. کلاس دوم دبستان نه اینکه کامل ولی بعضی روزها را روزه میگرفتم. من کلاس 9 دبیرستان بودم. تقریبا 14-15 ساله بودم، ثلث اول تجدید آوردم، ناراحت شدم. از اینکه تجدید شدم، نشستم یک برنامه برای خودم نوشتم. در این برنامه، برای ثلث دوم و سوم امتحاناتم نمره گذاشتم. مثلا فکر میکنم آن درس هندسه بود 8 و 9 گرفته بودم برای خودم گذاشتم برای ثلث دوم و سوم نمره 19 در آن درس گذاشتیم و بعد رفتم یک برنامه درس خواندن برای خودم نوشتم و سرم را از ته تراشیدم. آن موقع دبیرستان بود و آدم تو آن سن دوست دارد سرش را شانه کند و این جوری، ما این شلوارمان را شبها میگذاشتیم زیر تشکمان که اتو بگیره و صبحها که راه میرفتیم جوری قدم برمیداشتیم که اتویش نشکند. یک مقداری با احتیاط راه میرفتیم. علیایحال اینکه برنامه ریزی کردم و آن برنامه را اجرا کردم.
در آن مقطع یک معلمی داشتیم بنام آقای طالبیان. این آقای طالبیان با یک چند نفر دیگر 2-3 تا کار را همزمان شروع کردند. آقای طالبیان، معلم دینی و فارسی ما بود و حرفهایش روی ما اثر میگذاشت. یک جلساتی را گذاشتند. اول اینکه یک هیئتی داشتیم میگفتند هیئت دوشنبه، شبهای دوشنبه، آشیخ حسین یک فردی بود که روحانی نبود، شخصی بود. میگفتند شیخ حسین و الان فکر میکنم زنده است، مغازه دار است، بازاری بود، قاری بود، و قرآن در جلسه درس میداد. شبهای دوشنبه آن جلسه را مرتب میرفتیم. رفقای هم سن و سالمان در آن جلسه میآمدند. جدای از آن هئیت، آقای طالبیان برایمان خارج از کلاس دبیرستان، در بیرون، در خانهها، کلاس آموزش گذاشته بود که مسائل دینی تدریس میکرد. بعد تبدیل شد به جلساتی که هفتگی بود و در این جلسات بعضی وقتها آقای سید کاظم اکرمی که بعد از انقلاب مدتی وزیر آموزش و پرورش شد، از همدان میآمد، درس میداد، درس توحید. آن جلسات بود و آن هیئت هم بود. کم کم این بچههایی که در آن جلسات میرفتند، و در این هیئت میآمدند، با هم دیگر نسبت به سایر بچههای دبیرستان بیشتر رفیق شده بودند. یک روز، روز 21 ماه رمضان بود. آن موقع یک محلی بود در نهاوند که به آن میگفتند «چال غسالخانه» یعنی یک محوطهای که کشتارگاه گوسفندان در گوشهاش بود. در آن محوطه روز 21 ماه رمضان نماز را آن جا میخواندند. عید فطر هم نماز را آن جا میخواندند آیت الله شیخ عزیز الله علی مرادیان، نماز را آن جا میخواند. نماز 21 رمضان و عید فطر را.
آن سال در 21 ماه رمضان من حالا ذهنم یاری نمیدهد که دقیقا بگویم چه سالی بود. اعلام کردند که میخواهیم یک مدرسه اسلامی دایر کنیم. مدرسه مهدیه که این بچههای شما که میروند مدرسه، مدرسه اسلامی باشد. آشیخ عباس اسلامی، این را اعلام کرد. ایشان از تهران آمده بود برای سخنرانی. مردم پول جمع کردند مثلا خانمها انگشترشان را میدادند و هر کسی کمک میکرد فکر میکنم 40 هزار تومان، جمع شد. بالاخره یک مبلغی جمع شد و با این پول رفتند یک محلی را خریدند که قدیمی و کلنگی بود. خریدند برای مدرسه. این آقای طالبیان هم در آن جا برای ما کلاس میگذاشت و برای اینکه آن محل آماده شود برای کلاس در آن جا ما کار میکردیم. یعنی یکی دو ماه افتخاری کار کردیم، محوطه را درست کردیم، دیوارها را درست کردیم. آن چه که خراب شده بود، مدرسه را از نظر ظاهری ساختیم. ما که اهل این هیئت و جلسات بودیم، آمدیم مدرسه را آماده کردیم. هم مدرسه افتتاح شد و هم محلی شد برای یک کتابخانه و هم برای جلسات آقای طالبیان که گفتم در آنجا برگذار میشد. من یادم است چراغ توری میگذاشتیم، غروب ها که هوا تاریک میشد، جمع میشدیم و آقای طالبیان به ما درسهای خارج از کلاس میدادند. آن جا یک کتابخانه درست کرده بودیم. هرکسی یک کتابی را میبرد، میخواند و هفته بعد میآمد سخنرانی میکرد. کم کم طبیعی است که وقتی بحث مذهبی است در جامعه و خارج از محیط دبیرستان، مسائل اجتماعی هم مطرح میشود. البته اوایل مسائل احکام و اینها بود، یواش یواش بوی سیاست پیدا میشد، در این جلسات و یک روحانیونی بودند که اینها میآمدند در مواقع مختلف در نهاوند صحبت میکردند و دعوت میشدند برای سخنرانی و در آن سخنرانی ها به طور طبیعی افرادی که در این جلسات بودند، میرفتند در آن جلسات هم شرکت میکردند و فعالین پروپا قرص سخنرانیها بودند. کمکم بحثهای سیاسی جا باز میکرد و در این جلسات و سخنرانیها بود که بحثهای سیاسی آرام آرام شکل میگرفت.
آدمها کمکم جذب میشدند به این جلسات. یعنی تعداد شرکت کنندههای در آن هیئت و این کلاسهای طالبیان و کلاسهای اکرمی که از همدان میآمدند کمکم این جمعیت از دبیرستان بیشتر میشد. رفیقی داشتیم که البته یک کلاس از ما بالاتر بوده و در سال بعد بود و در دبیرستان معروف بود. اسمش بهمن منشط بود، خواننده بود، در آن موقع جاز میخواند، من هنوز هم نمیدانم جاز چپه ولی او جاز میخواند و خیلی از این آهنگها و صداش چون خوب بود طرفدار داشت، یعنی ترانههای آن موقع را میخواند. بعد تحت تاثیر همین قضایا، ما یکدفعه دیدیم که آقای بهمن خواننده ناگهانی جاز و ماز و ترانه و خوانندگی و بزن و برقص، همه را یکدفعه کنار گذاشت و دیدیم بله ایشان آمد در جلسات ما، جلسات هیئتها و کم کم جلسه طالبیان و اینها. من فکر میکنم، آرام آرام یک چیزهایی شکل گرفت. کمکم این بچهها با یکدیگر حرف سیاسی میزدند. یک پسری بود توی شهرمان که به او میگفتند عباد چهار کلک، یعنی چهار انگشت، چهار تا انگشت داشت، ترقه از مواد منفجره برای شب عید و چهارشنبه سوری درست میکرد و میفروخت و کشتی گیر هم بود. مقام قهرمانی داشت، من یادم نیست جهانی بود یا کشوری. ولی این عباد برای کسب معاش از این چیزها درست میکرد و میفروخت. مواد منفجره برای ایام نوروز و بعد یکدفعه منفجر شده بود و انگشتش رفته بود. خیلی هم بچه شروری بود و اهل دعوا زیاد بود. شرور که من فکر میکنم آن موقع با مظلوم زیاد کار نداشت و اگرکسی گردن کلفتی میکرد و عباد با او درگیر میشد. چنین آدمی بود و خیلیها از او حساب میبردند و اهل این برنامههایی که ما داشتیم، نبود. یک شب دیدیم عباد هم آمده نشسته در هیئت. اینجا آمدی برای چی؟آمدم ببینم چی میگید؟ شما حرف حسابتان چیه؟ و میگند جلسه است و حرفهایی میزنید میخواهم ببینم چی میگید؟
من یادم است شاید 4-5 ساعت آن شب با این بچهها صحبت میکردند، هیئت هم تمام شد، در خیابان یک ساعت 2 ساعت میرفتیم و میآمدیم، بچهها با این بحث میکردند و دیگر تقریبا میشه گفت که فردا این عباد آن عباد همیشه نبود، یعنی آثار کلام لا اله الاالله این بود. میگویند که بلال هیچی حالیش نبود. گفت که شنیدهام یک نفر آمده میگوید من رسول الله هستم. رفت پیش پیغمبر، گویند این بلال حبشی که هیچی نمیدانست، وقتی از پیش پیغمبر آمد بیرون، این بلال دیگر آن بلال نبود، یک تولدی نو یافته بود. خواباندندش روی آن سنگهای داغ عربستان و شکنجهاش کردند، کتکش زدند، اما بلال دست از کلام لا اله الا الله بر نداشت. این عباد، دیگر آن عباد دیروز نبود، عباد عوض شده بود. اینها آدمهای متحولی شده بودند که اگر گرما و سوزندگی سنگهای داغ عربستان بر بدن بلال اثر نمیکرد، همان طور جذبههای سخت موسیقیهای اغواکننده آن روزها هم، در جانهای این بچهها بیاثر بود. اگر مثلا در جامعه آن روز، مظاهر فساد و جذبههای فساد فراهم بود، اما این جوانهای تازه جوان شده و بسیار پرشور و حرارت در مسائل جوانی، اینها همان طور که سنگهای داغ بر جسم بلال تاثیری نداشت، جذبههای فساد آن زمانهم بر اینها اثر نداشت. علیایحال اینکه این جلسات تداوم داشت. کمکم توی شهر انعکاس پیدا کرد که یک عدهای از جوانها افتادهاند دنبال دین و ایمان و مذهب و خانوادهها هم خوشحال بودند. یعنی واقعا جو خوبی در شهر ایجاد شده بود و خانوادهها از اینکه بچههاشان در آن مظاهر فساد، تبدیل به یک جوان مسجدی شوند برایشان خیلی خوب بود و برای خانوادهها اطمینان قلبی ایجاد میکرد. در سطح شهر چنین وضعیتی ایجاد شده بود. یعنی در دلهای جوانها و خانوادهها یک آرامشی ایجاد شده بود، اما این آرامش قبل از طوفان بود و حالا کمکم به طوفانش میرسیم. عرض شد که بحثها کمکم سیاسی میشد، عدهای از همدان میآمدند نهاوند. اینها کارشان مبارزه بر علیه بهائیت بود و جلسات ضد بهایی داشتند. انجمن حجتیه بود و ما هم در آن حول و حوش، عضو این انجمن شدیم و آن هم یک جلسه اضافه شد به این سه 4 تا جلسهای که داشتیم و دو سه جلسه رفتیم در آن هیئت و میگفتند مینوشتیم و اینها خیلی مرتب و منظم بودند. بعد در بحثها گفتند انجمن ضد بهائیت حق دخالت در مسائل سیاسی را ندارند و این برایمان شده بود سوال یعنی چه؟ دخالت در مسائل سیاسی؟ حرفهای سیاسی زده میشد، چرا دخالت نکنیم؟ خلاصه بعد از سه چهار جلسه انجمن را پاشوندند. انجمن ضد بهائیت از بین رفت به دلیل اینکه مسائل سیاسی در میان بچهها جا افتاده بود. دیگر کمکم جو یک جو سیاسی شده بود. خیلی تعجب نکنید جو، جو سیاسی شده بود و بچهها دوست داشتند مباحث سیاسی مطرح شود و اینها که درس میدادند مثل آقای طالبیان و اکرمی، اینها هم بالاخره بحث سیاسی را کمکم وارد قضایا میکردند. کمکم این جلسات مذهبی وارد بحثهای سیاسی شده بود. یک هیئتی بود به اسم هیئت ذاکرین. رئیس آگاهی نهاوند از گردانندگان این هیئت بود و بقیهاش آدمهای خیلی محترمی بودند، یکی از هیئتهای مهم شهر ما بود یک روز با این بچهها قرار گذاشتیم، گفتیم برویم هیئت ذاکرین. رفتیم آنجا و در هیئت، بهمن منشط اجازه خواست و گفت من میخواهم یک کمی صحبت کنم. بعد حرفهایی زد و مقدار قابل توجهی از بحثهای دکتر شریعتی را مطرح کرد. صحبتهایش از کتابهای او بود. مفهوم حرفهایش اینها بود. حالا صحبتهای او مسئولیت شرعی برایم نداشته باشد، نه اینکه عینا نقل کنم، بعضی از صحبتهای او فکر میکنم که در کتاب «نهاوند در انقلاب» نوشتۀ آقای حسین زرینی نوشته شده. فکر کنم، کسانی که میخواهند تحقیق کنند، میتوانند بروند کتاب نهاوند در انقلاب را تهیه کنند، از انتشارات موسسه آثار امام است. آن جا این مباحثی که من میگویم را خیلی مشروح و این اطلاعیهها و اعلامیهها و این سخنرانیها آن جا آمده. خلاصه کلام ایشان این بود که شما پدر من، برای چی نماز میخوانید؟ برای چی به من میگوئید نماز بخوان؟ اگر میخواهی به من که یک جوان امروزی هستم و آن روز هم میگفتیم جوان امروزی، امروز هم میگویند جوان امروزی، امروزی هستم و دنبال آواز و اینها هستم، به من میگویی نماز بخوان برای اینکه مثلا هر صبح بلند شوی یک نوع ورزش انجام دهی. من خودم الان یکسری ورزش استاندارد سوئیسی بلدم که به من آموزش دادند و خیلی بهتر از آن حرکات تو در نماز، بدن من را آماده میکند. صبحهای زود اگر به من میگوئی که تو نماز بخوان برای اینکه همیشه روزی 5 بار 4 بار دست و صورتت را بشوئی، تمیز باشی، خوب من روزی دو بار دوش میگیرم. برای چی شما به من میگوئید نماز بخوان؟ اگر به من میگوئی در عزاداری امام حسین(ع) شرکت کن اگر امام حسین(ع) هم این است که من آنجا قطرهای اشک بریزیم و گناهم را خدا به برکت این یک قطره اشک ببخشد که این اصلا ترویج گناه است و اینکه نمیشود امام حسین(ع). من بروم گناه بکنم بعد بیایم یک قطره اشک بریزیم، بعد بگوئید امام حسین(ع) این صحبتها را گفت و بعد خودش توضیح داد وگفت نه، آن نماز برای اینهایی که تو به من گفتی نیست. تو نمیدانی بزرگ من، پدر من، تو نمیدانی برای چی من باید نماز بخوانم؟ و به خاطر همین است که خیلی از بچههای تو نماز نمیخوانند. اما من رفتم تحقیق کردم، میدانم که این نماز برای چیست و بعد توضیح داد که در این نماز وضو میگیری یک مفهوم شعاری دارد یک مفهوم معنوی دارد. یک مفهوم جسمی دارد و چی دارد. این جلسه گذشت. جلسه بعد آن رئیس آگاهی شهرمان که بالاخره امروز بچههاش، بچههای خیلی خوبی هستند او هم آدم بدی نبود، اما بالاخره کارش این بود در آن زمان. چون ساواک نبود در شهر ما آگاهی این کار را میکرد. یک روحانی که که به نهاوند میآمد این آدم باید او را میبرد و تعهد از او میگرفت. اگر بحث سیاسی بود، باید گزارش میکرد. علی ایحال اینکه جلسه بعد از ما دعوت کردند. گفتند خیلی خوش آمدید، حرفهای قشنگی زدید و جلسه بعد دوباره بیائید شرکت کنید. این دفعه که رفتیم همان آقا بلند شد، جواب ما را داد، صحبت کرد و بحث را به این جا کشید که، البته نه به این صراحت، من حالا مفاهیم کلی را میگویم، من الان هم بحثهای او یادم نیست، که بگویم این حرفها را دقیقا گفت. حالا عمدة حرفهای منشط را یادم است ولی فکر میکنم که کلیات بحث رئیس آگاهی این بود که چون شما به سمت سیاست و اینها میروید به گورستان میروید این را یادمه که گفت « این ره که تو میروی به گورستان است» این جملهاش را دقیقا توی ذهنم است و ما را کوبید و ما وسط صحبتش با اشاره و ایما یکدیگر را متوجه کردیم و بلند شدیم، آمدیم بیرون، این بحث در شهر پیچید که این جوانها این کار را کردند، رفتند در هیئت ذاکرین این حرفها را زدند. در شهر خیلی این حرکتهای این بچهها انعکاس پیدا کرد و مردم هم این بچهها را خیلی دوست داشتند جوانهای دیگر خیلی سعی میکردند هرکسی به یک شکلی خودش را به اینها بچسباند. من یادمه رفته بودیم یک جایی بود به آنجا به زبان علی محلی «پل لاغه» میگفتیم. نهاوند یک رودخانهای دارد که آن جا تفریحگاه و باغ و سرسبز و تفریحگاه مردم بود. دو سه نفری رفته بودیم درس بخوانیم بعد دو سه نفر دیگر آمده بودند آن جا شنا میکردند دو سه تا خانواده نشسته بودند آن طرفتر، ما دیدیم که اینها رفتند لخت شدند توی آب پریدند و ما که جزو این مذهبیها بودیم، خیلی به ما برخورد که اینها با وجود دو تا خانواده، رفتند لخت شدند، دارند شنا میکنند خلاصه رفتیم دعوا، حمله کردیم به اینها و با الله اکبر رفتیم و گلاویز شدیم، خلاصه یک خورده بزن بزن شد و دعوا تمام شد و خودمان از هم جدا شدیم، نشستیم و اول به هم تکه پراندیم، بعد یکی از آنها گفت که خوب شما نماز میخوانید و به شاه فحش میدهید من عرق میخورم و به شاه فحش میدهم. او به این وسیله میخواست خودش را بچسباند به ما، چون ماها اسممان در رفته بود که سرمان بوی قورمه سبزی میدهد. به این وسیله میخواست یک جوری بگه که من هم مثل شما، من هم سیاسیام و یکجوری میخواست بعد از دعوا دل ما را به دست بیاره. یعنی احساس میکرد خوب اینها که آدمهای خوبیاند همه میگویند آدمهای خوبیاند، من با آنها دعوا کنم بد است. مثلا چنین احساسی را داشت و میخواست یکجوری آشتی کنیم و گفت آره شما نماز میخوانید و به شاه فحش میدهیم و ما هم عرق میخوریم و فحش میدهیم و دوتامون یک کار انجام میدهیم. خلاصه بگذریم با هم، هم آشتی شدیم. این را میخواهم بگویم که جو مردم و جوانها گرایش به سمت جوانهایی بود که مذهبی بودند و چون جامعه هم و حکومت ترویج فساد میکرد این جذبه اش بیشتر بود. این قضیه مذهبی بودن و مذهبی شدن دیگه این نبود که یک جوانی که نماز بخواند بگویند او اُمله، این عقب افتاده است. این یک حالت، افتخاری برای خودش پیدا کرده بود. در آن زمان و آن روزگار ما با این بچهها با خیلیها همدیگر را میشناختیم. جلسات مختلف بود، مینشستیم بحث سیاسی میکردیم و همدیگر را میشناختیم. البته اون هیئتی که ما بودیم همه احکام را میخواندند برای همه مراجع تقلید منجمله امام را، همه را میخواندند برای اینکه رساله امام را بتوانند در کنار آنها بخوانند. چون اگر رساله امام را به تنهایی میخواندند مشکل ایجاد میشد. مجبور بودند بگویند نظر آیتالله فلان و فلان این است و آقای خمینی هم این است همه را میگفتند و امام را آن وسطها میگفتند و در راس، هدف اون بود بیشتر بعد از کتاب امام، بحثهای سیاسی، مسائل 15 خرداد و بیشتر کتابهای دکتر شریعتی بود که توی بچه ها صاحب نفوذ شده بود و سال هم شده بود سالهای 50-51 این حدودها بود یکی دو تا حرکت مسلحانه هم در تهران شده بود. مهدی رضائی و احمد رضایی و رضا رضایی و اینها و این کارهای مسلحانهای که اینها کرده بود که خدا رحمتشان کند اگر چه متاسفانه بعدا به عنوان سازمان مجاهدین بزرگترین خیانت را رجبی به ملت این کشور و جوانهای این کشور کرد که آنها یک بحث جدایی دارد که این بدبختیهایی را که گاهی میبینیم، اینها همه متاثر از آن ضربههایی است که این نامردها به این کشور وارد کردند و چه مغزهایی را از این کشور گرفتند که اگر بودند د راداره کشور چه قدر میتوانستند موثر بشوند و اینها این خیانتها را کردند. علی ایهال آن موقع آنها بودند. در اصل مجاهدین اصلی مهدی رضایی احمد رضایی، رضا رضایی بودند. اینها یک حرکت مسلحانهای در تهران کرده بودند و کم کم به گوش ما هم رسیده بود. نمایشنامه اباذر هم در حسینیه ارشاد اجرا میشد. خیلی بچه ها خوششان آمده بود از این نمایشنامه و بحثهای دکتر شریعتی. خیلی بر جان و دل بچه ها مینشست. من در سال 52 با این بچهها یک عدهای بودیم و خیلی همدیگر را میشناختیم و رفیق بودیم. این جلسات را با هم شرکت میکردیم. سال 52 من آمدم هنرستان مخابرات تهران و تهران که آمدم سال 51 بود. من هنرستان مخابرات قبول شدم و آمدم تهران. ولی تهران که آمده بودم، مرتب میرفتم نهاوند و میآمدم با این دوستان، در ارتباط بودم و هر وقت میرفتم در این جلسات شرکت میکردم. در آن هیئت شرکت میکردم و مخصوصا از کتابهای دکتر شریعتی هم میبردم توزیع میکردم و یک کتابهای دیگر هم بود که آن موقع بوی سیاسی میدادند. مثل کتابهای صمد بهرنگی و امثال اینها هم که من مرتب میآوردم و میبردم. گاهی وقتها از کتابخانه همین هنرستانی که بودم میبردم برای بچه ها و گاهی وقتها میخریدیم. دوستان پول میدادند در ارتباط با این دوستان بودم تا اینکه این دوستان به این نتیجه میرسند که کار مسلحانه انجام بدهند یک گروه تشکیل بدهند به اسم گروه ابوذر و 9 نفر از این بچه ها میآیند به عنوان اعضای اصلی این گروه تشکیل میشوند و من بیخبر ازاین کار نظامی بودم که اینها تدارک دیده بودند و در تهران بودم، اما حرکتهایی که اتفاق میافتاد میدانستم که کار این طیف بچههای خودمان است. مثل منفجر کردن خانه زنان، به آتش زدن ژاندارمری و از این کارهایی که دوستان کرده بودند. این فعالیتهایی که میکردند به اسم گروه ابوذر تشکیل شده بود، من میدانستم کار بچههای خودمان است. اما این را مطلع نبودم که این 9 نفر با هم دیگر متشکل شدهاند و الان اسم گروه ابوذر را گرفتند. اینها برای خودشان یک مرام نامه خودسازی درست کرده بودند که این بیست و دوسه مورد است. در همان کتاب « نهاوند در انقلاب» مفصل نوشته شده که هر نفری در ماه باید اینقدر روزه بگیرد، این خودسازیها را انجام دهد، سختیهایی را بکشد. این کار هم کرده بودند، من هر وقت به نهاوند میآمدم احساس میکردم که یک حرکتهایی شده و من مطلع نیستم، این احساس خودم بود. تا اینکه ما شاء الله سیف که یکی از همین اعضای این گروه بود وما با هم خیلی نزدیک بودیم و من مرتب به منزلشان میرفتم و مادرش هم خیلی به من محبت میکرد و من از نظر عاطفی حذب خانواده اینها بودم و خیلی وقتها که به نهاوند میرفتم شب منزل آنها بودم. گاه از تهران میرفتم، سر میزدم و بحثهای سیاسی میکردیم، با این بچهها رفیق بودیم اما من از تشکیلاتشان مطلع نبودم. روزی ماشاءالله سیف سر بحث را انداخت به این جا که آیا اسلحه میشود تهیه کرد؟ و یا نمیشود تهیه کرد؟ من به ذهنم رسید که یک آقایی بود در تهران. من با او آشنا شده بودم به اسم جواد خادم مامور آگاهی تهران بود آگاهی شهربانی تهران و اینطوری تصادفی با او آشنا شدم و سلام و علیک داشتیم. او مسلح هم بود. در تابستان 52 این بحث شده بود با ماشاءالله و ماشاءالله به من گفت و صحبت مسلح شدن شد و حالا برای چی میخواهید مسلح بشوید؟ یا اینکه بگوید که ما یک تشکیلاتی هستیم، گروهی هستیم این بحثها را به من نگفت. اما من یک احساسی داشتم، ولی ایشان هم این بحث را کرد که حالا اسلحه تهیه کنیم و یک کاری کنیم. شاید مثلا زمینه عضوگیری من را داشت فراهم میکرد، میخواست من را ارزیابی کند آیا میتوانم عضو بشوم؟ نمیتوانم بشوم؟ وقتی من این پیشنهاد را دادم استقبال کرد. یعنی این پیشنهادم این بود که من با یک مامور آگاهی رفیق هستیم، میخواهی با هم برویم آن جا و او را خلع سلاحش کنیم. یک شب برویم خانهاش خلع سلاحش کنیم. گفت باشه فکر کنیم و رفتیم و آمدیم و یک هفته بعد دو هفته بعد، این بحثها دو هفته طول کشید. ظاهرا این میرفت مطرح میکرد و با کسی یا جائی مطرح میکرد اینهاش را من دیگر نمیدانم. ولی به این نتیجه رسیدیم که من دقیقا با این آقا خانهاش رفت و آمد، شناسایی، برنامهریزی کنم در تهران، ماشاءالله کشتیگیر بود. با ماشاءالله سیف برنامه ریزی کردیم که برویم یک شب خانهاش و اگر شد ببندیمش و اسلحه اش را بگیریم، بکشیم و یا هر کار دیگری. این بحثی بود که بین من و ماشاءالله شده بود. این برنامه را داشتیم. من داشتم شناساییام را انجام میدادم. آمدم با این رفیق شدم، رفتم منزلش، خانهاش، قاطی شدیم، برنامه داشت آماده میشد. تا اینکه این اتفاق برای گروه ابوذر افتاد. یعنی 3 نفر اعضای گروه ابوذر میروند قم با یک پاسبانی درگیر میشوند، میخواهند خلع سلاحش کنند، اینها دستگیر میشوند. حالا گروه ابوذر که تشکیل شده بود و من هم از آن ساختار نظامیاش بی اطلاع بودم. اینها چند تا کار کرده بودند. خانه زنان را دینامیت گذاشته بودند، ماشین ژاندارمری را منفجر کرده بودند. یک شب میروند قم، در آن جا عباد خدارحمی و ولی الله سیف، این سه نفر که پاسبانی را در ساعت 12 شب در قم خلع سلاح کنند اینها میروند و با پاسبان در بازار قم درگیر میشوند، پاسبان عکسالعمل نشان میدهد و سوت میزند و یکی دو تا پاسبان دیگر در سر بازار، متوجه میشوند و ماشین گشت میآید و درگیری و فرار و اسلحه پاسبان را اینها میگیرند و شلیک میکنند و بالاخره و آنها اینها را میزنند و اینها آنها را میزنند و این سه تا دستگیر میشوند.
ساواک یک هجوم وحشتناکی را به نهاوند آورد. یعنی ریختند ظرف 2-3 شب فکر میکنم، 52 -53 نفر را دستگیر کردند. من هم تابستان بود ودر تابستان سال اول هنرستان مخابرات را گذرانده بودم، سال دوم را میخواستم بگذرانم.
وسط تابستان ما میرفتیم کارآموزی در کارآموزی خودت باید انتخاب میکردی. یعنی میگفتی من میتوانم در مخابرات فلان شاخه کارآموزی کنم. 2 ماه باید میرفتی، گواهی می گرفتی که 2 ماه اینجا کارکردهای. ما از موسسه محل درسمان برای نهاوند نامه گرفتیم مخابرات کارآموزی را شروع کردیم.
در این رفت و آمدها و جلسات به مسجد، میرفتیم و میآمدیم مسجد، و دوستان و رفقا و بحث سیاسی ادامه داشت. یکی از این بچهها، که اسمش مصطفی قیاسی بود، خدا رحمتش کند آدم بسیار صادقی بود. من در مخابرات نهاوند کارآموز که بودم، یک تلگراف شوخی قلابی به اسم مصطفی قیاسی درست کردم، نوشتم آقای مصطفی قیاسی شما فردا جهت پارهای مذاکرات ساعت 8 صبح به آگاهی نهاوند تشریف بیاورید. تلگراف را نوشتم و در پاکت تلگراف گذاشتیم و به مسجد امامزاده رفتیم، ببخشید مسجد جامع که یک مسجد قدیمی در نهاوند است. نماز را آن جا میخواندند.
بچهها نماز را در محل امامزاده میخواندند، در امامزاده شاهزاده محمد یا توی مسجد جامع. نزدیک هم بودند. آشیخ جلیل هم پیش نماز اینها بود و او یک خوردهای سرش بوی قورمه سبزی میداد. (یعنی سیاسی بود) من یادمه یک بار در دبیرستان یک کارتی به ما دادند که عضو یک انجمن شاهنشاهی بشویم، نمیدانم جمعیت چی بود که دستگاه درست کرده بود. آوردم پیش ایشان گفتیم حاج آقا برویم عضو بشویم؟ نگاه کرد و گفت: خودتان میدانید من صلاح نمیدانم. چون میدانست این کشاندن ما به سمت رژیم است.
این آدم هم بعدا، بعد انقلاب خیلی سختی کشید و الان هم زنده است و من هم سعادت ندارم بروم زیارتش کنم. روحانی است و الان از نظر مالی وضعیت خوبی ندارد پستی و مقامی نگرفته و اهل این حرفها نیست. زاهدتر از این چیزهاست، به خیلی آدمها بعد انقلاب کمک میکرد و خودش هم کار میکرد. یعنی در آمدش از محل فرش فروشی بود. خودش کار میکرد میخرید و میفروخت. در میآمد زندگیاش اینجور تامین میشد. خیلی هم کمک میکرد. آدمهای بیچاره و فقیر و این کمکها باعث شد بنده خدا بعد انقلاب هم ور شکسته شود، بعد آمد تهران. بسیار آدم محترمی است کاش قدرش دیده میشد، چون در آن شرایط و برای بچهها یک محوری بود که در مسجد نماز میخواند و بعد مورد بیمهری قرار گرفت. حالا 30 -40 سال گذشته و ماها دیگر الان جایگاهی نباید داشته باشیم. علیایحال عرض میکردم که در مسجد میخواستیم نماز بخوانیم من تلگراف قلابی را با خودم آوردم، دادم یکی از این بچهها به اسم احمد رضا چگینی که هیکلش خیلی کوچک بود و گفتم که بروید به آن آقا یعنی به مصطفی قیاسی بدهید و این رفت داد به او و من نگاه میکردم، او خواند و رفت تو فکر گذاشت تو جیبش و بعد از نماز به من گفت فلانی بیا کارت دارم. گفتم چی کار داری؟ گفت بیا برویم تو این کوچهها با هم صحبت کنیم. رفتیم توی کوچه پس کوچهها و تلگراف را از جیبش در آورد و گفت این برای من آمده. چی کار کنم و فردا باید بروم اداره آگاهی. گفتم که والا مصطفی جان بیا برویم خانه تان هرچی کتاب داری، همه را بده من ببرم و ما رفتیم یک چمدان بزرگ پر از کتابهای دکتر شریعتی و رساله امام و 2-3 تا کتاب امام که آن موقع بود، کتاب ولایت فقیه و اینها را، همه را کرد توی یک چمدانی و ما کشان کشان این را برداشتیم بردیم. آقاجان ساعت 12 شب اون شب ریختند خانه مصطفی و او را گرفتند و یک ورق کاغذ به دست نیاوردند. یعنی کتاب و همه چیزها را من برده بودم، این یک شوخی بود ولی باعث خیر شد. حضور مبارکتان عارضیم که حالا راجع به این قضیه و این اتفاقاتی که میافتد یک روحانی بود در نهاوند، و روحانی بزرگواری بود، او روحانیون دیگر را دعوت میکرد میآمدند نهاوند و به مناسبتهای مختلف، صحبت میکردند. یکبار یک روحانی را دعوت کرده بود این اصلا بحث سیاسی نمیکرد و من با یکی از دوستان آمدیم یک نامه نوشتیم و به این گفتیم تو باید بحث سیاسی بکنی. برای مثال تو مطالبی که برای مردم مفید است مطرح کن. مطالب شما اصلا مفید نیست. این نامه را به آدم کوتاه قد و ریز اندامی به نام احمدرضا چگینی سپردم و به وی گفتیم یاداشت را به حاج آقا بدهد. یادداشت به دست حاج آقا رسید و او آنرا به رئیس آگاهی شهربانی که در جلسه حضور داشت داد. او پرسد که چه کسی نامه را داده به حاج آقا؟ رئیس آگاهی نیز دست احمدرضا را گرفت ولی چون کوتاه قد بود به قیافهاش نمیآمد که این نامهی او باشد. او را بازخواست کردند گفت این را 2 نفر به من دادند گفت چه کسانی؟ گفت 2 نفر من نمیدانم و حالا ماجرا را بعدا برای ما تعریف کرد. در آن زمان ما از دور میدیدیم ولی بعدا گفت این حرفها را از من پرسیده که چه کسی بوده و من گفتم نمیشناسم. ما به خیابان رفتیم، مامور شهربانی و رئیس آگاهی پسر را سوار پشت موتور میکند و میگوید برویم بگردیم در خیابان این 2 نفر را هر کجا دیدی به من نشان بده تا من بگیرمشان. ناگاه مشاهده کردم که رئیس آگاهی و احمد رضائی پشت موتورش دو نفری آمدند از جلوی ما رد شدند و احمدرضا نگاه ما کرد و خندید و رفتند. در این شرایط او را بردند به آگاهی. چندین بار به ساواک همدان، او و پدرش را تحت فشار و تهدید قرار میدهند تنها به خاطر سن کمش او را نگه نمیداشتند. تا آنجا گفتم که گروه ابوذر به خوبی فعالیتش را انجام میداد و آن شب هم به قم آمده بودند و هدف آنها دنبال خلع سلاح بود و ناگهانی درگیر میشوند که در نهایت دستگیر شدند. عباد خدارحمی مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و زخمی و دستگیر میشوند بعد از آن شب، ساواک طی یک هجوم به نهاوند حدودا 53-52 نفر را دستگیر کرد و جو بسیار خفقان و وحشتناکی را در شهر ایجاد کرد از ساواک تهران به نهاوند آمده بودند و ظرف 2-3 شب به خانههای مردم حمله کردند و در نهایت گروه ابوذر دستگیر شدند. اعضایش و هوادارانش و افرادی که در نهاوند بودند، مدتی بود که من رسما در تهران زندگی میکردم، هر چند رفت و آمد داشتم ولی حضور زیاد و چشمگیری در نهاوند نداشتم و اعترافی روی من نشده بود. گرچه موقع دستگیری گروه ابوذر نهاوند بودم و ماشاءالله سیف جریان اسلحه مذکور و ماموری که با هم شناسایی کرده بودیم لو نداده بود. دستگیری آنها برای ما خیلی ناراحت کننده بود و 2-3 ماهی حالت بهت زده داشتیم. مردم و خانوادهها همه بسیار غمگین بودند. بعد از این موضوع کمتر من در نهاوند آفتابی میشدم و قضایا اینطوری ادامه داشت، من تهران در مخابرات درس میخواندم 2 ماهی که گذشت به این فکر افتادیم که بایستی کاری کنیم و با سازماندهی، تشکیلاتی ایجاد کنیم و اینطور نمیشود. تا بهمن ماه همین طور گذشت و ما ناراحت بودیم و فکر و ذکرمان مشغول بود. دوستان دیگری هم بودند که در این خط بودند و دستگیر نشده بودند و یا اینقدر نمودی نداشتند، افرادی که هم فکر ما باشند بودند که دستگیر نشده بودند. من دوستی در تهران به اسم جلال قربانی پیدا کردم. جلال قربانی را ماشاءالله سیف به من معرفی کرده بود. به من این آدرس را داد و گفت او پسر خوبی است، در تهران با او اشنا شو و با هم آشنا شدیم البته وقتی آشنا شدیم. این قرار را گذاشتیم که اگر روزی دستگیر شدیم و از ما پرسیدند چه طوری با هم آشنا شدید؟ اسم ماشاءالله را نیاوریم. فکر نمیکردیم که ماشاءالله قبل از ما دستگیر شود. اسم ماشاءالله را نیاوردیم. گفتیم ما در راه تهران در ماشین هم صندلی بودیم و با هم آشنا شدیم. در 30 بهمن خبر شهادت 6 تن از اعضای گروه در روزنامهها چاپ شد. در 30 بهمن 52 این عزیزان را در چیتگر به جوخه اعدام سپردند. کسانی که با آنها هم بند بودند خیلی از آنها در زندان خاطرات خوبی را تعریف میکنند. روح بلند آنها. تزکیه نفس عمیق آنها، آن خداپرستی قلبی آنها، واقعا هنوز که هنوز است زبانزد کسانی است که همزمان با آنها در زندان بودند هرکسی با هر طرز فکری آنها را تحسین میکنند و به آنها احترام میگذارند. به رفتار و منش و کردار اینها. بعد از اعدام که افراد را از سلول عمومی به دادگاه و پس از قرائت رای تجدید نظر که برای آنها محکومیت به اعدام بود به سلول انفرادی میبردند. آنها دست در دست گردن یکدیگر میاندازند و از ته بند زندان قصر سرود میخوانند و آواز میخوانند که « ای رفقا سوی خدا میرویم» آوازی را با این معنا و مفهوم میخواندند. برای خداحافظی میخوانند و بعد به زیر 8 و از آن جا هم ( زیر 8 محلی بود که بندها به هم متصل میشدند) به انفرادی میبردند و آنگاه برای اعدام آماده میکردند در سحرگاه 30 بهمن 52 این عزیزان در حالی که در سنین 18 سال 19 سال بودند و بزرگترین آنها عباد بود که فکر میکنم 22 سال داشت، اعدام شدند و به درجه رفیعه شهادت نائل آمدند. خبر شهادت 6 تن شهدای گروه ابوذر در روزنامه ها پخش شد که 6 خرابکار تیر باران شدند خبر برای ما سنگین و دردناک بود و 30 بهمن با 2-3 نفر از رفقا که محمد ساکی بود و کریم حالا یادم میآید کریم بود و 2-3 نفر دیگر ما شب آمدیم توی مسجد، گفتیم که امشب مسجد برای آنها ختم میگیریم، ولی نمیشد، اعدام شده بودند، اسم نماز جماعت آن شب را ختم برای آنها گذاشتیم و به تمام رفقایی که میشناختیم آدم سیاسی هم فکرمان هستند اطلاع دادیم و آمدند مقداری خرما خریده بودم، بچهها پخش کردند در این موقع که این را پخش میکردند، محمد ساکی هم که با یکی از رفقا بود شعری را خواند، الان یادم نیست خودش میداند و در خاطرات خودش گفته شعری را خواندند و همه فهمیدند که ما این حرکت را برای آن شهدا انجام دادیم. برای شب بعدش، من حدود 20 نفری از بچه ها را دعوت کردم که شب بیاید منزل ما و آنها آمدند. مختصری به عنوان شام یادم نیست یا نان و پنیر و خیاری، چیزی به این شکل به این عنوان تهیه کردیم و شمع و اینها گرفته بودیم. در آنجا بچه ها آمدند و حرف میزدند و گریه میکردند، از این شهدا خاطره میگفتند و شمع را روشن کرده بودیم و یک محفل شام غریبان خیلی خصوصی و خودمانی بالاخره محفلی جمعی شد و دوستان کسانی بودند که به طریقی نسبت به این بچه ها سمپاتی داشتند و در جلسات مذهبی شرکت می کردند و در رده های اون ورتر بودند که دیگر دستگیر نشده بودند. ضمن اینکه عضو گروه ابوذر که 9 نفر سازمان یافته بود، اینها نبودند. آن شب گذشت و ما با 2-3 تا از این بچه ها بیشتر دنبال این بودیم که بالاخره باید کاری کرد. نباید نشست؛ اینها را اعدام کردند و ما می خواهیم آرام بگیریم و بنشینیم؟ نمیشود و حال ما آرام نمی گرفت.
سال 52 بود و اسفندماه، با این دوسه نفر یک اعلامیه بدهیم و یک اعلامیه نوشتیم و50-60 تا از روی آن نوشتیم. دوسه تا کاربن میگذاشتیم و مینوشتیم و دست نویس بود. حدود 50-60 تا نسخه از این را تهیه کردیم و ضمن اعلام شهادت آن بچهها در مورد وضع مملکت نیز صحبت شده بود. اعلامیه هم متناش فکر میکنم در کتاب «نهاوند در انقلاب» حسین زرینی هست. ایشان که تحقیق کرده بود و به دست آورده بود. اینها را بعد از انقلاب نوشته بودند ابتدا آیه قرآن و بعد راجع به مبارزه و بعد شهادت این 6 تن و اینکه این رژیم فکر میکند که با شهادت این 6 تن مبارزه تمام شده و ما شکست خوردیم و دیگر دست از مبارزه کشیدهایم ما انتقام خون برادرانمان را از این رژیم میگیریم. نوشتیم و این را شب بردیم، سرمای سختی در اسفند ماه نهاوند بود، آنها را سر مسیر در جاهای حساس شهر چسباندیم و با سریش روی دیوارها، جلوی دبیرستانها، حتی بر سر در شهربانی چسباندیم. و بیشتر جلوی مساجد، جلوی دبیرستانها و این طور جاها. فردا صبح پاشدیم راه افتادیم ببینیم عکسالعمل ها چیست. میدیدیم هرجا یک عدد اعلامیه هست، یک عدهای ریختهاند و با ولع این اعلامیه را میخوانند. این خیلی برای ساواک و رژیم مساله بود که چه طور شد؟ ما اعدام کردیم این کارها را کردیم نتیجه چه شد و خلاصه به عبارتی میتوان گفت این آغاز کار گروه ابوذر 2 بود که ادامه گروه ابوذر 1 بود. یعنی ما تکلیف خود میدانستیم که تفنگ این برادرانمان را، پرچم این برادرانی که در راه خدا این پرچم از دستشان افتاده بود و روزها و ماهها همنشین بودیم و همه وجود اینها را درک میکردیم، حالا امروز دیگر تکلیف ماست که باید پرچم اینها را برداریم. فکر میکنم که این اعلامیه سیاسی تحت عنوان گروه ابوذر بود.
با جلال قربانی و 2- سه نفر و یک نفر به اسم محمد شیخی ( محمد شیخی در این موسسه آموزش مخابرات دانشجوی مهندسی مخابرات بود) در یک محل درس میخواندیم. من با او آشنا شده بودم، در این مدرسه یک کتابخانه تشکیل شده بود که بچهها راه انداخته بودند. با دوستان یک نمازخانه درست کرده بودیم یکی از اتاقها را نمازخانه کرده بودیم. در موسسه آموزش مخابرات، آموزش عالی، یک قفسه گذاشته بودیم و تعداد قابل توجهی کتاب قرار داده بودیم، آن جا شده بود محل بچههای مسلمان و مذهبی که میآمدند، کتاب میگرفتند و ما به نوبت پشت آن کتابخانه میایستادیم و کتاب به امانت دست دانشجوها که میآمدند می دادیم.
خوب کمکم این جور جاها توی آن رژیم پهلوی، جلب توجه میکرد، آدمهایی که در نمازخانه میرفتند و میآمدند. به هر حال در آن تشکیلات تفکر اسلامی جلب توجه میکرد آنجا ما با محمد شیخی آشنا شدیم. در آن کتابخانه و موسسه آموزش مخابرات. وی دانشجوی مهندسی مخابرات بود. بعد با کریم امان آشنا شدیم که او هم دانشجوی مهندسی مخابرات بود و آقای دیگری هم آنجا بود که اسمش یادم نیست. 6 ماه آن را گرفتند در زندان بود بعدا با وی هم به اصطلاح آشنا شدیم. آقای محمدحسین شریفی بود که بعدا یک دوره نماینده مجلس شد و بعد هم معاون وزیر مخابرات و پست و تلگراف و تلفن بعد از انقلاب بود و افراد دیگر هم بودند. آن نمازخانه در مدرسه مخابرات را ما اداره میکردیم با آنها رفیق شده بودیم و گاه بحث سیاسی میکردیم.کتاب و اینها را از این جهت گفتم که نحوه آشنایی با محمد شیخی را بیان کنم. بالاخره با محمد شیخی بحث گروه ابوذر این بچهها را باز کرده بودیم و همینطور با جلال قربانی که او هم نهاوندی بود و با هم خیلی رفیق شده بودیم. بعد از معرفی جلال به من، وسیله ماشاءالله سیف ما با جلال قربانی خیلی رفیق شده بودیم البته در ساواک نحوه آشنائی را جور دیگری که قرار گذاشته بودیم گفتیم . آن اعلامیهای که درنهاوند دادیم و بعد از شهادت بچه ها و همین طور آدمهایی که با آنها در ارتباط بودیم مثل کریم کاظمی، اطلاعیه که دادیم محمد ساکی و احمدرضا چگینی و تعدادی هستندحدود بیست نفر که خوشبختانه در زیر شکنجه ها لو نرفتندسمپات من بودند که اسامیاشان مفصل در کتاب نهاوند در انقلاب آمده که برای نشست بعدی اسامی را مینویسم که بگویم. برای اینکه ثبت و ضبط شود اسامی را خواهم گفت و مفصلتر با اینها در ارتباط بودیم.
برای شهادت آن بچهها در چهلم آنها اطلاعیه دادیم. نمیدانم شاید در همان چند روز اول بود دقیقا یادم نیست. اما این اطلاعیه را من بردم در قم هم پخش کردم. در قم یک طلبه نهاوندی بنام آقای شفیعی که بعد از انقلاب معاون وزیر اطلاعات شدبخاطر پخش این اعلامیهها با من درگیر شد و میگفت تو رساله خمینی را میآوری و این اعلامیهها را میآورد اینجا و طلبهها را منحرف میکنی. آقای شفیعی بعد از انقلاب معاون وزیر شد. بعد توی تهران پخش کردم چون من آن موقع در تهران درس میخواندم در تهران هم پخش کردم و اون زمان رادیوهایی بود که بر علیه حکومت ایران صحبت میکردند. فکر میکنم در عراق بودند یا هرجای دیگر، که یکی رادیوی میهن پرستان بود و من الان هم اسمش را یادم نیست یکی 2 تا از این رادیوها را که دقیقا یادم است که این اعلامیه ما را به دست آوردند و چندین نوبت خواندند. چون ما در این اعلامیه گفته بودیم که مبارزه ادامه دارد و ما پرچم اینها را بر میداریم. در این گذر زمان، با جلال و محمدشیخی به فکر سازماندهی افتادیم از دوستانی که داشتیم، کس دیگری بود که روحانی و طلبه بود و آقایی به اسم تقی زشتی که در قم درس میخواند و من هم به قم میرفتم و به قم که میرفتم مثلا حجره این بیشتر میرفتم. سر میزدم و خانه او بیشتر میرفتم با این تقی زشتی هم خیلی رفیق شده بودیم درباره مسائل سیاسی خیلی با هم بحث میکردیم. به غیر تقی زشتی و طلبه دیگری بود به اسم آقای گیوی، که همان موقع ما با او عقد اخوت خواندیم خیلی مرد محترم و بزرگواری است. الان هم الحمدالله هستند با ایشان هم بحث سیاسی داشتیم و منزل ایشان میرفتیم آن موقع قم رفتنمان بیشتر برای پخش اعلامیه و گاهی وقتها رساله امام میبردیم و میآمدیم یاکتابی میآوردیم مثلا در حوزه توزیع میکردیم. از این میگرفتیم به آن میدادیم. از این کارها میکردیم که به قم میرفتیم والا کاری نداشتیم. قم که میرفتیم محلمان یا خانه آقای گیوی بود یا حجرهای میرفتیم یا حجره تقی زشتی یا منزل آقای یونسی که چند صباحی وزیر اطلاعات بود میرفتیم. ایشان متاهل بود ما مجرد بودیم و حالیمان نبود یکدفعه ساعت 2 نصف شب میرفتیم تق تق در میزدیم به خانه این بنده خدا میرفتیم البته با ایشان هم بحث سیاسی داشتیم و حتی به ایشان میگفتیم جایی اگر دستت میرسه ما را در رابطه با مبارزان فلسطینی و اینها معرفی کن دنبال یک راههایی بودیم برای اینکه به فلسطین یا جایی دیگر رفته و آموزش چریکی ببینیم. این بحثها را داشتیم تا اینکه با این 2 -3 نفر مطرح کردیم که ما کمکم به فکر احیای دوباره گروه ابوذر افتادیم. با همدیگر بحث میکردیم و بررسی و مطالعه داشتیم. ضعفهای گروه ابوذر را درآوردیم، علت دستگیریاشان را کاملاً بررسی میکردیم واینکه بالاخره مشکلات کجا بود، چرا اینها دستگیر شدند. مفصل یک مدتی روی این قضایا با هم دیگر بحث و بررسی وگفتگو و تبادل نظر داشتیم تا به این نتیجه رسیدیم که ما گروه ابوذر را احیا کنیم و دوباره فعالیت امان را رسما آغاز کنیم.
بعد از این تصمیم گیری که فکر میکنم من، جلال و محمد شیخی این تصمیم را گرفتیم که گروه ابوذر را پایه گذاری کنیم، یعنی مجددا شروع به فعالیت کنیم و مجددا مبارزه آن بچهها را ادامه بدهیم. بعد اینکه به این نتیجه رسیدیم و ضعفهای اون گروه اول را مطالعه کردیم. دیدیم که در ابتدا ما باید یک سری برنامههای خودسازی که آنها داشتند را بیاوریم در سرلوحه کارهایمان قرار دهیم. به دلیل اینکه رژیم روی نهاوند حساس شده بود و این بچههای مثلا محمد شیخی هم نهاوندی نبود و من در تهران درس میخواندم. رژیم هم روی نهاوند حساس شده بود حتی در نهاوند اداره ساواک ایجاد کرده بود.
ما به این نتیجه رسیدیم که مرکزیت گروه را از نهاوند بیرون بیاوریم و در تهران مرکز گروه را قرار بدهیم و این کار را هم کردیم و مرکز گروه را در تهران قرار دادیم. برنامهریزی کردیم و علیرغم اینکه ما 3 نفر همدیگر را میشناختیم. گفتیم برعکس آن گروه و بچههایی که شهید شدند ارتباطشان با هم راحت بود، ما بیایم یک ارتباط پیچیدهای را برای اعضای جدیدی که میگیریم تعریف کنیم که اگر یک نفر لو رفت برای همه گروه خطر ایجاد نشود و از آن حالت هیئتی در بیایم. در اصل گروه ابوذر 2 الان شکل پیدا کرده بود 2 جبهه داشت یک جبههاش ما بودیم 3 نفر که هسته مرکزی گروه را تشکیل داده بودیم و داشتیم میرفتیم به سمت سازماندهی، یک گروه، طرف دیگر جبههاش کسان دیگری بودند که نمیدانستند برای عضویت گروه ابوذر آماده میشوند. با ما در ارتباط نزدیک بودند، روی آنها کار میکردیم و در ارتباط سازمان یافته با ما بودند. برای آنها جلسات مرتب داشتیم و در آموزش چیزهایی که در اعلامیهها، جزوات چریکی و این جور چیزها گیر میآوردیم برای آنها تشریح میکردیم به عبارتی عضو گروه ابوذر بودند که خودشان نمیدانستند اینها تعداشان زیاد بودحدود بیست نفر که من حالا اسامی اینها را بیان میکنم و در کتاب حسین زرینی « نهاوند در انقلاب» اسامی اینها نوشته شده اینها عضو گروه ابوذر بودند و میدانستند جزوه چریکی میخوانند و تعلیمات آموزش چریکی که ما خودمان از طریق این جزوات به دست میآوردیم به آنها منتقل میکردیم، اینها مبارزه میکردند اما چیزی به نام گروه ابوذر را شاید حدس میزدند که ما این تشکیلات را اداره کردیم ولی رسما اینها را بهشان نگفته بودیم که شما عضو گروه ابوذر هستید یا برایشان جایگاه تعریف کنیم. در این فاصله گروه ابوذر به این شکل که ما بخواهیم سازماندهی کردیم. مجددا تشکیلات گروه ابوذر را در تهران فعال کردیم، نمیتوانستیم آرام بگیریم. در هنرستان مخابرات درس میخواندم به خیلی از سخنرانیهایی که در تهران بود میرفتم در سخنرانیهایی که فخرالدین حجازی داشت شرکت میکردم. شبانه در دبیرستان مروی و روزانه در هنرستان درس میخواندم، بعد از آن هم میرفتم سخنرانیهای آدمهایی که یک مقدار حساس بودند را، ضبط میکردم، تا صبح در منزل اینها را روی کاغذ پیاده میکردم و جالب این است که صاحبخانه نمیگذاشت ما زیاد بیدار بمانیم پتوی سربازی را کاربن چسبانده بودیم که نور بیرون نرود یک اتاق داشتیم که در آن زندگی میکردیم در تهران طرف زندان قصر بود.
آخر شبها سخنرانی را میآوردیم پیاده میکردیم، بعد این سخنرانی پیاده شده را به نهاوند میبردیم برای دوستان، بچهها و کسانی که میخواستیم عضوگیری کنیم یا داشتیم روی آنها کار میکردیم میدادیم و یا اینکه توی کتابخانه موسسه مخابرات و جاهای دیگر اینها را پخش میکردیم یا دست به دست دوستان میدادیم که بخوانند سخنرانیها را ما میرفتیم و مطالب را در میآوردیم.
در ادامه مباحث قبل به این جا رسیدیم که اولین جلسه را بعد از شهدای گروه ابوذر ما در نهاوند گذاشتیم با تعدادی از جوانها که به نظرم میرسه اسم یک چند تا از آنها را بگویم بد نباشد پورا گل، ولی سعیدی، احمدرضا چگینی، نعمت کرمی، بهزاد افصحی، حمید یعقوبی نه اون حمید یعقوبی که با گروه اول دستگیر شده بود یک حمید یعقوبی دیگری، کریم کاظمی، عبدالرضا ناصری، محمد ساکی، داریوش سیف، اسد سیفالله اسکندر ساسانی، ساجعلی ساکی و تعدادی که من توانستم پیدا کنم. جلسهای برقرار شد و یاد آن شهدا گرامی داشته شد و کمکم زمینه برای ادامه گروه فراهم آمد با دوستان جسته و گریخته صحبتهای پراکندهای داشتیم و من به طور جد مصمم بودم بر ادامه راه شهدای گروه ابوذر و دیگر به هیچ موضوع دیگری هم نمیاندیشیدم یعنی راه دیگری جز آن مشی که آنها انتخاب کرده بودند به ذهنم نمیرسید. برای درس خواندن به تهران آمده بودم و در تهران هم در محلی که تحصیل میکردیم یک کتابخانه انجمن اسلامی درست کرده بودیم و یک کارهای این چنانی میکردیم و گاهی وقتها تظاهراتی تحت عنوان مسائل صنفی راه میانداختیم. در محل مدرسه مخابرات، در نمازخانهای که ترتیب داده شده بود، دوستانی را پیدا کرده بودیم، ساواک آن نمازخانه را بعد از مدتی فعالیت بست. که یکی از آن آقای محمدشیخی و آقای کریمامان بود و کم کم با این رفقا سر صحبت را باز کرده بودیم و به طور طبیعی با دوستان هم بحث سیاسی میکردیم و چند نفر دیگر بودند. بعد از آشنایی با جلال قربانی با رفقای ایشان که چند نفر بودند آشنا شدیم آنها در یک محلهای طرف سرچشمه خانهای داشتند ما به خانه آنها رفت و آمد میکردیم. من الان اسمشان خیلی یادم نیست ولی یک آقای یوسفی نام بود که پدرش شیخ نهاوندی بود. آنجا با او آشنا شدیم و دوسه نفر صاحبخانه آنها یک پسری داشت که با او هم کم کم بحث سیاسی را شروع کرده بودیم و در خانواده آنها هم و چند تا همسایه که در آن حیاط بودند بحث شروع شد. آن موقعها در یک حیاط بزرگ چند تا همسایه با هم زندگی میکردند. کمکم در جوانهای آن جا ما بحث سیاسی را باز کرده بودیم. در نهاوند هم یک جبهه داشتیم دوستانی بودند که اسم یک تعدادی از آنها را آوردیم. به اینها میآمدیم، سر میزدیم میرفتیم جبههای با آنها داشتیم و کمکم اینها بیشتر یک مدت سمپاتهای اصلی خودمان قرار داده بودیم و با داشتیم کار میکردیم. چون سنشان از ما دوسه سال کوچکتر بود، و بعضی که هم سن و یا بزرگتر از ما بودند، ولی با آنها کار میکردیم که اینها در آتیه کمکم گروه که تشکیل میشد، آنها را بیاریم و یکسری آموزشهایی که خودمان دیدیم انتقالی میدادیم. بالاخره در جبهههای مختلف ما تلاش میکردیم. در طرف دیگر هم کتابخانه ای سرپامنار توی آن خیابان که عمود به پامنار است، سرچشمه و آن جاها کتابخانه آقای مصطفوی بود. ما به آنجا رفتیم و بالاخره با بچههای آنها کمکم آشنا شدیم و یکسری جلساتی در خیابان خراسان بود، جلسات هیئت در خیابان خراسان بود، ما در آن جلسات هم کمکم رفت و آمد پیدا کردیم. در همین حال غلام رضا پورگل که آن موقع قبل از انقلاب رفیق ما بود، جزو آن بچههایی بود که ما با آنها ارتباط داشتیم. در تهران فامیلی داشت که طرف خیابان خراسان ساکن بود، غیر از آن هیئت که آنجا میرفتیم و او هم آمده بود فامیلاشان بچههای محله را جمع کرده بود و آنجا قرآن با بچههای آن محله میخواندیم و آن جا کلاسی دایر کرده بودیم و البته خیلی هم به این مسائل وارد نبودم. در حد معمولی خوانده بودیم و هیئت میرفتیم از بچگی تجوید و اینها بلد بودیم آنجا این کارها را میکردیم. تجویدی میگفتیم و گاه به مسائل سیاسی میکشاندیم و این جلسه توی منزل فامیل آقای پورگل که بعد از یک مدتی این جلسه تداوم پیدا کرد، تشکیل میشد فکر میکنم خانوادهای بچهها یک خورده نسبت به مباحث این جلسه و آن جلسه حساس شده بودند و آن را تعطیلاش کردند. اما آنجا ( جلسهای که توی خیابان خراسان بود) من الان خیلی به ذهنم فشار میآوردم که این قضایا را بخاطر آورم. من در آن جلسه یک دو هفتهای یک بار صحبت میکردم، میرفتم مطالعه میکردم جلسهی خوبی بود. جوانها میآمدند شرکت میکردند و تقریبا یک حالت خوبی داشت، یعنی هیئتی بود در سبک و سیاق نوعی جمع میشدند بلند گو گذاشتند و یک نفر، 2 نفر و یا 3 نفر صحبت میکردند. بالاخره به آن برنامهای که در جریان آن برنامه و برنامه ریزاناش داشتند تدوین میکردند میآمدند صحبت میکردند. و من یکی از کسانی بودم که برای جوانها صحبت میکردم چون سن و سالم کم بود جوان بودم غیر از روحانیانی که صحبت میکردند. برنامه من یکی گیرایی خاصی برای جوانها داشت. چون هم سن و سال بودیم و آنجا بحثهای مختلف را که من قبلا از کتابها مطالعه کردهام عنوان میکردم یکبار در یکی از آن جلسات یک روحانی وسط جمعیت به حرفهای من اعتراض کرد و یک حرفهایی بین ما ردوبدل شد و یک درگیریهایی ایجاد شد البته آن شب حرفهای من هم خیلی تند بود و کمی هم بیحساب ولی آن جلسات هم کمابیش به قوت خودش بود در محلی که درس میخواندیم وآن بچههایی که در ارتباط بودیم به طور جدی فکر سازماندهی گروه را کردیم و اعلامیه اول را دادیم. اعلامیه شماره 1 و 2 را دادیم که اعلامیههای شماره یک الان در کتاب « نهاوند در انقلاب» ثبت است. خود اعلامیهها را اینها پیدا کردند. آن جا ثبت کردند. که اولیاش با آیه واذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا نحن مصلحون با این شروع میشد اطلاعیه شماره 2 ما که با اذاجاءنصرالله والفتح و رایتالناس یدخلون فی دین الله افواجا با این شروع شده بود این اطلاعیهها را در فواصل زمانی میدادیم و اعلام میکردیم که ما فعالیت میکنیم. گروه سازمان یافته و به اصطلاح برقرار است. کارهای گروه و ما تفنگ دست دوستانمان را که شهید شدند و پرچمی که در دستشان بود. این به زمین نیفتاده و ما آن را بلند کردیم، فعالیت میکنیم. این اعلامیه ها را ما در تهران، نهاوند، قم و گاه در شهرهای دیگر میبردیم، پخش میکردیم. در قم مرتبا میرفتیم و میآمدیم و آنجا مقر ما منزل آقای یونسی بود. شبها ساعت دو بعد از نصف شب میرفتیم منزل ایشان. بنده خدا متاهل بودند ما مجرد بودیم و حالیمان نبود برای این بنده خدا ممکنه خطراتی داشته باشد. ما اعلامیههایمان را پخش میکردیم، و شب خراب میشدیم منزل ایشان و فردا به دنبال کارمان میرفتیم. اما مقرمان منزل ایشان بود و قم گاهی وقتها برای اعلامیه میرفتیم، گاه پای درس شهید قدوسی و گاه در مدارس مختلف میرفتیم. و رساله حضرت امام را میبردیم. این در آن ور از این کارها میکردیم، بیشتر قم میرفتم. احساس میکردیم ما میتوانیم در قم یک محلی را پیدا کنیم که از آن جا برای دیدن دوره چریکی در فلسطین آن طرفها برویم. بیشتر از آن طریق ما دست و پا میزدیم. برای دیدن دوره چریکی در خارج از کشور راهی پیدا کنیم. این تلاش را داشتیم، خودمان هم در تهران خیابان شهباز خانه تیمی گرفته بودیم. ما، کادر مرکزی گروه، یک خانه تیمی گرفته بودیم. آنجا در خانه خیابان شهباز جنوبی بیشتر جایگاه محلی تیمی مان بود و یک خانة دیگر با جلال قربانی در سه راه زندان داشتیم که آنجا هم یک مقرمان بود. تقریبا فعالیتهایمان را منسجم کرده بودیم، یعنی، گروه دارای یک هسته مرکزی شده بود و این هسته مرکزی سمپات داشت. آدمهایی را که روی آنها کار میکرد، داشت که تشکیلات را افزایش بدهد. ما یکی 2 بار آمدیم و رفتیم که ماشین پلی کپی آنجایی که من درس میخواندم شبانه برداریم که متاسفانه ناموفق بودیم و نتوانستیم، یعنی رفتیم چون کنارش پادگان بود، حفاظت شدید بود، ما موفق نشدیم آن دستگاه پلی کپی را برداریم، در نتیجه برای اطلاعیههایمان یک ماشین تحریر کرایه کردیم و 6-7 تا کاربن میگذاشتیم و با این ماشین تحریر تایپ میکردیم. این ماشین تحریر بعدا برایمان دردسر شد و باعث لو رفتن خیلی از مطالبمان شد. اطلاعیههایمان را با آن تکثیر یعنی تایپ میکردیم به نوبت 50-60 تا کافی بود چاپ میکردیم، تعدادی در قم، تعدادی در دانشگاههای تهران و اطراف پخش میکردیم. بالاخره انعکاس پیدا میکرد و این رادیوهایی که آن موقع بودند اینها قرائت میکردند اعلامیهها را به محض اینکه توزیع میشد، به دست این رادیوها میافتاد و قرائت میشد و به گوش کسانی که سرشان میجنبید و در مسائل سیاسی بودند، میرسید. من یادم هست آن موقع یکی 2 بار، موقعیت پیش آمد که ما با سازمان مجاهدین ارتباط پیدا کنیم و به آنها بپیوندیم و ما این کار را نکردیم. یعنی خواست خداوند بود که این کار را نکردیم. شاید آن صداقتی که توی بچه ها بود و حالا شاید من که نه ولی بقیه تقوایی که داشتند باعث شد که ما به سازمان مجاهدین نپیوندیم و نپیوستیم و خودمان مستقل انجام میدادیم. یک سری تمرینات را ما هم توی نهاوند، هم در تهران و هم با آن بچههایی که در نهاوند داشتیم انجام میدادیم. کوه میرفتیم، برنامه خودسازی داشتیم. روزه، شلاق زدن همدیگر، شکنجه شدن تمرینات، اینجوری بود. بعد این تمرینات را مخصوصا در تهران ما کشانده بودیم به این که میرفتیم در جایی با پلیس درگیر میشدیم. عمدا و فرار میکردیم نه درگیری که اگر دستگیر میشدیم حالت مبارزه داشته باشد و سیاسی که یک جنبههای سرقت داشته باشد و جنبههایی که اگر دستگیر میشدیم که اتفاق بدی نمیافتاد و مثلا یکبار جلال قربانی دستگیر شده بود. فکر کرده بودند وی قصد دزدی داشته است. چنین چیزهایی هم اتفاق میافتاد، یعنی برای اینکه بالاخره ترسمان ریخته شود، بتوانیم آمادگی بیشتری داشته باشیم، از این کارها انجام میدادیم و شبها بالای شهر میرفتیم، البته کاری را که واقعا انجام میدادیم این بود که بالای شهر ما از آدمهای متمول چیزهایی را میگرفتیم البته نه بازبان خوش و فرداش در جنوب شهر بین حلبی نشینها و میان مردم فقیر تقسیم میکردیم، این کار را انجام میدادیم. یعنی به عنوان اینکه اباذر میرفت و جلوی کاروان قریش را میگرفت و برای شعب ابی طالب چیزهایی را میآوردند. ما به تأسی از آن بزرگواران، از ثروتمندان میگرفتیم و بین فقرا توزیع میکردیم واین را یک عبادت برای خودمان تلقی میکردیم و هنوز اعتقاد داریم که این شاید کار درستی بود انجام میشد. اینکه کارهایی انجام میدادیم، مثل اینکه یک بار به سینما کسری حمله کردیم، شیشههایش را خورد کردیم و به علت اینکه سر درِ سینما کسری، یک فیلم مبتذل گذاشته بودند و یک عکس خیلی زشت را، آن بالا زده بودند. کارهای این چنانی میکردیم. آن شب در جلوی سینما کسری توانستیم در برویم و موتورمان روش نمیشد به هرحال مکافاتی شد، اما مشکلی پیش نیامد. یک بار هم یک مسالهای این چنینیبا پلیس پیش آمده بود و بعدا گفتند که به خانه یکی از سران ارتش حمله کردهاند در حالی که اینجوری نبود و ما نرفته بودیم حمله کنیم، اما در آن برنامههای درگیری با پلیس و اینها یک کنتاکت پیش آمد که در رفتیم و این انعکاس پیدا کرد که به خانه فلان تیمسار حمله مسلحانه شده وی کشته شده است. ولی این جوری نبود واقعا مطلب در آن حد نبود، کار خیلی کوچکی بود، ما بیشتر در مرحله خودسازی و آماده سازی بودیم و کارهایی که میکردیم در این حد بود. عملیات نبود عملیات مسلح بیشتر جنبه سازندگی داشت.
در مسجد جاوید آن موقع، شهید مفتح برنامه های خوبی داشتند و دیگران و بعضی از علما بودند، ما میرفتیم در آن برنامهها شرکت میکردیم، سخنرانیهای حساسی انجام میدادند. آدمهای معروفی مثل فخرالدین حجازی و امثال اینها میآمدند. این سخنرانیها را ضبط میکردیم، شب در خانه مینشستیم روی کاغذ پیاده میکردم. صبح مدرسه مخابرات درس میخواندم و بعد از ظهر شبانه درس میخواندم و شب این سخنرانیها را پیاده میکردیم روی کاغذ و پخش میکردیم و برای بچههای نهاوند میفرستادیم. در برنامههای مسجد جاوید هم این کارها را انجام میدادیم و مباحث را در میآوردیم. یک شب در مسجد جاوید اعلام کردند، سخنران آقای خامنهای است و بعد گفتند نمیتوانند سخنرانی کند که در آن شرایط یک همچین جمعیتی جمع شدند یعنی چه؟ امروز جمع شدن جمعیت برایمان عادی است. تصور کنید که جمع شدن جمعیت در آن موقع، در آن شب، این یک انعکاس بینالمللی داشت، یعنی انعکاسی داشت که به عنوان یک خبر ، در همه جا، در سراسر اخبار، محافل سیاسی دهان به دهان میگشت که آی فلان جا قرار بود سخنرانی شود، جمع شدند و اینگونه شد که نگذاشتند سخنرانی شود. و اصلا سخنرانی کردن مثل حالا نبود که بتوانیم حرف بزنیم و یعنی اینهایی که من عرض میکنم برای این که آزادی نبوده در این شرایط مردم ذهنیت ممکنه نداشته باشند یعنی واقعیت ندانند که خود اون کار، کار بزرگی در اون شرایط تلقی میشد و چه خطراتی را میتوانست آن کار داشته باشد یا کارهای مشابه دیگر آن موقع شرایط که شما به راحتی بتوانی هر حرفی را بزنی و هر برنامهای را اجرا کنی نبود، یکسری تمرینات نظامی داشتیم، اسلحه تهیه کرده بودیم برای گروه و گروه مسلح شده بود خانه تیمی. در یکی 2 جا داشتیم و برنامههای خودسازی از قبیل کوهنوردی به قوت خودش باقی بود، محکم انجام میشد. کمکم برنامهای آماده کردیم. یک آقایی که رئیس آگاهی شهربانی بود تصمیم به اعدامش گرفتیم که او را بکشیم. میخواستیم در یک شبی که منزل نبودند منزلش را آتش بزنیم، ایشان عاملی بود که تمام امور سیاسی شهر را کنترل میکرد. اطلاعات را حسابی جمع آوری میکرد و عنوان یک فرد مذهبی را داشت و البته بعدا بعد از انقلاب بچه هاش آدمهای خوبی شدند، اما به هر حال خودش این طور تشخیص داده بود که باید نوکری آن رژیم را بکند و منبع اطلاعات شود به هر کاری برای آن رژیم دست بزند و ما در مقابل بر علیه اش عملیاتی انجام دادیم. برای اینکه ماهزینههای گروه را تامین کنیم، کارگری میکردیم. در شمال شهر، جمعهها که تعطیل بودیم، کارگری میکردیم. جلال نقاش بود، کار میگرفت، ما میرفتیم با او کار نقاشی ساختمان میکردیم. برای اینکه برای فعالیتهایمان پول تهیه کنیم. موتور و دستگاه ضبط صوت تهیه و امکاناتی تهیه کرده بودیم و برای کارهامان کار میکردیم که بتوانیم گروه را اداره کنیم البته ضبط صوت را کمک مالی آقای سیفی پسر بزرگ حاج توکل که آدم علاقمندی بر مسائل سیاسی بود و مهم بود تهیه کرده بودیم. تا اینکه در سال 53 شاید اولین کار جان دارمان را میخواستیم انجام بدهیم البته تا آنوفت چند کار گوچک انجام داده بودیم .حرق ،تخریب ومواردی را انجام داده بودیم . آن آقایی که رئیس اطلاعات شهربانی نهاوند بود (آن موقع به نظرم در نهاوند هنوز ساواک افتتاح نشده بود) آن آقا را برنامهریزی کردیم که شب، من تقی زشتی و محمد شیخی قرار گذاشتیم در 26 بهمن 53 این آقا را اعدام انقلابی کنیم، اطلاعیه بدهیم و بیان کنیم که به مناسبت سالگرد شهادت آن 6 تن شهدا برای انتقام جویی از آنها این کار را کردهایم. به تهران آمدیم، وسایل مان را تهیه کردیم در ساک جاسازی کردیم، فکر کردیم اگر گریم کنیم تا نهاوند برویم ممکن است این گریم در اتوبوس جالب نیست ممکنه کسی بگوید بغل دستیام گریم شده و قیافهاش عادی نیست. ممکن است مشکوک بشوند و مشکل پیش بیاید در نتیجه آمدیم وسایل را در ساک جاسازی کردم و اسلحه را در زیر وسایل جاسازی کردیم و به قم و اراک و ملایر و در نهایت به نهاوند رسیدیم. ناگفته نماند چند روز قبل از امروز که ما قرار عملیات داشتیم، محمد شیخی را در تجمع دانشجوئی میدان ارگ دستگیر کرده بودند و برای این کار من و تقی زشتی ماندیم البته از قبل پور آگل سه چهار ماه شناسایی کرده بود دقیقا رفت و آمدها را زیرنظر گرفته بود و ما آمدیم که این کار را انجام بدهیم. مسیر را تکهتکه رفتیم قم، اراک ، ملایر از ملایربه نهاوند رفتیم. دور اولین میدان شهر پیاده شدیم و از خیابان جلوی پارک نهاوند که الان مصلی آن جا هست آمدیم. آن زمان آن طرف خیابان بیابان بود. ما میخواستیم که خارح از شهر گریم کنیم، در یک جای امنی توی تپه ها و آن پشتها بعد برگردیم کارمان را سر ساعت که قرار بود انجام بدهیم و بعد از کوه به ملایر برویم و از آن طرف برویم، که در این حین و بین، ماشین کلانتری آمد ما نمیدانستیم اینها از قبل ما را شناسایی کرده بودند یا اینکه اتفاقی افتاده بود ما نمیدانستیم. آنها از جلوی ما رد شدند و ما به خیال اینکه اصلا به ما مشکوک نشدهاند سرمان را پایین انداختیم و رفتیم. یکدفعه دور زدند و جلوی ما ایستادند و به طرف ما آمدند و ماهم اسلحه و وسایل گریم را در ساک جاسازی کرده بودیم یعنی هنوز آماده نشده بودیم برای اینکه کاری را انجام بدهیم شاید هم لازم بود اسلحه را آماده میکردیم نمیدانیم، اینها بالاخره اتفاقاتی است که ما در آن سنین و تجارب کم و آن وضعیت پیش آمد. آمدند و ساک ما را گرفتند به طور کامل ما را خلع سلاحمان کردند. آن جا ما بدون هیچ درگیری خیلی راحت دستگیر شدیم و ما را به کلانتری بردند و در کلانتری ساک را که خالی کردند و وسایل درآمد توی ساک یک کاغذی در آمد که اینها همه اشتباهاتی که ما مرتکب میشدیم بود و طبیعی بود به دلیل این اشتباهات ما به این راحتی قبل از اینکه بتوانیم کار سنگین تری انجام بدهیم دستگیر شدیم. شاید به خاطر تجارب و سن کم وسایل در آن ساک بود و آن ساک را باز کردند و از آن چیزهای مختلفی در آوردند و کاغذی را درآوردند که ما آن ماشین تحریر را اجاره کرده بودیم و ما غفلت کرده بودیم و این کاغذ را بیرون نگذاشته بودیم. آن موقع که ماشین را گرفته بودیم با این ساک رفته بودیم و آنرا آورده بودیم، این کاغذ توی حبیب ساک مانده بود، در نتیجه یادمان رفته بود این برگه را برداریم برگه مچاله شده و زیر وسایل رفته بود و این را که در آوردند خیلی مسائل روشن شد با آدرس خانه شهباز این را گرفته بودیم، چون ماشین تحریر در خانه شهباز در خانه تیمی مان بود آدرس خانه شهباز را به همین راحتی در آوردند بلافاصله با تهران تماس گرفته بودند و به خانه تیمی رفته بودند به ما گفتند خانه ای دارید و آدرس و فلان و تشکیلات که این چی هست و به هر حال معلوم بود خانهی تیمی است درونش وسایل ساخت بمب و مواد منفجره بود، چیزهایی که یک بخشیش را سرقت کرده بودیم ببریم توزیع کنیم، هنوز بین فقرا توزیع نکرده بودیم، بخشی از آنها آنجا بود و اصلا خانهای برای زندگی نبود. وارد میشدی معلوم بود که خانه تیمی است و به هر حال ما دستگیر شدیم. آن موقع ها کسی را که مسلح دستگیری میکردند با کسی که یکدانه اعلامیه از او میگرفتند خیلی فرق داشت. آن اعلامیهای را که میگرفتند شکنجه میکردند، یک هفته شکنجه نمیشدی، یک روز 4 تا کشیده، 100 تا شلاق میزدند و میگذاشتند مدتی بگذره این جوری بود و شما و در آن جا، زمانی را آرام آرام بگذرانی، اما وقتی که کسی را مسلح میگرفتند، هر آنچه که در نشان بود بر سر او پیاده میکردند میدانستند که اعضای گروه مسلح هستند قرارهایشان را میسوزانند و گرفتن اعتراف از اینها فوری هست. اگر ظرف 7-8 ساعت اول نگیرند ممکنه یکسری آدمها از دستشان برود به این خاطر، مسلح که میگرفتند دیگر ماندنت و در رفتنت از زیر آن شکنجهها، با خدا بود. تمام فشار را در هفته اول وارد میآوردند. واقعا اگر یک هفته، 10 روز از این شکنجهها میگذشت، شکنجهها کمکم سبک میشد تمام میشد، مگر اینکه باز اطلاعاتی به شکلی لو میرفت. دوباره زیر شکنجه میبردنت و اذیت میکردند و بالاخره روزهای اول گذشت تا اینکه ما را از پشت بند به داخل بند بردند و داخل بند که بودیم من توی سلول 1 بند 1 سلول طبقه همکف کمیته بودم و یک روز یک آقا را آوردند پیشم و من اسمش یادم نیست و اگر گفت مستعار بود. فکر میکنم مامور بود، آوردند که از من حرف بکشند، 5-4 روزی ولی پهلوی من بود، سالم بود زخمی نبود. حتی یک کشیده نخورده بود. البته میگفت من را برای اعلامیه گرفتند و زدند و فلان، اما کاملا معلوم بود، من فکر میکنم ماموری بود که لباس زندان پپوشیده بودند 4-5 روزی پیش ما انداختند که به دوستی از من حرف بکشد من این را نفهیدم البته به او حرفی نزدم که چیزی نگفته بودم و مثلا به این شکل نبود که او بخواهد چیزی از من فکر کند فلان مطلب را نگفتم بروم آنجا بگم و اینها به هدف اشان نرسیدند. آنها با آوردن آن فرد و بعد آن فرد را بردند و چیزی از آن فرد دستگیرشان نشد. از بودن آن فرد و حالا یادم نیست چند روز پیش من بوده بعد از آن خوب یک مدتی باز بودم در اون سلول تا من را به سلول شماره 20 که در آن سلول آقای خامنهای بودند بردند. یعنی من که اول به سلول رفتم البته بعد دیدیم از این همسلولیهایی که در آن سلول بودند، قضیه را جور دیگری نقل کردند و حالا ذهن من نیست. حالا یک خوردهای ممکنه مطالب را ناخواسته در ذهن یک شکلی پیدا کند اما من ذهنم این است که نگهبان آمد دم سلول من گفت بیا بیرون. من نمیتوانستم راه بروم روی زمین کشیده کشیده میرفتم و قادر نبودم که سرپا بلند شوم یعنی وضعیت جسمم این بود، که آش و لاش بود بدنم، خودم، بلیز روی سرم انداختم ، باید بلیز را روی سرت میانداختی کشان کشان من را بردند آن طرف راهرو در یک سلولی را باز کرد، من را توی آن سلول تاریک کردند. بعد چشمم عادت کرد، توی راهرو روشن بود، دیدم یک آقایی نشسته که ریش دارد آنموقع در زندان آنها بزور ریشها را میزدند آن موقع، آنجا فردی با ریش و من تعجب کردم. گفت خوب جوان اسمت چیست؟ گفتم اسم من علی حسینی است. گفت خوب اسم من هم علی حسینی است، من تعجب کردم آن گفت اسم من هم علی حسینی است. وقتی متوجه شد تعجب کردهام، بعد گفت خوب اسم کوچکت چیست؟ گفتم محمدرضا گفت من سیدعلی حسینی خامنهای هستم و بعد من یادم آمد آره 2 ماه یا 3 ماه پیش در مسجد جاوید این برنامه بود آمده بودند جوانها بودیم قرار بود ایشان سخنرانی نماید که ساواک نگذاشت و جوانها شعار ا... اکبر دادند بعد ساواک قول داد که فردا شب ایشان را بگذارند سخنرانی نماید. در آن سلول یک آقای دیگر را آوردند که من اسمش را نمیدانستم و یک ماه پیش در اینترنت دیدم که اسمش هوشنگ اسدی بود او را به سلول ما آوردند. یک آقای دیگر هم که بچه همدان بود آوردند اسمش ساسان بود. چهار نفری در یک سلول خیلی کوچک بودیم و البته اینها برای یک مدتی بود. من هفته پیش در سایتی در اینترنت دیدم این هوشنگ اسدی نوشته بود که من را به آن سلول بردند من این را نمیدانم، من توی ذهنم این بوده که من بودم او را آوردند و اینها مهم نیست در سلول هم با سلولهای بغل اطلاعاتمان را با مورس ردوبدل میکردیم. یعنی الفبا را 8 قسمت کرده بودیم 8 قسمت اول را هر دو ضربه یعنی یک قسمت و این یک قسمت 8 تای اول این یعنی 8 تای دوم، این یعنی 8 تای سوم این یعنی 8 تای 7 یعنی شما وقتی این را میزدی برای هر حرف الفبا یکدانه میزدی مثلا میخواستی بنویسی قطعش میکردی سلول بغلی میخواند شما میخواستی بنویسی قطعش میکردی آن سلول بغلی میخواند. شما میخواستی قسمت دوم الفبا بزنی قسمت دوم از دال شروع میشد یعنی قسمت دوم بعد (دذرز) تمام میشد اینجوری با هم دیگر حرف میزدیم و ارتباط برقرار میکردیم ما سلول به سلول این جوری اطلاعاتمان را رد و بدل میکردیم گاهی وقتها مورس خیلی خوب بودکه آن جا به کار میرفت. 4-8 تا 32 هر 8 حرف یا یک ضربه به هر قسمت با 2 ضربه در سلول این چنان گذشت. زمان کمیته گذشت. راجع به شکنجهها و انواعش که دیگر حرف فراوان گفته شده و خانمها در سلول 23 بودند آن نزدیکی تا از آن جا ما را به زندان قصر بردند. بیشتر حسینی من را شکنجه میکرد. یعنی حسینی خیلی زیاد شکنجه میکرد. اما خوب بودند خیلی بودند میزدند به انواع و اقسام من یک چیزی که زیر شکنجه یاد گرفتم یک بار وسط کتکها چیزی نگفتم یعنی داد نزدم و مثلا 30-40 تا که زدند ول کردم و دراز شدم و در حین شکنجه یک بارش اینجوری شد وسطهای ایام شکنجه بود بعد ول کردم اینها فکر کردند من بیهوش شدم و بعد یکی به یکی گفت بیهوش شده بازش کنید بازم کردند من یک چیز یاد گرفتم و آن هم این بود که 10 -15 تا که شلاق میخوردم و این در اصل خودم را میزدم به بیهوشی. بعد آنها 5-6 تای دیگر میزدند میدیدند من هیچ تکانی نمیخوردم فکر میکردند بیهوش شدم بازم میکردند میآوردند دو یک استراحت میکردیم یک آب میزدند به سر و صورتمان تا دوباره به هوش میآمدیم بعد دوباره میبردند میبستند. اینجوری ما یک نفس تازه میکردیم. یاد گرفتیم که چه طور میشه نفس گرفت و نفس تازه کرد شکنجه کنندگان زیاد بودند با تن ما سیگار خاموش میکردند و شکنجههای دیگر. ناخنم و آثاری دارم هنوز یک چیزهایی روی بدنم دارم. سوزن میکردند زیر ناخن، در آپولو. میگذاشتند به شلاق، بازجوم را میگفتند اردلان، من الان باید بپرسم، اسم اصلی آن را نمیدانم کی بود اینها پیش من اردلان صداش میکردند، فکر میکنم سربازجوی من رسولی بود و الان دیگر ذهنم یاری نمیدهد چون کتکها نمیگذاشت بفهمیم. سربازجو کیست اسم این کیه، اسم اون چیه یعنی واقعا من آنجا افتاده بودم دیوار را گاز میگرفتم، با دندانهام دیوار را گرفته بودم، حاشیه در را ایام شکنجهها اسمها توی ذهنم نمانده البته از قبل من عادت دارم و این عادت هنوز رویم مانده و به من یاد داده بودند که اسمها را یاد نگیرم، زیاد توی ذهنم نماند و این همچنان در ذهنم مانده و فقط خاطرات ممکنه در ذهنم بماند. اما اسامی را واقعا قبل از زندان تمرین میکردیم که اسامی توی ذهنمان کم بماند. شکنجه ها و ایام سختی گذشت و اینها یک بار توی سلول میآیند و آن جا صدا که میکنند اسم کوچک را صدا میکردند وقتی میخواستند یک نفر را صدا کنند مثلا نگهبان داد میزد علی، همه آنهایی که اسم اشان علی بود باید شماره سلول اشان را میگفتند این میگفت 10 اون میگفت 15 اینها داد میزدند نگهبان میرفت یکی یکی سلول ها را چک میکرد در را باز میکرد میگفت فامیلیت چیه؟ شما میگفتی زمانی میگفت نه نمیخواهم، برای رعایت مسائل بازجویی این کار را میکردند. داد زدند علی ما گفتیم 20 در سلول را باز کرد البته من یک مدتی فکر میکردم من رفتم بیرون کتک خوردم بعد ذهنم را جمع کردم و یکی 2 تا مساله پیش آمد این اتفاق افتاده بود که گفته بود، علی، در سلول ما را باز کرد و بعد گفت فامیلی آقای خامنهای گفته بود حسینی و بعد نگهبان گفته بود بلوزت را بنداز سرت و بیا و ایشان هم بلیز را انداخته بود روی سرش و رفته بود و عرض شود من یک مدتی فکر میکردم من جای ایشان رفتم اما بعد در ذهن جستجو کردم دیدم ایشان جای من رفته بود. یعنی یک خورده که من 2-3 تا کد گرفتم و ذهنم تازه شد و ایشان میرود و تا بازجوی اصلی من بیاید که بخواهد بازجویی کند آن جا اول یک پذیرایی کردند و ما را چون با اسلحه گرفته بودند، هر وقت میبردند هر کس از راه میرسید میزد، دیگر این نبود که یک اعلامیه از ما گرفته باشند و بازجو بیاید 4 تا سوال بکند بزند و فلان کند اول بازجوی میگفت بزنید، بعد من میآیم، این جوری بود. نگهبان لگد میزد و هرکس رد میشد، فحش و به ما میدادند و بعد تازه بازجو تشریف میآورد شروع میکرد، خلاصه آقا را میبرند آنجا و میزنند و بعد بازجو میآید میگوید این را چرا آوردهاید و بعد شروع میکند به فحش دادن به نگهبان و اینها که این را چرا آوردید؟ و برگرداندند آقا را به جای بنده زده بودند. اینکه خاطراتی بود. یک مطلب این جوری اتفاق میافتاد: آمدیم زندان قصر و ما را چند روزی بند عادیها بردند و گفتند قرنطینه. ممنوع بود که در بند عادیها، سیاسیها با عادیها صحبت کنند. همین طور اول که رفتیم دیدیم تمام این بند که فکر کنم 100 نفر میشد اینها میآمدند دم در اتاق، آقا نوکرتیم، آقا چاکرتیم. جوان لات و گردن کلفت، اینها هرکس میآمد یک مدل ابراز احساسات میکرد جوری که پلیس نبینه، یک دستی تکان میداد و بعد یواش یواش دیدم یکی هندوانه یواش داخل سلول میدهد یکی نان تو میدهد و اصلا برامون این شده بود بهترین چیز و بعد ما را آوردند از توی سلول میگذاشتند 10 دقیقه بیائیم حیاط هواخوری ولی پلیس میایستاد که با اینها حرف نزنیم و اینقدر اینها به ما میرسیدند وابراز محبت میکردند و ابراز لطف میکردند و حالا مثلا طرف قاتل بود. اعدامی بود و درگیری داشت که دستگیر شده بود، ولی واقعا احترام خاصی را برای ما قائل بودند و پلیس فکر میکرد الان ما را بردند پیش اینها به ما بد میگذرد و تا آمدیم بند 2 و 3 سیاسی، زمان دادگاه را دربند 2 و 3 بودیم که آن برنامههایی که دوستان حتما گفتند در بندها چی میگذشت و برنامههای داخل زندان و ورزش صبحگاهی و مطالعه و کار میکردیم، یک مدتی زیر دادگاه بودیم. دادگاه اول و دادگاه دوم و دادگاه اول که رفتیم دادستانی ارتش صبح زود ما را بردند و دادستان برایمان کیفر خواست را قرائت کرد و 6 اتهام به ما زده بودند. یک دخول در دسته اشرار مسلح بود که اعدام بود وعملیات مسلحانه بود، سرقت و حرق و انفجار 6 تا اتهام به ما زده بود. دادستان خواند و بعد وکیل مدافع ما بلند شد، صحبت کرد. وکیل مدافع که ماخودمان نگرفته بودیم و خود آنها وکیل تسخیری برایمان گرفته بودند گفت اینها جوانند، و نادانند، نمیفهمند و جوانی کردند نفهمیدند ما از محضر دادگاه میخواهیم اینها را به جوانی شان ببخشید. تمام شد بعد نوبت بنده رسید. رئیس دادگاه گفت شما پاشید دفاعیات را بگوئید من بلند شدم. بسمالله الرحمن الرحیم، آیه قرآن، ضمن رد تمام حرفهایی که وکیل مدافعم زدند من تمام اتهامات را قبول دارم والسلام علیکم ومن اتبع الهدی و گرفتم نشستم. اینها نگاه کردند: یعنی چه؟ و بعد خلاصه دادگاه تمام شد و ما بیرون آمدیم و دادگاه اول رفت و دادگاه دوم هم رفت و نهایتا ما به دلیل جوانی با تخفیف محکوم به حبس ابد بعلاوه 28 سال زندان شدیم. زندان قصر بود. در زندان قصر موقعی که ما رفتیم، سازمان مجاهدین که آن موقع، منحرف شده بود. یعنی واقعا به افتضاح کشیده شده بود آن خون پاک رضا رضایی، احمد رضایی، رضاییها و بالاخره حنیف نژاد و شهدا و آن عزیزان پاک و عزیزی که آن جوری مبارزه مسلحانه را آغاز کردند متاسفانه انسانهای پست و رذلی که بعد هم نوکر صدام شدندآمدند واین را به انحراف کشیدند. ما چقدر خدا را شکر کردیم که در بیرون از زندان با آنها مرتبط نشدیم. این سازمان در زندان هم سازمان بندی داشت. دادگاهمان که نمام شد رفتیم بند 4-5- 6 این جلال صمصامی شد مسئول من او قبل از من دستگیر شده بود، برای ما برنامه گذاشت و مسئول سازمانی من شد به اصطلاح که درسهای سازمان را برای من میگفت و برنامه داشتیم. آن جا چون بند محکومین بود صبح زود بلند میشدیم ورزش و نرمش و صبحانه و بعد 8 تا 10 یک کلاس داشتیم 10 تا 12 یک کلاس و 12 تا 3 یک کلاس برنامه داشتیم 3 تا 5 ، 5 تا 7 و بعد قدمزنی وبعد برنامهها کاملا منظم بود و کتاب داشتیم هر کتابی را اوایل که رفته بودیم من خوشبتانه بند 4 و 5 و 6 که رفته بودم شاید 3-4 ماه اولش تحت تعلیمات سازمان قرار داشتم ومسئولم این جلال خودمان بود بعد کمکم یکسری مسائل برایم پیش آمد یعنی واقعا تحلیلهایی که اینها میکردند من با جایی در ارتباط نبودم وسازماندهی را طوری در زندان حاکم کرده بودند من پیش خودم فکر میکردم، همینه یعنی همه در این زندان، من نمیدانستم کسانی هستند که با این تشکیلات نیستند. فکر میکردم همه توی بند 4-5-6 تحت یک فرماندهی کار میکنند و آن هم سازمان مجاهدین آن موقع است و من هم در این تشکیلاتم. یک مسئول دارم با مسئولم صحبت میکنم، آدم جدید که میآمد، من خودم مسئول آن آدم جدیده میشدم یعنی بعد از 2-3 ماه کم کم به ما آموزش میدادند که ما هم باید مسئول آدمهای جدیدی بشویم که از در میآمدند خلاصه 3-4 ماه اول دیدم برنامههایی که گذاشته میشود نه اینکه از جایی تعلیم دیده باشم ونه اهل مطالعه، اصلا سنم اینقدر نبود که متون اسلامی خوانده باشم، قدری سخنرانی گوش داده بودم و کتاب خوانده بودم، کتاب دکتر شریعتی خوانده بودیم، این جور نبود که صاحب نظریه در این مسائل باشم ولی واقعا مطالبی که اینها میآوردند من را ارضا نمیکرد و تحلیلها تحلیل عادی بود. من سوالاتی برایم ایجاد شد با جلال نشستیم صحبت کردیم و هی سوالات را مطرح کردیم، من را نتوانست قانع کند، جلال بعد یعقوبی آمد با من صحبت کرد نه این یعقوبی گروه ابوذر، یعقوبی که عضو کادر مرکزی سازمان مجاهدین بود و بعد رفت عراق. بعد از جنگ و انقلاب با رجبی، یعقوبی آمد با من چند جلسه گذاشت که من به قول آنها جدا نشوم. جلسات متعددی را با ایشان بحث و گفتگو میکردیم قانع نشدم و گفتم من قانع نمیشوم و من نمیتوانم این کلاسهای شما را ادامه بدهم و این درسها را نمیخواهم و ارتباطم با آنها قطع شد و آنها من را بایکوتم کردند. و بایکوت کردن هم به این معنا بود که واقعا به دوستان دیگر میگفتند با این حرف نزنید.
کسانی که با آن تشکیلات بودند مرا بایکوت کردند. تا سال 55 خیلی سخت گذشت و نمیدانستم خیلیهای دیگر در زندان، مثل من بایکوت شدهاند و ما بایکوت شدهها خیلیهامون همدیگر را پیدا نکرده بودیم، نمیشناختم، نمیدانستم که کسان دیگر هم هستند که با هم ارتباط برقرار کنیم و در نتیجه من تا سال 55 در زندان خیلی احساس تنهایی میکردم و خیلی سخت بر من گذشت. واقعا سازمان مجاهدین من را بایکوت کرده بود. نمیدانستم چه کس دیگری مثل من بایکوت هست. خودم بودم و خودم. قدم میزدم، شعر میخواندم از فشار تنهایی شاعر هم شده بودم. شعر میگفتیم و چیزهایی مینوشتیم واینها خیلی سخت میگذشت تا سال 55 که قضایای رمضان 55 که پلیس گفت نباید برای سحری بلند شوید و سفره پهن کنید و سحری بخورید باید هر کسی توی رختخوابش سحری بخورد و حتما دوستان دیگر راجع به این قضایا مفصل صحبت کردند بعد ما پاشدیم و بردند سری به سری بچهها را برای انفرادی و کتک زدن. این قضایا باعث شد که یکدفعه بچهها در زندان شروع کنند با همدیگر صحبت کردند و ما فهمیدیم که خیلیهای دیگر هستند که بایکوت شدهاند وبالاخره ماها جمعی در زندان شدیم، 3-4 قسمت بودیم یک قسمت ماها بودیم که اکثریت بچه مذهبیها بودیم؛ یک قسمت سازمان مجاهدین بود که جدا بودند، یک قسمت اتاق 5 بود که فکر میکنم 20 نفر بودند اکبر مهدوی و حقانی واتاق 5 بودند و آنها دیگر خیلی صفت و سختتر نسبت به این قضایا بودند، ما یک خورده حد وسط بودیم و اکثریت بودیم و سازمان مجاهدین بودند که آنها با چپیها هم سفره بودند مجاهدین و چپیها یک سفره غذا داشتند و ما یک سفره داشتیم. اتاق 5 هم سفره جدا داشتند، سفرههایمان جدا بود و البته سلول همدیگر میرفتیم، اما سفره مان جدا بود. من در زندان 2-3 بار تبعید شدم، انفرادی بردند، عادی بردند بند 1 و 7 و 8 که بند محکومین پایین بود و آن جا بند یک و هفت و هشت، من چون ابدی بودم بند محکومین پایین 2-3 بار رفته بودم.
اتفاقاتی افتاد اعتصاب ملاقات کردیم ملاقات خانوادهها نمیآمدیم و این در بیرون تشنج ایجاد میکرد، تظاهرات میکردند، خانوادهها درگیر میشدند، ما برای اینکه بیرون را به هم بزنیم اعتصاب کردیم و آنها فکر میکردند چه بلایی سرمان آوردهاند، برای اعدام بردهاند و چه کار کردهاند. در این اعتصاب ملاقاتیها، پدرم بنده خدا کتک حسابی خورده بود. 5-6 نفر را میخواهند دادگاه ببرند، یکی از آنها بلند قد بوده وایشان فکر میکند که منم که بلوز رویم انداختهاند و میگوید بچهام را بردید اعدام کنید و میبردند تو این اتوبوسهایی که بسته است و بنده خدا و با پلیس درگیر میشود و میریزند رویش کتک و تشکیلات و از این کارها میشد و در بند یک و هفت و هشت ما را هر وقت اتفاقات بود ابدی بودیم به عنوان نماینده زیر هشت برای مذاکره میبردند و اینها فکر میکردند آن جا کسی هستیم، در حالی که واقعا اینجوری نبود، فقط من خیلی کمتر بودم و همه در زندان با هم همکاری میکردند، تا یک اعتصاب غذا هم داشتیم، البته جریانات زندان مفصل است و بند 1 و 7 و 8 مسائلی را داشتیم دوباره ما را برگرداندند، بند 4 و 5 و 6 و بند محکومین سنگین و دوباره بردند و آوردند. در سال 56 یک اعتصاب غذا داشتیم 29 روز اعتصاب غذا طول کشید وبعد هم به جریانات انقلاب خورد، در جریانات انقلاب هم همه جا پر شده بود، در سال 57 زندانیها را میآوردند توی بندهای ما، یعنی جمعیت این جدیدیها را که از بیرون میآوردند، خیلی برای ما خوب بود هم ما روی آنها تاثیر میگذاشتیم، هم آنها برای ماحرفهای جالب و نو آورده بودند. روحیه ما که چند سال بود با بیرونیها نبودیم آنها هم روی ما تاثیر میگذاشتند. یعنی میدانیم بیرون اوضاع و احوال فرق کرده، روزنامهها را به ما میدادند با تیغ در میآوردند، سانسور میکردند ولی آنها که آمدند کاملا در اوضاع و جریانات بیرون قرار میگرفتیم، آقای ساریخانی بود جزو نگهبان آنجا بود پاسبان بود اعلامیه میگذاشت زیر پیرهنش برای ما میآورد ستار مرادی هم که خیلی بد بود اولش و در آخر تحت تاثیر رفتار بچهها خیلی خوب شده بود کتاب میخواند خودش تحولی عظیم بود که یک آدم پلیس کتاب بخواند، شبها که پست بود و اینها یواش یواش جوری که افسر نگهبان متوجه نشود کتاب میخواند، ستار مرادی خیلی خوب شده بود ما بر پلیس اثر میگذاشتیم با رفتارهایمان. تا اینکه دیگر سال 57 اواخر ما تقریبا میشد گفت که تحلیلهامان این بود که 2 احتمال دارد یا ما را آزاد میکنند یا میآیند در زندان و مخصوصا ما بند محکومین بالا خیلی انتظار این را داشتیم که اتفاق افتاده بود در کشورهایی که انقلاب شده بود یا کودتا، بیایند زندان، در را باز کنند، همه را ببندند به رگبار مسلسل؛ ما این آمادگی را ماههای آخر مثل آذر و دی ماه 57 که اینها بریزند در زندان و ما را همه را از دم گلوله بگذرانند تا اینکه فکر میکنم یا روز اول بهمن بود یا شب اول بهمن غروب درها را باز کردند که بیاید بروید و اینها و نگو جمعیت ریخته بود توی اول میدان قصر جلوی زندان قصر و اگر این کار را نمیکردند حتما آن شب در زندان را میشکستند، جمعیت عجیب بود، اصلا دنیای جمعیت ریخته بود آن جا، ما دیدیم در زندان را باز کردند و مامورین خیلی کم شده بود. خیلی اوضاع و احوال دقیق شده بود و اینها گفتند بیائید بروید، آزادید و ما تمام کتابها را جمع کردیم، ریختیم توی 7-8-10 تا گونی و آوردیم بیرون من کتابهای زندان را با کمک جلال صمصامی همه را آوردم والان این کتابها را دارم به عنوان آثار تاریخی کتابهای زندان همهاشان را و در اندیشهاش هستم که یک فکر درستی برایشان بکنم. کتابها که مال 40 سال پیش است، اسم بچهها روی کتابها نوشته شده واینها پیش من است. این امانتهای عظیم و این چیزهای گران قیمت، حالا ببینیم چه کارش باید بکنیم. در هر صورت اینکه من اینها را آوردم در 7-8 تا از این گونیهای ساخت خودمان، لباسهای زندان را پاره میکردیم، کیسه ازش درست میکردیم و کیسه را روی دیوار میکوبیدیم که وسایل را میگذاشتیم من 7-8 تا از انها را پر کرده بودم و با کمک بچهها من کتابهای زندان را آوردم و خودم که دیگه در آمدم از زندان یادم هست خودم بودم ولی اینها را یادم نیست وسیله جلال صمصام اخویاش آمد ما دادیم بیرون آورد. یک وانت بود آن را یادم نیست. چه جوری این کتابها را آوردیم ولی بعد من به منزل بردم و من نمیدانم چقدر جلال پیشش ماند آنشب از بند شماره یک آمدیم ودر محوطه زندان قصر آمدیم پشت در بزرگ که در خیابان بود آمدیم. بیرون در بزرگ زندان قصر یک در کوچک داشت وسطش ما ریخته بودیم پشت در، این طرف در بودیم مردم آنطرف در بودند موج جمعیت یک جوری بود این در کوچک روبه بیرون باز میشد در بار نمیشد یعنی جمعیت نمیگذاشت و در باز بشه و حالا دیگه مردم ریخته بودند نمیگذاشتند مابیایم بیرون و ما از در بند اصلی آمده بودیم محوطه زندان قصر پشت سر گذاشته بودیم رسیده بودیم پشت در بزرگ، حالا میخواستیم برویم از آن طرف داد میزدیم جمعیت هم شعار میدادند صدا نمیرفت، اینها متوجه شدند که ما پشت در ماندهایم 7-8 نفر میگرفتند این در را با زور میکشیدند و ما هم 3-4 نفر در را فشار میدادن که یکی را میکردیم بیرون. از آن طرف این را میکشیدند میبردند بیرون یکی یکی ما را کشدند بیرون وگرفتند روی دست و آن جا جمعیت و اصلا برای ما خیلی عجیب بود. نمیتوانستیم بفهمیم بیرون چه خبر است؟ نمیتوانستیم درک کنیم. میدانستیم دارد انقلاب میشود. اصلا برای من جالب بود، حضور مردم عشق بود، دیدن آن آدمها اصلا خود را نمیشناختیم، نه برای اینکه بیرون آمده بودیم برای دیدن آن ملت که آن طور بر علیه رژیم بیرون ریخته بودند. ما به همه آرزوهایمان رسیده بودیم. و کمکم شکل گرفتن کمیته ها واینها یک چیزی که من در ایام زندان باید بهش اشاره کنم بعد از دستگیری ما دوستانمان در بیرون فعالیتهایی را ادامه میدادند احمد چگینی، نعمت کرمی، حمید یعقوبی آن حمید یعقوبی خودمان، کریم کاظمی، عبدالرضا ناصری و محمدساکی و اینها یک تعدادی بودند که راه گروه ابوذر را دوباره ادامه دادند. بعد از دستگیری ما اسد سیف اینها که خود اینها بعضا دستگیر شدند بعد از ما. اما دیگر مثل ما یعنی اینها منسجم نشده بودند که بیایند کاری را که ما انجام داده بودیم از اون کارها بکنند. ولی اینها تشکیلات را تداوم داده بودند و گاها یکسری کارهائی میکردند اعلامیه میدادند کار گروه ابوذر تداوم داشت که خود آنها باید بیایند و بگویند، کریم کاظمی را مثلا بعد از ما یک سال و مدتی بعدش عبدالله ناصری را با کریم کاظمی دستگیر میکنند. بعد از اینکه کتکشان میزنند، کریم کاظمی فرار میکند در نهاوند بعد از دستگیری ما در نهاوند ساواک ایجاد میشد بعد این بچهها آن انسجامشان را حفظ میکنند. بچه های گروه که دستگیر شده بودند این اسامی که آوردم دستگیر نشدند. اصلا اینها ماندند و کار گروه ابوذر را ادامه دادند. اما آن شکل مسلحانه که ما ادامه دادیم اینها ادامه ندادند که اینها خودشان در کتاب خاطراتشان گفته شد. در کتابی که معرفی کردم راجع فعالیتهای گروه بعد از دستگیری ما واین آدمهایی که لو نرفته بودند اسامی اشان که تعدادشان زیاد بود اینها کریم کاظمی را میگیرند که بعد در نهاوند شکنجهاش میکنند و با عبدالله ناصری و بعد کریم کاظمی از پنجره فرار میکند، بیرون میآید و از خانه های همسایه و به خیابان و بعد منزل خودشان میرود. آقای کریم کاظمی الان روحانی در قم است و بد نیست حالا اگر کسی خواست تحقیق کند از ایشان یک مصاحبهای داشته باشند و صحبت کنند. خاطرات خوب راجع به گروه ابوذر بعد از دستگیری ما دارند 10-15 نفری که لو نرفته بودند، حرفهای خوبی در موردشان دارند بزنند. وی فرار میکند و به منزل میرود و به مادرش میگوید که کتابها و هرچه دارم بردارید و پدرش از کوه در زمستان از کوهها ملایر میآید یعنی 5 صبح به ملایر میرسند و از آن جا سوار ماشین شده و تهران میآیند و مدتی را فراری زندگی میکند و به هر حال این را از این جهت گفتم که بعد از دستگیری ما گروه ابوذر تداوم پیدا کرد. این بحث که گروه ابوذر اول چه بوده، دوم چه بوده و بعد چه شده، این قابل گفتن است. در این جا قابل گفتن است که در تاریخ بماند. دفتر اسناد اسلامی کتابی تدوین کرده که اسامی تعدادی را در آن نوشته و در آخر تاکید کرده که کسان دیگری به عنوان گروه ابوذر نبودند، که البته این جوری نیست، یعنی بعد از ضربه 52 به گروه ابوذر، شهدا اعدام شدند، بعد گروه ابوذر تداوم پیدا کرد و حالا اینکه ارتباط ما و گروه ابوذر 1 را، من در این مصاحبهام گفتم که چگونه بوده؟ چه میزان بوده؟ ارتباط تشکیلاتی نبوده، یک عدهای بعد از دستگیری و اعدام آن 6 نفر، مجددا گروه ابوذر را احیا کردند و مبارزه مسلحانه کردند و دارای پرونده در ساواک شدند و حبس ابد هم گرفتند. قضیه این کتاب هم متاسفانه این است در حالی که این امر، به انحراف کشیدن تاریخ مبارزات یک ملت است.
کتابی که دفتر اسناد انقلاب چاپ کردند باید اصلاح شود. آن کتمان تاریخ است و بروز ندادن واقعیتها به نسل جدید این کشور است و ما نباید این کارها را بکنیم. ارتباطات گروه ابوذر را من منظما و مشخصا در این مصاحبههایی که داشتیم گفتیم، گروه ابوذر که ما ادامه دادیم چگونه بود و ما پرچم آن شهدا را برداشتیم بعد از ما هم کسانی ادامه دادند. اسامی را من در آن جا گفتم که در تاریخ بماند. که حالا آن کسی که در تدوین کتاب منتشره در دفتر اسناد انقلاب غیرمستقیم احتمالا نفوذ داشتند، چون در این کتاب کسانی بودند که مسائل سیاسی را در مسائلی که مربوط به امروز است و هیچ ربطی به تاریخ ندارد در ذهنشان بوده مینوشتند و یا آدمهایی که مثلا من نمیخواهم اسم بیاورم ولی آدمهائی بودند که اهل مبارزه نبودند و الان هم دستشان به جایی میرسد که نفوذ بکنند به این که یک جایی تاریخ را تحریف کنند. گروه ابوذر بعد از شهادت آن شهدا تداوم پیدا کرد، بعد از دستگیری ما هم تداوم پیدا کرد، اما در هر مقطعی به شکلی تاریخ باید بداند که راه ابوذر تا پیروزی انقلاب تداوم پیدا کرد. اما حالا بعد از انقلاب مطالب دیگری است.
من بعد از انقلاب در کمیته انقلاب اسلامی نهاوند فرمانده عملیات کمیته شدم، بسیار تلاش کردم. با توجه به اینکه خودم زندان رفته بودم و آن موقع همانطور که میدانید، کمیتهها بعضا کارهای بدی کردند. آدمهایی نفوذ کردند اما ما تلاشمان این بود که این آدمهای نفوذی در کمیتهها راه پیدا نکند. من حتی یکبار برای دستگیری فرمانده عملیات ساواک نهاوند در خانهی وی در تهران رفته بودم، ناخودآگاه وقتی یکی از مامورین ما که مامور ژاندارمری بود که به ما پیوسته بود و یکدفعه که از در رفتیم دیدم با کفش وارد شد و من گوش این را از پشت گرفتم و اعتراض کردم، که تو حق نداری با کفش به خانه مردم بروی چرا با کفش میروی؟ در حالی که در حال عملیات، یعنی با پوتین بود و میرفت که آن را دستگیر کند، ولی من ناخودآگاه یادم است که او را گرفتم و به او اجازه ندادم. گفتم ورود به خانه مردم باید بدون کفش باشد، در حالی که آن فرمانده عملیات ساواک بود و اعتقاداتمان این بود که باید این رفتارها اسلامی باشد. ما کلا حساسیت داشتیم.
ولی هدف وسیله را توجیه نمیکند. ما نمیتوانستیم، با یک هدف اسلامی، رفتارهای غیر اسلامی داشته باشیم. متاسفانه در بعد از انقلاب این کار خیلی رواج پیدا کرد وبا هدف اسلام رفتار غیراسلامی صورت گرفت. اما در کمیتهی ما در نهاوند، حساسیت روی اینکه این کار نشود داشتیم و بالاخره آن جا بودم و چون اصالتا مخابراتی بودم در مخابرات هم مشغول شدم ویک مدتی ذوالریاستین بودم. یعنی هم کمیته فرمانده بودم و هم مخابرات مسئولیت داشتم. آن موقع اوایل انقلاب بود وما جوان بودیم و گاه وقتها در طول شبانه روز شاید 3 ساعت بیشتر نمیخوابیدیم من والله اتفاق افتاده بود ، 48 ساعت فرصت نمیکردم، غذا بخورم. علتش این بود که میگفتم درسته فرمانده هستم اما حق ندارم به پاسدارم بگویم از سر خیابان برای من ساندویچ بخر این کار شخصی میشود. من کار شخصیام را باید خودم انجام بدهم وچون وقت نمیکردم. حتی یک ساندویچ بخرم، در نتیجه یکدفعه 48 ساعت 24 ساعت گرسنه میماندم، برای اینکه اعتقادم به این بود که باید رفتارهایمان اسلامی انسانی باشد. بعدش انتخابات شد و بعد در انتخابات شهید طالبیان که باجناق من بود کاندیدا شد. آقای زمانیان هم کاندیدا بود آقای زمانیان با هزار و پانصد تا اختلاف رای، رای آورد. البته این بعد از شهادت شهید حیدری بود. آقای حیدری که آن موقع ایشان رئیس شهر بودند و در اصل ما زیر نظر ایشان فرمانده کمیته بودیم. بعد از شهادت وی در جریان حزب جمهوری، انتخابات برگزار شد، آقای طالبیان و زمانیان بودند. آقای زمانیان با 1500 رای برنده شد و نماینده مجلس شد و چون باجناق من کاندیدا بود، آقای زمانیان به شدت به وزیر اعتراض میکرد، که من را از رئیس مخابراتی نهاوند بردارد و وزیر هم یک مدتی مقاومت کرد، به این دلیل هم بود. البته آقای زمانی مردفعالی بود، من به ایشان ارادت دارم و آن موقع هم ارادت داشتم. حالا هرکسی هرجور رفتارکند خودش میداند و خدایش. من دلگیری از ایشان ندارم، . من ازسال 61 درایلام تا سال 66 بودم و سالهای بسیار خوبی بود. در آن جا سکونت داشتیم و جنگ بود. در زمانی که شهرها را با بمب نمیزدند، ایلام را میزدند. یعنی هر وقت یک هواپیما جایی را هدف نظامی قرار میداد که بمباران کند، که بمبهایش هرچی مانده بود روی سر ایلام میریخت. موقعی که در جنگ زدن شهرها شروع شد، ایلام را تخلیه میکردیم و با خانواده به کوهها میرفتیم. ما که مخابرات بودیم اول تعیین کننده بودیم که کجا را انتخاب کنیم. ما با استانداری یک جا را انتخاب میکردیم که از نظر دید مخابراتی ارتباط برقرار کنیم و از جهت نظامی جای امنی باشد. در استانداری از جهت خدمات رسانی یک جایی را انتخاب میکردیم برای اسکان مردم، بعد زن و بچهها میرفتند در چادر اسکان پیدا میکردند و ما مخابراتیها برای اینکه ارتباط برقرار کنیم آنجا سیستم مخابراتی موقت میگذاشتیم، تلفن میکشیدیم و برای مردم دستگاه کوچک میگذاشتیم ادارات در آنجاها و در شهر مستقر میشدند. مجبور بودیم. سیستم مادر در شهر بود مجبور بودیم ما خودمان، کارمندان مخابرات، بیائیم داخل شهر گاهی وقتها وقتی در شهر بودیم، شهر را بمباران شدید میکردند و تعدادی از همکارانمان هم در آن بمباران شهرها شهید شدند. عملیات میشد. عملیات والفجر 3 کربلای 1 عملیات که در منطقه ایلام میشد. آنها خودشان بحثهای مفصل با خاطرات شیرین، تلخ و شیرین شهدا و جانبازان - جنگ بسیار دوران جالبی بود.من افتخار میکنم که مدتی را در دفاع از میهنم گذرانیده ام اگر چه امروز فرصت طلبان بهره آنرا میبرند.
آن دوران که ما در ایلام بودیم، یعنی گاهی وقتها واقعا احساس میکردیم که صحرای کربلا است. یعنی وقتی که زن و بچههامون بود و تو شهر بودند این هواپیماها در روز چندبار میآمدند، شهر را بمباران میکردند این خانمها در خانه بچهها را مثل گربه، که بچهها را به دندان میگرفت میکشیدند، زیر این پلها و ما خودمان جای دیگر مشغول کار بودیم، مشغول اطلاع رسانی بودیم و تجهیزات و دستگاه و واقعا گاهی وقتها ما کربلا را یک خورده میتوانستیم لمس کنیم که در آنجا چه میگذشت و این بمباران روزگاران عجیبی بود. زندگی در ایلام و بعد جبههها، مسئولیت برقراری ارتباط جبههها خیلی خوب بود. دوستان ما در آن جا یعنی ما توی عملیات کربلای 1 بیشترین ارتباطات را در خطوط مقدم جبهه برده بودیم. سربازان در سنگر خط مقدمشان تلفن سیمی داشتند که با مادرشان در خانه صحبت میکردند اینها تلاش بچههایی بود که در مخابرات بودند یادم هست در منطقه عملیاتی ارتباط باسیم میبردیم، روی تیر فائق امیدی بالای تیر در حال بستن سیم بود از تنگه گلاویزان یک جفت هواپیما از فاصله پایین سرازیر شد و یکی از این بچه ها البته این را که دارم میگم من اونور تر بودم من در فاصله 7-8 کیلومتری این صحنه بودم اما این اتفاق افتاد. فائق بالای تیر، هواپیما آمد بچهها داد زدند فائق خودت را بنداز پایین، فائق که خودش را پایین میاندازه، موشک سرتیر را میزند یعنی جنگ بود، جنگ تن به تن با هواپیما بود. این نبود که بازی باشد. یعنی با این فداکاری بچهها ارتباطات را برای مناطق میرسانند. یعنی تیر به فاصله نیم متر درست جایی که هواپیما موشک را گرفته بود به همین هدف جای فائق را زد نیم متر بالای تیر را زد. بچهها با عشق و علاقه و فداکاری در والفجر 3 در کربلای 1 در آزاد سازی شهر مهران و فداکاریهای خیلی خوبی را کردند. من یادمه آن روز که رفتیم مهران آزاد شد. جسدهای عراقیها زیر تپههای قلاویزان ریخته بود. هوای جنگ و قیامت دنیا و واقعا چقدر زیاد بود آن مهران ایلام هم گذشت و آن سالها. بعدش من آمدم. معاونت مخابرات ایلام بود در تهران 2 دوره نماینده مجلس بودم خدا را سپاس میگویم، که بعد از نمایندگی هر وقت که رفتم در شهرستان خیلی کم میروم ولی خیلی مردم لطف دارند. خدا را سپاس میگویم که فکر میکنم توانستیم رضایت مردم را جلب کنم و بعد برای دوره هفتم نگذاشتند من نماینده باشم والله اگر کاندیدا میگذاشتند باشم مردم خیلی لطف دارند من شرمندة مردم هستم، که در نهاوند این همه ما ناقابل را هنوز مرتب با تلفنها، رفتارها قابل میدانند.
بعد از دوره 6 مجلس، یک سال عضویت هئیت مدیره شرکت مخابرات ایران را داشتم و بعد با روی کار آمدن آقای احمدینژاد، من چون دیدم از نظر فکری با ایشان سنخیتی ندارم، نمیخورم، آن هم در رده مدیریت کلان قرار داشتم، خودم در خواست بازنشستگی کردم و بازنشسته شدم.
آن موقع که در زندان بودیم فکر میکردیم که جوان بودیم ذهنمان هم خیلی حالت خاص خودش را داشت. فکر میکردیم که یک روزی البته آن موقع میگفتیم 30 سال دیگر 50 سال دیگر یک حکومتی برقرار میشود که در آن حکومت، رفتارها عادلانه خواهد بود. آدمها دیگر نیازی به دروغ گویی و دروغ و بی تقوایی ندارند، چون نیازی ندارند بر دروغ گفتن دیگر دروغ نمیگویند. حکومت شرایط دروغگویی را از بین میبرد. شرایط و زمینه را از بین میبرد زمینه دیگر نیست. برای اینکه آدمها ضرورتی ندارد که دروغ بگویند. ضرورتی ندارد که سر همدیگر کلاه بگذارند و ضرورتی ندارد با هم دشمن باشند و با هم بد باشند، چون شرایط را حکومت یک جوری فراهم میکند که آدمها ضرورتی ندارد سر هم دیگر کلاه بگذارند و به این خاطر کلاه سر همدیگر نمیگذارند. فکر میکردیم و تو ذهنمان این بود که یک حکومت بشود مردم با همدیگر خیلی با صفا و صمیمیت رفتار میکنند. دولت و ملت همه با هم همینطوری هستند و در بعد اقتصادیاش هم نیاز اولیه برای همه تامین است. کسی که در این کشور به دنیا میآید غذای سد جوع رایگان است و زمینه برای تحصیل تا هر مقطعی، حکومت برایش فراهم میکند و ما واقعا اینطور فکر میکردیم من دقیقا یادم هست در زندان که بودم، اینجوری فکر میکردم، حکومت اینطور میخواهد شد و بهداشت برای همه فراهم است و هیچ کس پشت در بیمارستان نخواهد ماند، برای زایمان، برای مداوا و برای درمان. من این جوری فکر میکردم. حکومت این نیازهای خوراک یعنی در حد خوراک همه فراهم است. در حد سد جوع برای همه فراهم است و از منابع عمومی کشور برای همه رفاه خواهد بود. یعنی یک آدم در آن حکومت که ما تصور میکردیم، خوب میتواند بخورد و امکانات در اختیارش قرار دارد تحصیل تا هر مقطعی بخواهد میتواند انجام دهد، بهداشت و درمان هم به طور کامل در اختیارش است. ما این جور فکر میکردیم، حتی گاهی پیش خودم فکر میکردم که مثلا شاید در آن حکومت یک محلی باشد که ظهرها مردم بروند غذاشان را بخورند چه اشکالی دارد؟ مثلا فرض کنید، جایی باشد در آن حکومت به مردم غذا بدهد غذایی که همه سیر بشوند، نه مثلا سرش میوه و هندوانه و بستنی باشد بلکه یک غذای ساده مثل سوپ با نان، مثلا همه در هر جا فراهم باشد، آش رشته برای همه فراهم باشد. که کسی که ندارد، این خوراک مجانی از طرف حکومت در اختیار آدمها قرار داده میشد من تصورم بود که اینجوری هست و آن وقت، دیگر مردم برای یک خورده بهتر شدن زندگیاشان، تلاش میکردند و زحمت میکشیدند، کار میکردند و کمکم برای خودشان ماشین و خانه میخریدند و اینها را براساس تلاششان به دست میآوردند. این ذهنیت را داشتیم. حالا در این 30 ساله چه گذشته، بالاخره عوامل مختلفی در این کشور موثر واقع شده. اول اینکه ما که حکومت را در دست گرفتیم نه حکومت کرده بودیم و من که حکومتی دستم نبود. من یک مدیریت رده پایین داشتم، ولی همه آنهایی که آمدند و کار کردند نه مدیریت کرده بودند و نه رئیس شده بودند، نه مدیرکل بودند و نه تجربه داشتند، نه روابط و... و کشور ناگهان در دست یک نسل جدید و بیتجربه و کمسواد افتاده، بهتره این را بگویم که سواد اجرائی و تجربی علمی ندارند. در زمینه اقتصادی در زمینهاداری و حکومت و یک جوی برای انقلاب ایجاد شد، یک عده آمدند و هر کاری از دستش برمیآمد خیلی منسجم نبود و خیلی نیروها از بین رفتند و هر نیرویی که تا 6-7 ماه بعد از انقلاب واقعا فکر نمیکردند از این کشور باید بروند اینها رفتند، کمکم آن حرکتهایی اوایل انقلاب باعث شد خیلی آدمها از کشور رفتند در حالی که نمیخواستند بروند، واقعا و بالاخره رفتارهایمان را نتوانستیم آن طوری که اسلام میخواهد تنظیم کنیم و چیزهایی پیش آمد که به دلیل این عدم تجربه بود.
یک عوامل دیگر هم وارد شد اینکه ما جبهه بیرونی هم داشتیم دیدیم که جنگ را به ما وارد کردند. ما نباید شرایطی را فراهم میکردیم که جنگ شروع میشد خود ما باید یک مقدار هواسمان را جمع میکردیم، ما خودمان هم مقصر بودیم، برای اینکه جنگ شروع شد. درسته جنگ را دشمن شروع کرد و درسته به اهداف دیگری شروع کرد و درسته ضربه سنگینی دشمنان ما از انقلاب خوردند، اما ما اگر یک مقداری با سیاست مداری رفتار میکردیم، میتوانستیم مقداری به آن شکل هم نباشد. بعد آن حرکتهای خیلی بدی که منافقین کردند واقعا اینها بدترین و ناجوان مردانه ترین رفتارشان رفتاری بود. که رجبی و دستهاش کرد. اینها باصدام رفاقت کردند. بعد آن انفجاراتی که ایجاد کردند و نیروهایی در کشور کشته شدند. افکار خیلی بلند آدمهایی که میتوانستند واقعا در اداره کشور کمک کنند. کمکم اداره کشور رقیقتر شد و هزینه اداره کنندگان کشور را اینها رقیقتر کردند و به مرور زمان و بعد هم امام به رحلت رفتند. خدا رحمتش کند بعد هم کمکم هواهای نفسانی آمد، شما ببینید من الان قانع شدم، یعنی انتظارم را محدود کردم. برای اینکه وقتی که هنوز جسد رسول اکرم (ص) روی زمین است، میبینم مشکل ایجاد میشود چه برسد به اینکه آنهایی که با رسول اکرم (ص) زندگی میکردند درکش کرده بودند، این اتفاقات افتاد.
حالا ماها که بشریم، بشر این جور است نتیجه اینکه آدم خودش میداند باید به تکلیف خودش عمل کند. اما نتیجهاش چه میشد؟ برای اینکه بشر هوای نفس را میآید و بعد مسلط میشود و بعد سیاست کاری و هدف وسیله را توجیه میکند یا جای میگیرد. من تصور میکنم الان به آن چیزهایی که فکر میکردیم یک مقداری فساد الان فساد اخلاقی منظورم است، فساد جنسی منظورم است، الان از قبل از انقلاب خیلی بهتر است. از آن موقع آن روندی که شاه، خودش شخص اول مملکت، آدم بود و از نظر جنسی مریض و بیمار بود این را همه قبول دارند واطرافیانش آدمهای منحرفی بودند از نظر جنسی به این خاطر کشور واقعا به سمت بدی میرفت و آن موقع که 40-35 سال پیش بود؛ من میگویم در کارهایمان این بود که به سینما حمله میکردیم، علتش این بود که بالای سر در سینما عکس مبتذل و اعمال جنسی را نشان میداد و این اگر تا الان شدت پیدا کرده بود، وحشتناک بود. ما در این زمینه ها بسیار متفاوت هستیم و الان در جامعه فساد است و متاسفانه مشکلات اخلاقی هست. به دلیل اینکه ما نتوانستیم تعریف کنیم، مسائل جنسی را نتوانستیم برخورد درست کنیم. نتوانستیم سامان بدهیم، نتوانستیم به جامعه آموزش بدهیم همهاش سرکوب کردیم، باز هم به شکل دیگری رخ مینمایاند. اما این حالت سرکوب شده و الان 10000 مرتبه بسیار بهتر از این وضعیت است. در بحث دوم، من نمیدانم واقعا آن موقع علیرغم اینکه قیمت نفت فکر میکنم، 36-37 دلار بود. سال 56-57 « فکر میکنم» مثلا توی شهرستان در روستاها، اصلا دبیرستان دخترانه نبود یکی 2 تا در مرکز شهرستان بود. واقعا امکانات تحصیل فراهم نبود. در روستاها وضعیت زندگی خیلی بد بود. البته خوب الان نمیدانم مرگ آن حکومت بود، چه شده بود خوب 35 سال از آن موقع گذشته اما آن موقع مثلا فرح میرفت یک میلیارد دلار به شهر ونیز کمک میکرد. آن موقع آن پولها اینطوری خرج میشد و بالاخره من از اینکه با رژیم شاه مبارزه کردم، افتخار میکنم که مبارزه کردم. اعتقاد دارم که کار درستی کردم. اما از اینکه حالا چه چیزی را جایگزین آن کردیم یک خورده من تامل میکنم و میمانم.
با آن چیزی که فکر میکردیم، آن چه که انتظار میرود البته خوب گامهای خوبی در زمینههای توسعه هم برداشته شد، اما الان اختلاف در سطح کشور به یک شکلی است عرصه را تنگ میکند یعنی من الان دیگر به شدت نگران وضعیت اقتصادی کشور هستم. نگران جوانهای این مملکت هستم. نگران اشتغال هستم واینها چیزی است که ما نتوانستیم ایجاد کنیم. اینها بحثهائی نیست که ما عاجز بر آن باشیم. این کشور استعداد این را دارد. شما ببینید یک موقعی که فرودگاه بینالمللی مهرآباد ترانزیت اروپا به شرق آسیا بود دبی فرودگاه نداشت، اصلا الاغ سواری میکردند. شما فکر کردید الان یک هواپیما میآید از دبی رد میشود، چقدر دلار برای دبی دارد. این هواپیمایی که ترانزیت میشود، یک هواپیمایی فرود میآید یک هواپیمایی که بلند میشود، این درآمد است. این درآمد سرشار این فرودگاه است. اشتغال واقعا در کشور ما چیزی نیست که قابل حل نباشد. استعداد اشتغال بسیار فروان است. کشور متاسفانه خیلی جا دارد، از ابتکارات علمی کمتر استفاده میکنیم. وضعیت اقتصادی و بینالمللی واقعا نگران کننده است. مخصوصا در 2-3 سال اخیر. اصلا این نیست ظرف 4 ماه 300 درصد قیمت یک قلم جنس افزایش پیدا کند. اصلا این در طول تاریخ زندگی، چنین چیزی نداشتیم. این مطالب را فکر کنید. برنج در 4 ماه گذشته 200-300 درصد افزایش قیمت داشته و اصلا قابل توجیه نیست. ما با چه رویی میخواهیم به آیندگان بگوئیم که در زمان ما این اتفاقات افتاد؟! ما چه طوری میتوانیم توجیه کنیم. دکتر پیش من میآید، میگوید برای من کار پیدا کن. فوق لیسانس میآید میگوید... این نیست که نداشته باشد. من همین الان دهها طرح میتوانم به شما بدهم، طرحهای علمی و خوب، خودم حاضرم اجرا کنم. طرحهای اشتغال زایی که هزاران جوان را میتواند مشغول به کار کند. این جور نیست که کشور استعداد این را نداشته باشد. ولی وقتی شما یک لیسانس مکانیک را رئیس برنامه و بودجه کشور میگذارید نتیجهاش این خواهد شد. وضعیت اداری کشور به شدت در حال حاضر با مشکل روبرو است.
امیدوارم که انشاءالله یک خردهای ما همه مان دلمان میسوزد. خدا نکند این کشور دچار یک فروپاشی شود. اگر کشور دچار فروپاشی شود 20 سال دیگر این نسل جوان ما خواهد مرد ما باید ببینیم برای اینکه این اوضاع و احوال اقتصادی وبینالمللی و سیاسی کشور را یک مقدار باز کنیم و شرایط را فراهم کنیم برای اینکه از فروپاشی کشور جلوگیری شود. من اول گفتم کارهای خیلی بزرگی در کشور بوده اما خیلی بیشتر از اینها کار هست و میشود در کشور کار انجام داد. درآمدهای سرشاری خوابیده که با مدیریت فعال شود و مدیریت ادارات در رشوهخواری اصلا سیستم اداری کشور معطل است و قادر به اداره کشور نیست. سیستم اداری کشور دست و پای دولت و حکومت است. اگر ادارت دولتی وظیفه شان را انجام ندهند، دولت و حکومت معطل خواهند شد الان شما هیچ امیدی به ادارات دولتی ندارید واین به عینه روشن است و مردم در کوچه و بازار میگویند باید قبل از آن که دیر شده باشد انشاءالله برخیزیم. برای ایجاد یک مسائل داخلی کشور، مسائل اقتصادی کشور، بالاخره از تشکیلات، که کلان کشور را تهدید میکند، جلوگیری کنیم که خدایی نکرده دچار یک مشکلات آنچنانی نشدیم.
ببینید ما وقتی میتوانیم از امام بگوئیم که امامی رفتار کنیم. شما نمیتوانید بگوئید که خرما نخور در حالی که خودت خرما میخوری. اگر خرما نخوری میتوانی بگوئی خرما نخور آخه ببینید من 2-3 جمله بیشتر در این رابطه حرف نمیزنم.
این مراسم شب خاطره با امام که 3-4 شب پیش، در جماران داشتیم آقای غفاری خاطرهای که تعریف کردند، بهترین حرف بود. به نظر من خیلی کلام در این خاطره نهفته است. گفتند ما در کشور فرانسه رفتیم، گوسفند خریدم، خرج کردیم، غذا درست کردیم، برویم که خودمان بخوریم. و به امام بدهیم، چون در کشور فرانسه قانون میگوید حق ندارید خارج از کشتارگاه گوسفند ذبح کنید و آنها آمدند خارج از کشتارگاه ذبح اسلامی کردند بردند برای امام، امام گفت این گوشت حرام است. من نمیخورم و هرکسی هم که از من تقلید میکند نباید از این گوشت بخورد گفتند چرا؟ گفتند چون غیرقانونی ذبح شده است. قانون کجا؟ قانون فرانسه. امام در کشور فرانسه که ذبح غیر اسلامی میکنند، گوسفند ذبح شده اسلامی را بردند، برایش بخورد گفته چون خارج از چهار چوب کشور فرانسه که الان داری در آنجا زندگی میکنی ذبحش کردی حرام است و هر کسی از من تقلید میکند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. الان شما بخواهی قانونی را رفتار کنی، مطابق مقررات رفتار کنی کشور را اینطور رفتار کنی خوب نمیشود وقتی این جور نیست اصلا امام بیگانه است. ما که هم دوران امام بودیم، امام را نمیشناسیم بزرگان هم امام را نمیشناسند. من نمیخواهم از امام تعریف کنم، من کسی نیستم که بخواهم تعریف کنم. من در مقابل این یک مثل زانو میزنم. شما ببینید واقعا ما چقدر اینطور رفتار میکنیم. چقدر در این کشور ما این ذهنیت امام را پیاده میکنیم. حالا این را پیاده نکنیم و این وضعیت ایجاد کنید اصلا نسل جوان را نسبت به امام بدبین میکنیم خوب امام کسی بود که آمد این ممکلت را ایجاد کرد و الان درون آن اینطوری که حق مردم ضایع میشود قیمت برنج میشود 300 برابر. کی بود؟ اینکه نشد طرفداری، این دشمنی با امام است. ما باید خیلی تجدید نظر کنیم. دیگر بالاخره از ماها که گذشت. آینده را به عهده آیندگان گذاشت ببینیم که ماحصل این تجارب عمرم این است که انسان به تکلیفش عمل کند. اینقدر هواهای نفسانی دارد که ممکنه خیلی اهداف محقق نشود. ولی بدانیم که ما در محضر خدا هستیم و اگر کاری میکنیم که لطمهای به این مملکت این جوانها این مردم وارد میشود یک روزی از چشممان درش میآورند مراقبت کنیم، که مدیون این ملت نشویم.
والسلام
